بستن
کد خبر: ۱۰۱۷۱۱۰

لذتِ نابِ ادبیات

لذتِ نابِ ادبیات
آرمان ملی- گروه ادبیات و کتاب: هر داستان‌نویسـی از یک‌جایی شـروع می‌کند به کتاب‌خواندن و از یک‌جایی تصمیم می‌گیرد بنویسد. چه کتاب‌هایی مسیر زندگی نویسنده‌ها را از کودکی تا به امروز عوض کرده و آن چیزی را که امروز از آنها می‌شناسیم، به ما نشان می‌دهد. برای هر نویسنده، نوشتن از یک جایی و با یک کتاب شروع می‌شود؛ شروعی که مسیر زندگی هر یک از آنها را تغییر می‌دهد و آنها را به سمتی می‌کشاند که به قول ژرژ باتای فیلسوف فرانسوی، ادبیات یا همه‌چیز است یا هیچ‌چیز. سمتِ ادبیات، سمتی است که نه‌تنها نویسنده‌ خود را در آن می‌بیند، که خواننده‌های آثارش را نیز در کنار کاراکترهایی که خلق یا معرفی می‌کند دارد. نویسنده‌های برجسته ایرانی نیز از کودکی تا به امروز، می‌خوانند و می‌نویسند، و ما را با هر اثری که معرفی می‌کنند یا می‌نویسند، به خواندن بخشی از خود، انسان و هستی دعوت می‌کنند. آنچه در ادامه می‌خوانید روایت شخصی چهار نویسنده معاصر -محمدقاسم زاده، علی خدایی، مجید قیصری، و روح‌انگیز شریفیان است که از اولین آشنایی و دوستی با کتاب به ما می‌گویند تا کتاب و کتاب‌خوانی و لذتِ نابِ ادبیات و لذتِ نوشتن.
محمد قاسم‌زاده؛
از سعدیتا آستوریاس
محمد قاسم‌زاده (1334 - نهاوند) از برجسته‌تریــــن رمــــان‌نویسان و پژوهــشگران معاصـــر و از اعضــای هیات‌علمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی است که از اواخر دهه شصت تا امروز بیش از 10 رمان منتشر کرده که برخی از آنها عبارت است از: «شهسوار بر باره باد»، «شهر هشتم»، «توراکینا»، «رویای ناممکن لی‌جون»، «چیدن باد» و «مردی که خواب می‌فروخت». جز اینها، او مجموعه 10‌جلدی «افسانه‌های ایرانی» به‌همراه چند کتاب پژوهشی دیگر از متون کهن فارسی را در کارنامه‌اش دارد. رمان «چیدن باد» در سال 95 به‌عنوان بهترین رمان سال از سوی جایزه ادبی مهرگان ادب انتخاب شد.
پیش از رفتن به دبستان، کتاب را شناختم. پدرم عاشق سعدی بود و کلیات او را داشت. اشعار او را مرتب با صدای بلند می‌خواند. اما در دبستان اسم صادق هدایت را شنیدم. عجبا که در کتابخانه کوچک دبستان، «بوف کور» هم بود. شروع به خواندن آن کردم. هر صفحه که جلوتر می‌رفتم، بیشتر سردرگم می‌شدم. معلمی که اهل کتاب بود، گفت من هم آن را نمی‌فهمم. «دید و بازدید» آل احمد را که من داد از داستان‌هایش سردرمی‌آوردم. با کتاب‌ها ور می‌رفتم تا سال 47 همان معلم کتاب «ماهی سیاه کوچولو» را به من داد. دبستان را تمام کرده بودم و می‌خواستم به دبیرستان بروم. این کتاب مرا که سرگشته بودم، عاشق ادبیات کرد. صمد بهرنگی زنده بود.
برخی از کتا‌ب‌هایی که در این دوران نوجوانی روی من تاثیر گذاشت، اینها هستند: «شوایک سرباز ساده‌دل» نوشته هاشک، «ابله» داستایفسکی، «مرشد و مارگریتا» نوشته بولگاکوف، و «آقای رئیس‌جمهور» نوشته آستوریاس.
برخی از کتاب‌هایی که که مرا در حین خواندن شگفت‌زده کرد، یکی «دشمنان» چخوف بود، یکی «شب‌های روشن» داستایفسکی، و بعدی‌ها هم عبارت از است: «پخمه» عزیز نسین، «خیمه‌‌شب‌بازی» صادق چوبک، به‌ویژه «خیمه‌شب‌بازی». ارزش چوبک از آن زمان تاکنون همواره در نظرم بیش‌تر شده است.
اما کتاب‌هایی که هر کسی را می‌تواند حیرت‌زده کند و آرزو کنی نویسنده‌اش باشی، یکی «آقای رئیس‌جمهور» نوشته میگل آنخــل آستوریاس است: چه عمقی دارد این رمان در بازتاباندن جامعه گواتمالا و چه ارزش ادبی والایی. آستوریاس استوانه ادبیات آمریکای لاتین و «آقای رئیس‌جمهور» استوانه آثار اوست. این نویسنده چه قدرتی نشان می‌دهد در توصیف طبقات فرادست و فرودست که هر دو رو به سقوط می‌روند. هر صفحه این رمان خود دنیایی است. یکی از قدرتمندترین صحنه‌های رمان، آن‌جایی‌که زن مامور پلیسی را نشان می‌دهد که بچه مرده‌اش را در آغوش گرفته و روی کف سیمانی سلول خوابیده. رئیس پلیس می‌خواهد او را به عشرتکده‌ای بفروشد. آستوریاس در پایان می‌نویسد کف سرد این سلول گرم‌تر از بستر آن عشرتکده است. واقعا لرزه به تن می‌اندازد توصیف آن. چندبار این کتاب را خوانده‌ام و لذت برده‌ام. چه خوب است که آدم به نویسنده‌ای در قدوقواره آستوریاس حسادت کند.
در ادبیات جهان نویسنده‌های فراوانی هستند که هر خواننده جدی و نویسنده‌ای را شیفته می‌کنند. وقتی می‌گویم نویسنده خارجی، یعنی یک سیاره در برابر خود داریم. امروزه برخلاف سال‌های جوانی، کمتر شیفته نویسنده‌ای می‌شوم. بیش‌تر کتاب‌ها توجهم را برمی‌انگیزد. مثلا «مرگ آرتمیو کروز» یا «پوست‌انداختن» اثر کارلوس فوئنتس را بسیار دوست دارم، ولی «گرینگوی پیر» از این نویسنده اصلا توجهم را جلب نکرد. آثار ارنستو ساباتو، بهومیل هارابال و ایوان کلیما در کلیت‌شان تحسین‌برانگیزند، به‌خصوص «تنهایی پرهیاهو»، «فرشته ظلمت» یا «نه فرشته نه قدیس». در ادبیات ایران هم همین حکم مصداق دارد. کتابی را از نویسنده‌ای می‌پسندم و کتاب دیگرش مایوسم می‌کند.
از شخصیت‌های ادبیات داستانی، شخصیت شوایک را دوست دارم. یارسلاو هاشک شخصیتی آفریده که از جنبه‌های بسیار دوست‌داشتنی است. چگونه شوایک با تمام ساده‌دلی خود که ویژگی اصلی شخصیت طنز در ادبیات غربی است، همه‌چیز را به سخره می‌گیرد، بی‌اینکه خود قصد سخره داشته باشد. هاشک به شوخی جدی‌ترین شخصیت را آفریده است. کسی که به همه جا سر می‌زند و پوچی و پوکی همه چیز را برملا می‌کند. شوایک فرزند خلفِ دُن کیشوت است. رگه‌هایی از او را در چاپلین و تمام کمدین‌های بزرگ می‌توان دید.
علی خدایی
از یمینی‌شریف تا سینگر
علی خدایـی (1337تهران) را با «اصفهـان»اش می‌شناسیم که در روایـت‌هـایـش (عکاسی، نقاشی، فیلم، خاطره‌نویسی، اصفهان‌گردی و داستان‌نویسی) خودش را نشان می‌دهد؛ هرچند ناخواسته متولد تهران است، اما اصفهان برای او چنان تشخص، معنا و هویت‌ پیدا کرده، و فراتر از یک شهر باستانی که «نصف جهان»اش می‌خوانند رفته، که به‌عنوان شخصیتی زنده چون «زنده‌رود» با او و در او و در قصه‌ها و نوشته‌هایش جریان دارد، همین اصفهان است که آن‌طور که خودش می‌گوید «پوستِ» او شده؛ اصفهان و آدم‌هایش (از همان دهه پنجاه در کنار ابوالحسن نجفی، هوشنگ گلشیری، احمد میرعلایی، محمد حقوقی و...) تا اصفهان و خیابان‌ها و محله‌هایش (از چهارباغ و میدان نقش جهان تا سی‌وسه‌پل و آمادگاه و...). اصفهان برای علی خدایی هرچند خانه دومش بوده، اما بعد از مهاجرت به اصفهان، خانه اولش می‌شود؛ خانه‌ای که او خود را چنان وامدارش می‌داند که با اصفهان، او، خودش را پیدا کرده: «علی خدایی»؛ نویسنده‌ای گزیده‌کار که از دهه هفتاد کارهایش را منتشر کرده، اما از دهه هشتاد تا امروز که حضور جدی او را به‌عنوان داور جوایز ادبی -جایزه ادبی اصفهان، گلشیری، هفت‌اقلیم، تهران، فرشته، جمالزاده و...- می‌بینیم، از او شمایلی ساخته که می‌توان در آن تصویری روشن از ادبیات داستانی معاصر به دست آورد. «از میان شیشه، از میان مه»، «تمام زمستان مرا گرم کن» (برنده جایزه گلشیری و جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات)، «کتاب آذر» و «نزدیک داستان» از کارهای اوست.
شاید اولین‌بار که کتاب که را دیدم... همیشه دوروبر من در خانه همیشه کتاب و مجله بود که ورقشان می‌زدم. طبیعتا به خواندن کتاب که علاقه‌مند شدم، اولین بار تابستانی بود که کلاس اول را تمام کرده بودم و کتاب «بازی با الفبا»ی یمینی‌شریف را می‌خواندم که برای هر حرف الفبای فارسی یک داستان کوتاه گفته بود.
«اطلاعات عمومی» یکی از اولین کتاب‌هایی بود که خواندم. کلاس‌ پنجم ششم بودم که این کتاب را می‌خواندم. در آن پر بود از بیوگرافی نویسندگان و شاعران و دانشمندان و... یادم هست که زندگینامه ارسطو را زیاد می‌خواندم. یا مثلا وقتی می‌آمدم ادبیات معاصر ایران، لطفعلی صورتگر و فروزانفر و قزوینی را زیاد می‌خواندم؛ چون جمعه‌ها تلویزیون ایران مسابقه داشت. یا مثلا پایتخت کشورها را حفظ می‌کردم. به جز این دو کتاب، «کیهان بچه‌ها» هم بود. وقتی که وارد دبیرستان شدم، قبل از ششم ابتدایی بهم پول و جایزه دادن، و من رفتم انتشارات امیرکبیر در خیابان شاه‌آباد، کتاب‌های هدایت را خریدم. سه قطره خون، بوف کور، و سگ ولگرد. اینها روی من تاثیر گذاشت. بعد نشریات جوانان دوره خودم می‌خواندنم. مثل «دختران پسران». کتاب ر. اعتمادی خواندم. و کتاب‌های منوچهر مطیعی. تمام داستان‌های مجله «زن روز» را که مادرم می‌خواند، می‌خواندم. مادربزرگم هم «اطاعات بانوان» می‌خواند ولی من فقط روی جلدش را نگاه می‌کردم. پاورقی‌های مجله «اطاعات هفتگی» را می‌خواندم. مثلا ارونقی کرمانی را یا فیلم‌هایی که از آن ساخته می‌شد می‌دیدم. وارد دانشگاه که شدم دنیایم عوض شد، به‌ویژه که با شعر آشنا شدم: فروغ، شاملو و... نیما برایم سخت بود. و کم‌کم با چوبک آشنا شدم و سینما. چون سینما هم در کتابخوان‌کردن من تاثیر زیادی گذاشت. تا رسیدم به چخوف که من را به دنیای دیگری بُرد که جذاب و حسرت‌برانگیز بود.
مهمترین کتابی که مرا شگفت‌زده کرد، «خشم و هیاهو»ی فاکنر بود، که خواندن این کتاب برای من در عین حال که دشوار بود بسیار لذت‌بخش بود، و از طرف دیگر وقتی این کتاب را می‌خواندم احساس می‌کردم در جای‌جای این کتاب باید بتوانم همراه قهرمان کتاب‌ و راویان داستان باشم. این یکی از دست‌نیافتنی‌ترین اتفاق‌ها برای من بود. برای اینکه تلاش زیاد می‌کردم به داستان نزدیک شوم. و فکر می‌کنم هنوز که بخواهم این رمان را بخوانم با غرورِ اینکه دارم کتاب بزرگی را می‌خوانم به سمتش می‌روم. تمام اینها اعجاب من را می‌رساند که به خیلی از کارهای دیگری که خواندم دست یافتم یا نزدیک شدم، اما برای رسیدن به «خشم و هیاهو» تلاش جانکاه نیاز است. کتاب‌هایی دیگری هم هست که یک حالِ خوش هستند: «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند» از رومن گاری. یکی از جذاب‌ترین‌ها است که بسیار بزرگ است و باید آن را خواند.
اما در طول حیات نویسندگی، بودند نویسنده‌هایی که خیلی به آنها حس نزدیکی پیدا کردم: یکی آیزاک باشویس سینگر. وقتی که داستان‌هایش را می‌خوانم خیلی احساس نزدیکی می‌کنم. و برخی از داستان‌های رومن گاری. یک دلبستگی خاص دارم به این دو نویسنده. به‌خصوص سینگر.
من از نویسنده‌هایی که دوست دارم یاد می‌گیرم، حتی از نویسنده‌هایی که دوست ندارم. اما شیفته نشدم. اما این روزها از یک‌چیز لذت می‌برم، نمی‌دانم دلیل چیست، شاید چون من اصفهان زندگی می‌کنم، از سفرنامه و آنچه مربوط به سفر است لذت می‌برم، به ویژه کارهایی که در ابتدای قرن نوشته شده باشد؛ آن نوع نوشتن که بین شیرین‌نوشتن و نگاه به دنیای امروز، دنیای پرشتابی که کلمات قطع می‌شوند اما تلاش می‌کنند شیرینی خود را حفظ کند. شاید چون سفرنامه‌ها را به قول معروف نزدیک به داستان‌ می‌بینم. سفرنامه فِرد ریچارد به اصفهان برایم جذاب است. سفرنامه «شیر و خورشید» از نیکلا بوویه که واقعا بی‌نظیر است. ایشان 1320 تا 1330 آمده ایران. به گذشته‌تر که برویم. «چادر کردیم رفتیم تماشا» یک سفرنامه قاجاری. و گزارش‌های دیگری که به این شکل نوشته شده‌اند. یکی از سفرنامه‌های مدرن یا ناداستان‌های مدرن، که البته مربوط به اوایل قرن نیست، ولی قصه‌اش به اوایل قرن برمی‌گردد «قطارباز» احسان نوروزی است. این کتاب را در هر جایگاهی قرار بدهید مهم نیست، مهم کیفی است که بعد از خواندن این اثر به شما دست می‌دهد. و در پایان باید بگویم: همیشه شخصیت‌هایی که نمی‌توانند خودشان را ارائه کنند، ناتوان نه، ولی به هر دلیلی تواناییِ خود را در آن زمینه خاص نمی‌توانند ارائه کنند، برایم جذاب بودند. مثلا در یکی از داستان‌های سلینجر («تقدیم با عشق به ازمه») یک نفر از پنجره بیرون را نگاه می‌کند، حرکت وجود دارد، اما دیالوگی وجود ندارد. برای اینکه نمی‌تواند وجود داشته باشد. یا بنجی در «خشم و هیاهو»ی فاکنر نمی‌تواند جوری خودش را ارائه کند که به صورت کلمه نوشته شده باشد. اینها برای من شخصیت‌های جالبی بودند در داستان‌ها. ولی هنوز هم هستند. یا شخصیت بیلی باتگیتِ دکتروف را هم علی‌رغم اینکه هیچ کدام از آنها نیست، اما توانایی‌اش یک دنیایی را تصویر می‌کند، هم خیلی دوست دارم.
مجید قیصری
از عطار تا اسماعیل کاداره
مجیــد قیــصــری (1345تهران) جزو معدود نویسنده‌هــای ایرانی است که برای بیشتر کتاب‌هایــش نامزد جوایز ادبی شده و در موارد بسیاری نیز آن را دریافت کرده: «ضیافت به صرف گلوله» برنده جایزه پکا، «باغ تلو» برنده جایزه مهرگان ادب، «گوساله سرگردان» برنده جایزه ادبی اصفهان، جایزه ادبی نویسندگان و منتقدان مطبوعات و جایزه شهید غنی‌پور، «سه دختر گل‌فروش» برنده جایزه بهترین کتاب سال به انتخاب انجمن قلم ایران، جایزه قلم زرین، جایزه مهرگان ادب، جایزه ادبی اصفهان و جایزه شهید غنی‌پور. و البته آثاری که با اقبال خوبی از سوی مخاطبان و منتقدان مواجه شده: زیرخاکی، دیگر اسمت را عوض نکن، طناب‌کشی، نگهبان تاریکی، جشن همگانی، و گور سفید. مجید قیصری از جنگ می‌نویسد، اما جنگ نه به قرائت رسمی، که جنگ به روایت مجید قیصری، آنطور که خودش می‌گوید: «و من چیزی ننوشته‌ام مگر از شأنِ انسان».
کودک بودم. شوق رفتن به مدرسه و بوی کتاب، بوی کاغذ مرا مست می‌کرد، هنوز هم وقتی کتابی می‌خرم اول بویش می‌کنم، مانند سیب سرخ نوبرانه؛ عطر کاغذ باید به مشامم برسد، بعد چشمم به حروف بخورد. این عادت از بچگی با من است. عاشق دفترچه بی‌خط بودم که می‌گفتند دفتر نقاشی. شاید به‌خاطر اینکه هیچ جوهری بکارت کاغذ را سیاه نکرده بود. مدرسه و مشق اجباری دل‌زده‌ام کرد از هرچه کتاب و دفتر بود. تا رفتم دانشگاه به امید اینکه گمشده‌ام را در محیط دیگری پیدا کنم. متاسفانه بدتر. از همان ترم اول فهمیدم که اشتباه کردم آمدم دانشگاه. پناه بردم به رمان و داستان کوتاه تا امروز که یک معتاد تمام‌وقت شدم.
اولین کتابی که در کودکی هدیه گرفتم کتابی بود به نثر درباره جنگ رستم و اسفندیار. بیش از آنکه از رستم خوشم بیاید دلم برای اسفندیار می‌سوخت. هنوز تیر دوشاخه‌ای که بر چشم‌های اسفندیار نشسته است پیش چشمم است و خودم را می‌بینیم، نوجوانی هشت‌نُه ساله که زیر پنجره اتاق نشسته‌ام‌ و حیرت‌زده، نور خورشید از پشت سرمی‌تابد بر کاغذ کتابی که تمام سینه‌ام را پر کرده و اسبی سیاه که روی دوپا بلند شده و مردی با چشم‌های خون‌چکان می‌خواهد دودستی تیری را از دو چشمش بیرون بکشد؛ سال‌ها می‌گذرد... تا می‌رسم به «خوشه‌های خشم»؛ ایامی که با ولع رمان می‌خواندم و در جاده‌ها با خانواده خود در کامیونی همراه بودم. چند فصل از رمان را خوانده بودم که نمایش رادیویی آن شروع شد. لذت خواندن و گوش‌کردن توامان به نمایش آن در تاریکی شب‌ها هرگز از یادم نمی‌رود.
در این بین، آثاری بودند که مرا حیرت‌زده کردند: «تذکره‌اولیا»ی عطار. داستانی است ناب از مردانی دست‌نیافتنی. هر فصل کتاب به یکی از بزرگان قله عرفان می‌پردازد. کراماتی که از این مردان شاهدیم واقعا جای حیرت دارد. عطار بی‌مثل و مانند است. کتابی که هرگز کهنه نمی‌شود و هر کاغذش نوری است که بر تاریکی می‌تابد. دوم «ژنرال ارتش مُرده» نوشته اسماعیل کاداره؛ رمانی جنگی که در ایران خیلی دیده نشد.
شخصیتِ دوست‌داشتنی من در ادبیات، سانتیاگوی «پیرمرد و دریا»ی همینگوی است؛ پیرمردی که بزرگ‌ترین نیزه‌ماهی دریا را صید می‌کند. خلوت سانتیاگو و تجربه‌ای که این پیرمرد به تنهایی از سر می‌گذارند واقعا یک مکاشفه است.
روح‌انگیز شریفیان؛
از الکساندر دوما تا گوردیمر
یکی از موفق‌ترین نویسنده‌های مهاجر ایران، روح‌انگیز شریفیان (1320تهران) است کــه آثــارش را در ایــران نشــــر می‌دهد و در این دو دهه آثارش یکی از پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی فارسی بوده است. شریفیان با همان نخستین کتابش «چه کسی باور می‌کند رستم» جایزه گلشیری را برای بهترین رمان سال 82 از آن خود کرد. این رمان با ترجمه لطفعلی خُنجی به زبان انگلیسی نیز منتشر شده است. «روزی که هزاربار عاشق شدم» کتاب دوم وی بود که با فاصله زمانی دو ساله منتشر شد، و تجدید چاپ آن به هفت رسید. «کارت‌پستال» سومین اثر وی بود که در سال 87 منتشر شد و تاکنون ده‌‌بار تجدید چاپ شده. «آخرین رویا» رمان ماقبل آخر وی به چاپ سوم رسیده و «سال‌های شکسته» هم اخرین اثر او که در یک سال سه‌بار چاپ شده. به این آثار، باید ترجمه‌های شریفیان را هم افزود: سه‌گانه جودیت کِر (وقتی هیتلر خرگوش صورتی مرا ربود، بمب روی خاله مامانی، و کودکی در دوردست).
وقتی شب‌ها پدر یا مادرم برای من و برادرم داستان می‌خواندند با دنیای زیبای قصه آشنا شدم و یادم هست که چطور در همان سن کم شش هفت سالگی در رویای آن قصه‌ها غرق می‌شدم.
اولین کتاب «کنت مونت کریستو» بود. به نظرم پاورقی بود و من و مادرم به ترتیب آن را می‌خواندیم. بعد انتشارات نیل به ترجمه و انتشار ده رمان بزرگ پرداخت. «سرخ و سیاه» استاندال، «دن کیشوت» سروانتس و... اما اولین کتابی که حیرت‌زده‌ام کرد و الان فکر می‌کنم در آن زمان کاملا از آن سر درنیاوردم «خوشه‌های خشم» بود. بعدها این کتاب را با ترجمه بی‌نظیر شاهرخ مسکوب خواندم و این‌بار واقعیت موضوع و زیبایی نثر و عمق مطلب آن برای همیشه با من ماند. به جز آن کتاب‌های بی‌شماری بودند که چاپ می‌شدند و در زمان خود گل می‌کردند: مثل «چشم‌هایش» بزرگ علوی یا «سووشون» سیمین دانشور و یا ترجمه‌هایی که هر یک از دیگری بهتر بودند مانند ترجمه‌های به‌آذین، سروش حبیبی، و محمد قاضی، اینها نسل ما را کتابخوان کردند. دست‌شان درد نکند. اما مگر می‌شود اسم همه کتاب‌های تاثیرگذار را اینجا برشمرد؟
دوران دبیرستان بودم که «ژان کریستف» را خواندم. این کتاب حیرت‌زده‌ام کرد؛ هنوز هم آن را دوست دارم و آن را به آلمانی و انگلیسی و فارسی خوانده‌ام و باز هم می‌توانم بخوانم. رومن رولان با نوشته‌هایش درباره بتهوون مرا با موسیقی خیلی نزدیک کرد. آن‌وقت بود که واقعا فهمیدم موسیقی چه نقش بزرگی در سلامت روح و فکر انسان بازی می‌کند و چقدر باید آن را ارج نهاد.
اما در طول این سال‌ها کتاب‌ها یا نویسنده‌هایی هم بودند که می‌خواستید جای آنها باشید؛ وقتی از فاکنر می‌خوانید و غرق آن داستانگویی بی‌نظیرش می‌شوید واقعا دلتان می‌خواهد می‌توانستید مانند او بنویسید. وقتی رمان‌های نادین گوردیمر را می‌خوانم واقعا دلم می‌خواهد نویسنده آنها می‌بودم. یا نویسنده چک، ایوان کلیما، هاینریش بُل سخنگوی بی‌نظیر روح زخم‌خورده آلمان، و همچنین نویسنده هلندی سیسه نوته‌بوم و بسیاری بسیاری دیگر... .
انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی