برونو شولتز یکی از بااستعدادترین نویسندگانی بود که در قرن بیستم در اروپای شرقی ظهور كرد. شولتز، یک هنرمند بااستعداد توسط یک افسر گشتاپو به نام فِليكس لاندائو محافظت مىشد. روزى شولتز برای اتاقخواب پسرش يك نقاشی دیواری کشید. در نوامبر 1942، لاندائو یک یهودی مورد علاقه گشتاپو بهنام کارل گونتر را به ضرب گلوله کشت. بعدها وقتی گونتر با برونو شولتز در یک منطقه ممنوع آریایی در شهر روبهرو شد، از او انتقام گرفت و به سرش شلیک کرد. او به لاندائو گفت: «تو یهودی من را كُشتی، من هم تو را كُشتم.»
کشف شولتز مانند خواندن آثار کافکا یا رابرت والزر برای اولینبار واکنشى در خواننده ايجاد مىكند كه درنهايت ميگويد «خوب بود.»؛ چراكه این یک روش جدیدى از نگاه به جهان است. «در آثار کافکا همانطور كه در هنرمند گرسنه و مسخ ميبينيم، جزییات بسيار مهم هستند، نوشتار زنده و خشن است و تصاویر بسیار زیاد تخیل بیبندوباری را به خواننده القا مىكنند. این امر تا حدی به این دلیل است که تكنيكها به لحاظ عرفی پیشپاافتاده است. اما در آثار شولتز، موضوع (هیچ تمایزی بین او و راوی گمنام او وجود ندارد) شهر زادگاه اوست و سپس داستان در لهستان، اکنون اوکراین - و خانوادهاش پيش مىرود. بهطور معمول برای نوشتن اثرى عالى، قرارگرفتن موضوع در درجه دوم امرى اجتنابناپذير است.
روشی که داستانها با یکدیگر درگیر میشوند، گردهافشانی میکنند و بهنظر میرسد ادغام میشوند، نتیجه دید ادبی قدرتمند شولتز است. این حس یکتایی است که باعث میشود آنها چیزی فراتر از «فقط داستان» باشند و کلیت بیشتری را نشان میدهند. در اين نوع آثار صدا و تصويرهاى خلقشده به حداکثر رسیده است: «خارهای آتش در بعدازظهر ترکخورده.»، «میدان طلایی سرش در آفتاب فریاد زد»، «در زیر باران شدید آتش جیرجیرکها فریاد میکشند.» اما در جاییکه طبیعت دارای کنتراست بالاست و بهشدت روشن میشود، مردم و درحقيقت یهودیان دهه 1930 اروپا - در شکلی دیگر ارائه میشوند. عمو مارك، «كوچك و خمیده، با چهرهای خميده، در ورشكستگی خاکستری خود نشسته و با سرنوشت خود سازش مىكند.» وقتی پسرعموی امیل نشست، «بهنظر میرسید که فقط لباسهای او كه روی صندلی انداخته شده بود، مچاله و خالی شده است. بهنظر می رسید صورتش نقش صورتي است مثل رد لکهای که رهگذرى ناشناخته در هوا باقی گذاشته بود.»
در ميان تمام اعضای خانواده شولتز، پدرش بیشتر شیفته خود اوست. او شخصیت اصلی «خیابان تمساح» است، تا آنجاکه یک شخصیت دارد او پدرش را به سینتیا اوزیک قهرمان داستان رمان به نام مسیح استکهلم تشبيه مىكند. ما در داستان دوم هنگاميكه براى نخستينبار پدر را ملاقات میکنیم، آن تشبيه به آرامی محو و جلوی چشمان ما همانند خشكشدن دانهاى در درون پوستهاش روزبهروز كوچكتر ميشود. درضمن او رفتاری عجیب و غریب دارد: او از كمد لباس بالا رفت، سرش را كه به سقف رسيده بود خم كرد و شروع به پاككردن گردوغبار روى ساعتهاى قديمى كرد و غرولندكنان گويى در تبوتاب پيداكردن گمشدهاى بود.
او با لحنى ملايم گفت: «آيا من بايد از نگاه تو پنهان بمانم؟ همانند برادرم كه درنتيجه يك بيمارى طولانى و لاعلاج، به تدريج تبديل به يك بسته لوله لاستيكى (لولههاى پزشكى كمككننده تنفس و غيره) تبديل شده است و پسرعموى ضعيفم مجبور است روز و شب او را روى كول خود حمل كند و در شبهاى طولانى زمستان براى اين موجود از دسترفته لالايىهاى بىپايان بخواند...» این بخشها ویژگیهای غافلگیرکننده، عجیب و غریب و هوشیارانه این کتاب خارقالعاده را منتقل میکند. گويى زمان بىروح و وحشى از حركت باز ايستاده و رویدادها يك به يك ايستا ميشوند و مانند یک ولگرد فراری، با فریاد از مزارع دور ميشود. «افراد در خیابان تمساح درحال عقبنشینی یا فرار به دنیاهای دیگر و زندگیهای دیگر هستند. در شب، «آنجا كه در عمق یک شهر باز میشود، خیابانهای موازى و انعكاسدهنده نور كه انگار دو برابر هستند و درعين عجيببودن، باورپذیرند.» واقعیت، یکی از بسیاری از گزینههايى است كه در اين اثر به نازکی کاغذ است و از تمام شکافهای موجود نفوذ مىكند و خودى نشان ميدهد. وراى همه اينها تحول خود شولتز چشمگیرترین است. او واقعیت تلخ زندگی در اروپای شرقی را برداشت و
آن را با عجیبترین داستان در برابر چشمها به نمايش گذاشت. او با پناهبردن به ادبیات از مرگ وحشیانه خود فرار کرد.