بستن
کد خبر: ۱۰۱۵۳۲۲

سرگذشت تام‌ جونز

سرگذشت تام‌ جونز

جونز در حالی در را برای لیدی بلاستون باز کرد که حالت چهره‌اش بیشتر موافق آرزوی میهمانش بود تا مطابق انتظار ایشان، یعنی قهرمانِ ما نهایتِ روی خوش و خوی نیکویی را که بانو در او یافته بود و دوست می‌داشت به چهره آورد، و هر گونه نشانه‌ای، اعم از واقعی یا ظاهری، از پریشانی و آشفتگی را از رخسار خود زدود. لیدی بلاستون همین که وارد اتاق شد، رفت روی تخت و چمباتمه زد و گفت: «خب، جونز عزیز! می‌بینی که هیچ نمی‌تواند من را برای مدتی دراز از تو دور نگه دارد! شاید حق بود از دستت عصبانی می‌شدم که تمام روز نه خطی، نه خبری، به من نرسوندی. فکر نمی‌کردم آن‌قدرها ناخوش باشی که نتوانی از خانه بیرون بیایی. نه ببینم! فکر نمی‌کنم تمام روز با این سرولباس مثل خانم‌های شیک توی اتاقت نشسته باشی و از عیادت‌کننده‌ها پذیرایی کرده باشی! ولی عیب ندارد، فکر نکن می‌خواهم سرزنشت کنم. من که مثل زن‌های بداخلاق نیستم که برای شوهرم قیافه بگیرم، تا تو بخوای با رفتار سردت تلافی کنی!»
جونز گفت: «نه لیدی بلاستون! مطمئنم من را سرزنش نمی‌کنید که وظیفه‌ام را انجام نداده‌ام. من که فقط منتظر دستورات بودم. آخر عزیز من! کی باید از کی گله کند؟ کی بود که قرارِ دیشب را به‌هم زد، و منِ بیچاره را تمام روز در انتظار خودش به حسرت‌خوردن و آه‌کشیدن و ناله‌کردن واداشت؟»
بانو گفت: «ولش کن عزیزم! اگر علتش را می‌دانستی، دلت به حال من می‌سوخت. واقعا تصورش محال است که خانم‌های متشخص مجبورند چه گرفتاری‌هایی را از دستِ آدم‌های فضول تحمل کنند، همه‌اش هم برای این مسخره‌بازیِ حفظِ ظاهر! درهرحال، خوشحالم که آن‌همه حسرت و آه و ناله انگار بهت ساخته، چون خیلی ماه شده‌ای! آه جونز! به خدا الان یک نقاش می‌تواند از روی چهره‌ات تابلوی آدونیس، خدای زیبایی را بکشد.»
جوزف اندروز


آدامــــــز به اتفــاق جوزف، که میزانِ خشمش از آن بدرفتاری‌ها که نسبت به دوستش شد از خودِ آدامز کمتر نبود، چوب‌هایشان را به دست گرفتند و بدون توجه به ممانعت‌های پیشخدمت‌ها که بدون توسل به خشونت سعی داشتند آنها را از رفتن باز دارند، فانی را از معرکه به‌در بردند. راه را با سرعت بسیار می‌پیمودند و از ترس تعقیب‌شدن عجله نمی‌کردند، بلکه می‌خواستند جناب آدامز ورزشی کرده باشد و از عواقبِ افتادن در آب محفوظ بماند. صاحبخانه با دستوراتی که به پیشخدمت‌ها داده بود به هیچ‌وجه باور نمی‌کرد فانی بتواند فرار کند، بنابراین همین که متوجه رفتن او شد، توفانی برپا کرد و بلافاصله چند نفر را عازم کرد که یا فانی را بیاورند یا هرگز باز نگردند. شاعر، بازیگر و بقیه اعضای گروه به‌جز استاد رقص عازم این ماموریت شدند.شبی که دوستان ما سفر خود را آغاز کردند، بسیار تاریک بود، اما چنان سریع رفتند که به زودی به مهماخانه‌ای در هفت مایلی رسیدند و به اتفاق تصمیم گرفتند شب را در آنجا سپری کنند. حالا دیگر آدامز درست به همان اندازه زمان پیش از مسافرت خشک شده بود.
این قهوه‌خانه، که اگر روی سردرِ آن عنوان «مهمانخانه جدید» نوشته نشده بود، می‌توانستیم آن را میخانه بنامیم، چیزی بیشتر از نان و پنیر و نوشیدنی نداشت که دوستان ما همین‌ها را هم به‌عنوان یک شام سبک خوردند، چون هرچه باشد نزدِ شکمِ گرسنه شلغم‌ پخته مرغِ بریان است.هنوز غذا از گلویشان پایین نرفته بود که آدامز شروع کرد به شکرگزاری نسبت به خداوند و اظهار داشت که غذاهای حاضری خانگی را با رضایت بیشتری می‌خورد تا غذای شاهانه و خطای آدمیانی را که امیدِ رسیدن به بهشت را فدای کسب مال می‌کنند سخت تحقیر کرد و گفت که آسایش و رفاه در پرتو تواضع و قناعت به دست می‌آید.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی