بستن
کد خبر: ۱۰۱۵۱۶۰

خدایا این خوشی‌هارو از ما نگیر!

خدایا این خوشی‌هارو از ما نگیر!
بهار اصلانی

دکتر جان دیشب در رویای میهمانی غوطه‌ور بودم به بابا طاهر عریان که داشت دور ستونی وسط سالن می چرخید خیره نگاه می‌کردم. ویلهلم اشتاینیتس و گری کاسپاروف قرار بود با هم مسابقه مهمی برگزار کنند و همه بی‌صبرانه منتظر شروع بازی بودند. ناگهان برق سالن قطع شد و در تاریکی مطلق فرو رفتیم. صدای همهمه میهمانان یک لحظه قطع شد و دوباره اوج گرفت.
کم کم همه کلافه شده بودند و فریاد می‌زدند. هوا آنقدر گرم بود که میهمانان از عرق خیس بودند و پیشانی‌های‌شان در تاریکی برق می‌زد. پنج دقیقه یکبار الکساندر دومای پدر به الکساندر دومای پسر می‌گفت: «برو ببین همسایه‌ها برق دارن؟»
اشتاینیتس و کاسپاروف پشت صفحه شطرنج‌شان نشسته بودند و امید داشتند برق وصل شود و بتوانند بازی کنند. مامی غر می‌زد که: «این همه برای غذا پختن زحمت کشیدم حالا روغن قرمه‌سبزی از سردی ماسیده و ژله از گرمای هوا شبیه آش شده!» سید‌جواد هاشمی که در نقش آخری که بازی کرده بود در جبهه، شیمیایی شده بود می‌گفت: «دارم خفه می‌شم پس کی این کپسول اکسیژن درست کار می‌کنه؟» مامی یک لگن آورد و داد به بهنام بانی و گفت: «بیا بزن و اون آهنگت‌رو بخون سر ملت گرم شه. قوس کمر بود چی بود؟!» بانی گفت: «قرص قمر!» مامی گف: «همون! حالا چه فرقی دارن!» بانی که گویا به قبایش بر خورده بود هرچه حضار اصرار کردند حاضر نشد بخواند.
چند نفر از میهمانان اشتاینیتس و کاسپاروف که به دلیل لغو مسابقه و ضربه مالی و روحی‌ای که بهشان وارد شده بود خشمگین بودند را کنار زدند و از مامی خواستند برای شان یک نعلبکی بیاورد تا روی صفحه شطرنج اشتاینیتس و کاسپاروف الکی روح احضار کنند و بخندند. خیام از جایش بلند شد، آهسته پنجره را باز کرد و به رازی گفت: «مهتاب به نور، دامن شب بشکافت، می‌نوش. دمی بهتر از این نتوان یافت.» رازی «آآآماششششااالللااااا» را تا جایی که
کش می‌آمد کشید و برق شادی در نگاه حضار، مجلس را روشن کرد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی