دکتر جان دیشب در رویای میهمانی غوطهور بودم به بابا طاهر عریان که داشت دور ستونی وسط سالن می چرخید خیره نگاه میکردم. ویلهلم اشتاینیتس و گری کاسپاروف قرار بود با هم مسابقه مهمی برگزار کنند و همه بیصبرانه منتظر شروع بازی بودند. ناگهان برق سالن قطع شد و در تاریکی مطلق فرو رفتیم. صدای همهمه میهمانان یک لحظه قطع شد و دوباره اوج گرفت.
کم کم همه کلافه شده بودند و فریاد میزدند. هوا آنقدر گرم بود که میهمانان از عرق خیس بودند و پیشانیهایشان در تاریکی برق میزد. پنج دقیقه یکبار الکساندر دومای پدر به الکساندر دومای پسر میگفت: «برو ببین همسایهها برق دارن؟»
اشتاینیتس و کاسپاروف پشت صفحه شطرنجشان نشسته بودند و امید داشتند برق وصل شود و بتوانند بازی کنند. مامی غر میزد که: «این همه برای غذا پختن زحمت کشیدم حالا روغن قرمهسبزی از سردی ماسیده و ژله از گرمای هوا شبیه آش شده!» سیدجواد هاشمی که در نقش آخری که بازی کرده بود در جبهه، شیمیایی شده بود میگفت: «دارم خفه میشم پس کی این کپسول اکسیژن درست کار میکنه؟» مامی یک لگن آورد و داد به بهنام بانی و گفت: «بیا بزن و اون آهنگترو بخون سر ملت گرم شه. قوس کمر بود چی بود؟!» بانی گفت: «قرص قمر!» مامی گف: «همون! حالا چه فرقی دارن!» بانی که گویا به قبایش بر خورده بود هرچه حضار اصرار کردند حاضر نشد بخواند.
چند نفر از میهمانان اشتاینیتس و کاسپاروف که به دلیل لغو مسابقه و ضربه مالی و روحیای که بهشان وارد شده بود خشمگین بودند را کنار زدند و از مامی خواستند برای شان یک نعلبکی بیاورد تا روی صفحه شطرنج اشتاینیتس و کاسپاروف الکی روح احضار کنند و بخندند. خیام از جایش بلند شد، آهسته پنجره را باز کرد و به رازی گفت: «مهتاب به نور، دامن شب بشکافت، مینوش. دمی بهتر از این نتوان یافت.» رازی «آآآماششششااالللااااا» را تا جایی که
کش میآمد کشید و برق شادی در نگاه حضار، مجلس را روشن کرد.