«آناکارنینا» (آنا کارینینا) چه سری داشت که باعث شد جایگاه ویژهای پیدا کند؟ یک تراژدی عاشقانه پرشور و هیجان در جامعه تزاری روسیه در دوره انحرافات سیاسی-کشاورزی قرن ۱۹، به روشی عامی و ساده در ۹۰۰ صفحه نوشته شده است. این رمان هنوز باعث هیجان و برانگیختن احترام خوانندگانی مثل جـی. ام. کوتــسی (نویسنده آفریقایی برنده نوبل ادبیات)، جاناتان فرانزن (نویسنده آمریکایی نامزد جایزه پولیتزر) و اپرا وینفری (مجری مشهور آمریکایی) میشود و همچنین تام استاپارد را ترغیب کرد تا نسخه فیلمنامهای با اقتباس از این رمان را بنویسد و جو رایت آن را کارگردانی کند. این کتاب روی بخشهای جذابی بین دریاچهای از نظرات ادبی شناور است و با موجی از مدرنیسم و موجی از هالیوود همپوشانی بدون ادغام دارد.
«آناکارنینا» بیشتر مورد تحسین قرار گرفت تا از آن آموخته شده باشد. این کتاب شباهت کمی با رمانهای مدرن دارد. لئو تولستوی به جای استفاده انبوهی از استعارهها، توصیفات را همراه تشبیههاتی صریح و درست بهکار میبرد. او به جای اینکه به گونهای مدرن که همه وقایع از دید یک نفر روایت میشود، جریانات را از زاویه دید دهها شخصیت اصلی و فرعی دیگر نیز بیان میکند. بهطور مثال در جایی او به ما میگوید که سگ شخصیت داستان به چه چیزی فکر میکند.
تولستوی به توصیف بدون روایت اعتقادی نداشت؛ او دوست داشت که توصیف کند و همزمان آن را روایت کند. مکالمات، راوی داستان، دانای کل، بدون ساختار ثابتی و بدون هیچ پیچیدگی همچون سبک فیلیپ راث -بیپرده- به بیان روایتی پرشکوه میپردازند. راوی اولشخص یا نقلقول غیرمستقیم وجود ندارد. حتی زمانی که ما در ذهن یک شخصیت هستیم این راوی است که از طریق عبارات غیرمعمول مثل «او فکر کرد» ، «او احساس کرد» یا «به نظر او چنین آمد» احساسات شخصیت را بازگو میکند.
تولستوی فضا را برای استقلال راوی ایجاد میکند. راوی به اندازهای به شخصیتها نزدیک است که درواقع به وجود آنها وابسته است و همانقدر هم مستقل از آنهاست که بتواند راجع به اقدامات و شخصیت آنها قضاوت داشته باشد و چیزهایی راجع به آنها به ما بگوید که خود شخصیتها هم از آن بیخبرند. قدرتمندترین رابطهها آنهایی هستند که تولستوی برای روایتش روند داستانی رمان را کُند میکند. رفتار و احساسات آنا و معشوقش ورونسکی با حضور راوی سومشخص، نهتنها در عمق وجود آنها جای داشت تا احساست آنها را به ما بگوید، بلکه کمی دور از شخصیتها قرار میگرفت تا عدم درک متقابل را نیز برای ما بازگو کند.
هربار که «آناکارنینا» را میخوانم و از اتاق زیرشیروانی و سردابها و ماشینآلات زنگزده و وسواسها و تعصبات تولستوی عبور میکنم، به لایه تازهای از داستانش پی میبرم تاجاییکه تمام تحسین ما برای جیمز جویس، سامئول بکت و جیمز کلمن را برمیانگیزد و این سوال برای ما پیش میآید که آیا این رمان چیزی شبیه یک پژوهش علمی مدرن نیست؟ پژوهشی که استادانه برای برآورد میزان انعطافپذیری فضا و مکان وقوع داستان با فراتررفتن از زبان متعارف نوشته شده است.
من قبلا متوجه شده بودم که شخصیتهای تولستوی با اینکه زمان زیادی را در سنپترزبورگ و مسکو میگذرانند، اما بهسختیاین شهر را توصیف میکند. با دوبارهخواندن «آنا کارنینا» متوجه شدم که این مساله بسیار افراطی است. هیچچیز راجع به ساختمانها و فضای شهری گفته نمیشود درحالیکه داستان پر از توصیفات فوقالعاده از صحنههای بیرون و حومه شهر است.
از نظر تولستوی، شهر مکانی مصنوعی و بیروح است. انگار او به پایداربودن شهرها معتقد نیست و اگر او آنها را نادیده بگیرد شهرها ناپدید میشوند. ظاهرا هرچیزی که تولستوی به آنها اهمیت میدهد و هر آنچه که او توصیف میکند، خارج از ذهن شخصیتها روی میدهند. دنیای زنده و متحرک سگها و اسبها و طبیعت مثل دنیای انسانها جان دارند. هیچکدام از افعال انسانی آنقدر بیاهمیت نیست که نتوان آن را نوشت. چیزهایی مثل شکستن زانوی کارنین، وقتی آنا چشمهایش را ریز کرد و وقتیکه ورونسکی دستی به سبیل خود میکشد. شخصیتها میخندند، اخم میکنند، سرخ میشوند، شرمنده میشنود، عصبانی میشوند، بیقرار میشوند، نوازش میکنند، میبوسند، ادای احترام میکنند، میگریند و نسبت بههم ساختارشکنی میکنند. آنها زندگی را برای ما به نمایش میگذارند و شخصیتشان را با اعمالشان برای ما توصیف میکنند. جایی در تالار رقص، والس میرقصند و گاهی کنار مرداب قدم میزنند. به اسبدوانی میروند و زمانی دیگر یونجه درو میکنند. همانقدر که تولستوی به توصیف فضا میپردازد همانگونه در زمان نیز حرکت میکند. در روایات داستانی اعم از رمان یا فیلم، نشاندادن آشفتگی وقایع
بسیار کار دشواری است و این درحالی است که فکر یا عمل فرد لزوما ارتباط مستقیمی با رفتار یا فکری که ده دقیقه بعد، فردا یا تا آخر عمر میکند، ندارد. تولستوی با به نمایشگذاشتن احساست لحظههای خاص شخصیتها ریسکی کرده که بعید میدانم هیچ رماننویس دیگری انجام دهد، حتی زمانی که این احساسات کُلا با شخصیت آن فرد متضاد است. منفورترین شخصیتها ظلمهایی بیش از حدِ انتظار نمیکنند، ولی تحسینبرانگیزترین شخصیتها محکوم به تحمل همین رذالتها هستند.
با خواندن «آناکارنینا» و روایت زندگی او درمییابیم که او زنی بدکاره و آرمانگرا بود و نقطه مقابلش لُووین باایمان، پرهیزگار و اهل قناعت است و دغدغههایش راجع به اوضاع کشاورزی آن زمان است. با تحلیل زندگی تولستوی در زمان نوشتن این رمان درمییابیم که تولستوی با او همزادپنداری کرده و دغدغههای آن زمان خود را از زبان لُووین بیان میکند. تولستوی زندگی لُووین را نقطه مقابل آنا که رابطهای خارج از ازدواج داشته و مرگی نکوهیده در طبقه بالای جامعه دارد، قرار میدهد. تولستوی هیچگاه از لُووین چشمپوشی نمیکند و همواره با او همدرد است.
وقتیکه سر شب لُووین با دوستانش برای تیراندازی بیرون میرود، راجع به کیتی پرسوجو میکند و میفهمد که کیتی هنوز مجرد است و سخت بیمار. کیتی زن جوانی است که لُووین او را دوست دارد و پیشنهاد ازدواجش را رد کرده. در این لحظه بسیار عاطفی و افشای حقیقت، دو کبک آنطرفتر پرواز میکنند و از هیجان باخبرشدن حقیقت راجع به کیتی شلیک به پرندهها را فراموش میکند. بعد او فکر میکند که «چه چیزی غمانگیز است؟» بعد از مدتی باخود میگوید که: «اوه بله کیتی مریض است!» به خانه برمیگردد و باز با خود میگوید که چقدر از بابت مجردبودن کیتی خوشحال است و از آن بیشتر بابت بیماری او. و فکر میکند که او سزاوار این بیماری است.
برای لُووین اینکه بشنود زنی که میخواهد زندگیاش را با او تقسیم کند درحال عذابکشیدن است و شلیک همزمان به یک پرنده شکاری خوشایند نیست. تولستوی با اعتمادبهنفس دوست دارد این لحظات سنگدلی لُووین را به نمایش بگذارد. شخصیت لُووین با اعتراف به ضعف خود، انسانیتر و واقعیتر به تصویر کشیده شد. و همچنیناین افشای احساسات تاثیر منفی بر آینده این شخصیت نداشت، در ادامه داستان لُووین خود را بیشتر شبیه مردی که تولستوی دوست داشت باشد، نشان خواهد داد.
تمام تسلط تولستوی بر زمان و مکان، در یک لحظه در میانه داستان به اوج میرسد. زمانی که شوهر آنا، الکسیکارنین، وزیر دولتی خشک و رسمی و همچنین معشوقهاش افسر سوارهنظام خوشتیپ و جوان یکدیگر را کنار تخت آنا ملاقات میکنند. وقتی که او بعد از به دنیاآوردن فرزند ورونسکی سخت بیمار است. ورونسکی اندوهگین و خجل با دست صورتش را پوشانده. آنا به شوهرش که او نیز درحال گریه است میگوید که دستهای معشوقهاش را کنار بزند و هویتش را برملا کند. آنا با آن حرکت موقعیـــت آن دو مرد را تغییر میدهد. ورونسکـــی که با نپذیرفتن دوئل باعث اهانت به کارنین شده بود حالا بیآبرو و تحقیر شده است. کارنین با طلب آمرزش برای همه، احترام آنا را نسبت به خود دوباره بهدست میآورد. در آن هنگام که بهظاهر زمان مرگ آنا است تحولی واقعی رخ میدهد. اما زمان همهچیز را دگرگون میکند و واقعیت قدیمی برمیگردد. آنا بهبود مییابد و از کارنین بهخاطر بخشندگیاش بیشتر از قبل متنفر میشود. ورونسکی که دلتنگ شده است با شلیک به خود شرافتش را بازمیگرداند. تباهی و ویرانی آنا لحظه به لحظه بیشتر میشود. در داستان هیچ نقطه عطفی وجود ندارد، فقط لحظههایی هستند
که شخصیتها از آن عبور میکنند. برای یک رمان مفصل که موضوع آن خانواده است، به طرز عجیبی پیشینه خانوادگی در مورد آنا مجهول است. قهرمان داستان هیچ کودکی ندارد. او یک پسر، شوهری با اختلاف سنی زیاد و کسلکننده، یک برادر و همچنین دوستانی دارد. آنا در فضا و مکانی از طبقه متمول زندگی میکند بدون روایت داستانی از جوانی و گذشته او. هیچ چیز راجع به ازدواج او وجود ندارد. احتمالا والدین او مردهاند و هیچگاه به آنها شاره نمیشود. او کاملا بالغ و آماده عشقورزیدن به ورونسکی جوان و جذاب است.
این مطلب مختص آنــا نیســــت و به گذشته بیشـتر شخصیتهای اصلی داستان نیز هیچ اشاراهای نشده است. لُووین همچون خود تولستوی در کودکی یتیم شده است. مادر ورونسکی در بعضی از صحنههای داستان حضور دارد و خیلی زود شما میفهمید که ورونسکی چیزی راجع به آداب زندگی خانوادگی نمیداند.
در این رمان، کودکان در پسزمینه داستان وجود دارند، به استثنای یک مورد که مختصری کوتاه به آن اشاره شده بود. این کتاب همچنین به رابطه والدین و فرزند نیز میپردازد. چالشهایی مثل داشتن یا نداشتن فرزند، وظایف والدی یا عاشقانههای جنسی و نحوه برخورد با کودکان وقتی میپرسند که هدف از زندگی چیست؟ تولستوی در این رمان نگاه عمیقتری به کودکان دارد. این داستان روایتی است راجع به جوانها در دهه سی یا چهل عمر خود در قشر ثروتمند که مرتبا به یکدیگر این قوت قلب را میدهند که هنوز جوان هستند، در صورتی که تماما تحت تاثیر کودکی خود هستند.
آنا، لُووین و ورونسکی در اواخر دهه سی سالگیاند و از نظر معیارهای امروزی هنوز جوان هستند. اما تولستوی آنها را بر اساس معیارهای نسل قبلی توصیف نمیکند که از آنها دفاع کرده یا آنها را بهیادماندنی کند. آنها باید شخصیتهای مستقل از زن یا مردبودنشان نشان دهند و همچنین باید از قوانین عرف جامعه پیروی کنند. مانند ماجرای ورونسکی که باید بدهی خود را در قمار بپردازد، اما نیازی به پرداخت دستمزد خیاط نیست یا کسی نباید به یک مرد دروغ بگوید، ولی ممکن است به یک زن دروغ بگوید. نباید قوانین را زیر پا بگذارد همانطور که آنا این کار را کرد یا کسی نمیتواند قوانین و روش خود را داشته باشد؛ همانظور که لُووین سعی میکرد که داشته باشد. از نظر تولستوی آنها میتوانند بچه داشته باشند، ولی نمیتوانند بچگی کنند. اگرچه میان شخصیهای اصلی داستان یک استثنای جذاب وجود دارد: ستیوا آبلونسکی.
در سطرهای جذاب ابتدایی داستان این آبلونسکیها هستند که معرفی میشوند، نه کارنینا. «خانوادههای خوشبخت همهشان لنگه هماند، ولی هر خانواده بدبختی مصیبت خودش را دارد...» خانواده آبلونسکی، یعنی دالی و ستیوا به خاطر چشمچرانبودن ستیوا مشکلاتی دارند. مثل همه شخصیتهای اصلی داستان و همچنین خود تولستوی، آبلونسکیها از طبقه نجیبزادگان هستند با تمام امکانات طبقات بالای جامعه، مقام و درجه، خدم و حشم، عمارت در شهر و شانِ اجتماعی. اما آبلونسکیها بدهکارند و ثروت آنها در حال نابودی است. دالی شخصیتی است مهربان و پرهیزگار، متواضع و اما مضطرب. مادر پنج فرزند زنده و دو کودک از دسترفته و به شدت متعلق به روسیه زمان قدیم و شوهرش ستیوا آبلونسکی کاریکاتوری از مردی مدرن است. ستیوا شکل کوتاهشده اسم استپان در گذشته است، اما هرچه تلاش میکنم نمیتوانم او را به شکل پسری برنزه با پیراهنی یقهباز تصور کنم. او مورد توجه همه است، مردی جذاب با لبخندی گرم و صمیمی، دستودلباز و اجتماعی، حریص، لذتطلب، سطحی، عاشق ابزارآلات و رابطه با زنانی که خطری برایش نداشته باشند و درگیر مد و زیبایی. در مهمانیهایش شش نوع مختلف نوشیدنی
سرو میکند. مجلات لیبرال را میخواند، نه به خاطر اینکه لیبرال باشد، به این دلیل که سبک زندگیاش اینگونه است. آبلونسکی در تلاش است تا از ارتباطات خود برای بهدستآوردن شغل آسان و بیدردسر با حقوق بالا استفاده کند، داراییهای همسرش را ارزان میفروشد و با این حال هنوز با خود برای داشتن زندگی که خود را لایقش میداند کلنجار میرود. ستیوا نشان میدهد که در تلاش است شوهر و پدر دلسوزی باشد اما راوی اینطور روایت میکند که او خیلی هم دغدغه زن و فرزندش را ندارد.
درگیری بین لُووین اخلاقمدار و دوستش آبلونسکی، گاهی با محبت و گاهی غضبناک است. مکالمات لُووین و آبلونسکی نشان از دیدگاه و تفکر آن زمان در جامعه دارد که آداب و رسوم اجتماعی بسیار چالشبرانگیز بود و همچنین اساس تشکیل خانواده به خاطر ارضای نیازهای جنسی بوده است. با یکبار خواندن رمان درمییابید آنا تحت تاثیر جامعهای از افراطیون ریاکار سنتی بود و درنهایت قربانی مسیرِ آزادیهای جنسی مدرنی شد که ما امروزه آن را مسلم میدانیم. آنا، همسر و معشوقهاش نیز زاده همین افراطیگری جامعه بودند.
این افراطیون در رونـــــد کتاب تاثـیر بسزایی دارنـــــد و وجه اخلاقی داستان باعث میشود که نتوان بخشیدهشدن آنا را نشان داد. در سال ۱۸۶۱ میتوان به خانوادهای پرتنش اشاره کرد که در زمان مالیاتبندی برای طبقه اشراف روسیه در دهه ۱۸۷۰، سعی مـــیکردند شرایط بیش از حد تغییر نکند. آن زمان آزادی میلیونها دهقان که به همچون برده کار میکردند به آنها اعطا شد. شخصیتهای اصلی داستان «آناکارنینا» به معنای واقعی اعضای یک خانواده بردهدار هستند. لُووین با کیتی ازدواج میکند، او خواهر دالی همسر ستیوا است. ستیوا برادر آنا است و با کارنین ازدواج میکند. حتی آنا و ورونسکی فامیل دور هستند. عموزادههایشان باهم ازدواج کردند.
تراژدی یک عشق و مصائب بعد از آن، برخلاف قوانین عرف جامعه، داستانی همیشگی است. این داستان «آناکارنینا» است. اما این یک روایت ساده نیست که تولستوی فقط آن را نوشته باشد. «آناکارنینا»، «رومئو و ژولیتِ» دیگری نیست که به اصلاح ستاره بخت با عشق آنها یار نباشد و به خاطر ظلم و قوانین سختگیرانه بزرگترها عشقشان به ناحق از بین برود. این تصویری است از تضاد بین دنیای سنتی انعطافناپذیر و هنجارهای افراطی مذهبی آن دوره، دوئلها، نقشهای جنسیتی، تبعیضات طبقاتی سختگیرانه و نگاه جدیدی به طلاق و معضلات حضانت فرزند و استقلال فکری زنان و قوانین اخلاقی متزلزل.
اینطور نیست که تولستوی با تعصبات کورکورانه و خونخواهی جامعه نسبت به رابطه و کشش شهوانی آنا و ورونسکی موافق باشد؛ اگرچه که او حتی برای یک لحظه هم اجازه هوسرانی به آنا نمیداد و با این کار میخواست مسائلی را مخفی نگه دارد و نشان دهد که چقدر شوهرش شریکِ نامناسبی برای او است. در ادامه داستان با افزایش مذهبگرایی تولستوی و عدم رضایتش نسبت به این رمان، او پافشاری زیاد و گاها سختگیرانهای نسبت به نقش زنان به عنوان مادر دارد. اما هیچ کدام از اینها باعث نمیشود که تولستوی صبوری و همدلیاش را با آنا از دست دهد و به مشکلات و دوراهیهای زندگی او بیتفاوت باشد. عشق آنا به ورونوسکی شریفتر از ارضای امیال جنسی حاصل از ناکامیهای روانی است که نماد معظلات مدرنیته است. هنوز برای تولستوی مرز بین آزادی جنسی یا بیبندوباری جنسی مشخص نیست. تولستوی به آینده، دوره زمانهای که ما در آن هستیم نگاهی میاندازد، جایی که حرص و تشنگی برای رابطه جنسی جای خود را به آزادی جنسی میدهد. و در کدام دوره زندگی بهتر است؟ این درحالی است که ما هنوز درگیر دلایل خودکشی آنا و انداختن خودش زیر قطار هستم. هنوز هم زنانی مثل آنا هستند که با
مردی که علاقهای به او ندارند ازدواج میکنند و همچنان احساس شرمندگی و عذاب وجدان نسبت به رابطهای که قبل از ازدواج داشتند، با آنها است. آنا هنوز به خاطر بخشش شوهرش از او متنفر است. با جداشدن از همسرش حضانت پسرش را از دست میدهد. هر روز احساس میکند که حتی دوستانش هم طرف شوهرش هستند و فکر میکند که مردی که خالصانه و عاشقانه دوستش دارد نیز او را درک نمیکند.
من مطمئن نیستم که تولستوی راجع به عشق و عاشقی و احساس خود نسبت به این مقوله عمیقا فکر نکرده باشد. او بین همدلی یا پایبندی به اصول اخلاقی، بین شهوت و خویشتنداری و دوستداشتن همسرش یا دلسردشدن از او دچار دودلی است. دوگانگی احساسش نسبت به همسرش در این کتاب منعکس شده است. نمایی از دالیِ پرهیزگار، اما کمی سطح پایین و آشفته که به خاطر بچهداری فرسوده و کسلکننده شده است. تصویری از همسر تولستوی هنگام نوشتن این کتاب است و تصویر کیتی دختر نوجوان شاداب و سرزنده استعاره از همسرش در هنگام ازدواج با او است. به نظر میرسد کهاین دو هیچ شباهتی به هم ندارند، ولی درواقع هرکدام مختص به زمان خود هستند. با وجود اینکه تولستوی اربابِ زمان به نظر میرسد، اما درواقع برده حقیقت است.