زندهیاد قاسم آهنینجان شاعر دیگری است؛ شاعری پر از رمزوراز جادوگری و نثر صوفیانه. شعرهایی گاها رازگونه که فهم آن ساعتها و روزها نیاز است و ذهنی آماده از کهن و علوم غریبه میطلبد. اما شاعر است: درخشان و بیتکرار در این نحله شعری که در سنین جوانی و نخستین مجموعه خود به پختگی در نوشتار میرسد. همواره خلاق در آوای کلمات در شعرش و استفاده از ریخت واژهها. واژگانی مملو از کهنالگویی و لحن حماسی شاعر که همیشه اندوه میسازد و ستایش مرگ میکند.
«ذکر خوابهای بلوط» نخستین و بیمانندترین مجموعه اوست که در آن، زبان شعر به زیباترین شکل خود درحال اجراست. شاعر هم در ساخت خوب عمل میکند و هم موسیقی را در شعر به صدا میرساند. «برق رگها بر پولاد دریا» هم مرگانگاری زیبایی دارد و غرق معنویت و ملکوت محض است. تصویر مرگ همواره در پیدا و ناپیداست. مرگِ تصویر نیست، حتی وقتی از سیاهیِرفتن حرفمیزند. رنگ دارد و ایجازِ در حرف ، تصویر را نابتر میکند و مخاطب شنیده را طالبتر. حتی در اویی که خواب میآورد و دانسته آنسوی ماوراست. پس چارنعل میتازد به تبرک و تعارف شاخه کوچک یاس و هنگام رسیدن، خلسه است و تخدیر رویا. مرگ افیون شاعر است و موتیفی همواره پرکاربرد در آثار شعری او.
سرسپردگیِ به مرگ وقتی «او» ناظر به منظر است. ردپای «او» در شعرها همواره به چشم میخورد. تویِ معشوق یا منظری از هُو... با نگاه یاسآلود شاعر به معشوق یا او. حتی در نمایی که خود را کنار معشوق میخواهد گلی است شاید در آتش و آب. شاید ابراهیم در آتش یا گل در متن، شاعر در او: «نه پرنده/ نه رگبار باران/ میخواهم گلی باشم/ نه در حاشیه در متن/ نه سنبله یاس و/ نه میخک/ نرگس که تو بگویی/ زیر ماه و سکوت/ در آینه پیدا/ بگوید با تو سخن/ خموشانه در آب/ کند نجوا با ماه/ میخواهم گلی باشم/ نه در حاشیه/ در متن/ کنار تو/ برای تو/ میخواهم گلی باشم/ همین و بس.»