شعر شما از کی و چگونه شکل گرفت؟ شاعری یک حرفه است، حرفهای که قطعا تخصص میخواهد. شاعری حرفهای است شرافتمندانه و معصوم، حرفهای که مرا محروم از بسیار چیزها، حتی امکانات روزمره زندگی میکند، هیچ ندارد جز رنج و درد و زخم. برای من همانگونه که برای نیما، اخوانثالث، هوشنگ بادیهنشین، هوشنگ ایرانی و بهرام اردبیلی. اما من همیشه در افق های دیگر گام میزنم، افقهایی با غلظت رنگهای دیگر، همیشه در وَرا و ماوَرا سیر میکنم و درنهایت هیچ نمیتوانم بیان کنم، و معتقدم بیان شاعری، و اینکه شاعری چیست کاری است عبث، البته بسیاری از شعر و شاعری گفتند مثل ارسطو در کتاب مفصل بوطیقا، از فوکو، دریدا و دیگران. من هرگز شاعری نیمهوقت و پارهوقت و هرازگاهی نبودهام. چهل سال است که سر در کتاب و دفتر دارم جهتم فقط شعر است و شعر و دیگر هیچ، من هیچ کار دیگر نمیدانم. قبل از اینکه شعر بگویم در جهت مهیاکردن بستری از هنر بودم، بستری که با سینما، موسیقی، تئاتر، نقاشی برای خویش ساختم، و در این بستر ساری و جاری بود که به شعر رسیدم. اولین شعر که خواندم از نیما بود و نیما بسیار تاثیر داشت بر روحم و از آن روز شعر مرا رها نکرد. و امروز تمام
زندگی من وقف شعر است، مشغلهای دیگر هرگز ندارم و درواقع بینیاز از مشغلههای دیگرم. لحظهای نیست که در ساحت شعر و اندیشه به شعر نباشم، و همین ساحت است که رونق زندگی من است.
از عناوین مجموعههای شما دو چیز جلوه مینماید، یکی «اندوه مرگ» و دیگری «سیر درون». آیا از پیش به این مقولهها میاندیشید؟
از کودکی ذهنم درگیر مرگ بود، به یاد دارم رفتن به قبرستان و به تماشای غسالخانه و دیدن جنازهای که در خاک دفن میشود برایم سوالبرانگیز بود، به یاد دارم در کودکی خواب/بیداری داشتم، یعنی بدون اینکه بدانم و متوجه شوم، نیمههای شب، در دل تاریکی و سکوت محض راهی قبرستانی که نزدیک خانهمان بود میشدم. گاه با صدای عوعوی سگها به خود میآمدم و گاه با صدای پدرم که مرا به نام و بلندی صدا میکرد، قاسم. بسیاری از شعرهایم را دقیقا در قبرستان گفتم. هنوز به مرگ میاندیشم، و مورد دیگر اینکه من هرگز زندگی شادی نداشتهام، همیشه با زخم و درد، درگیر بودهام، روزگار تلخ و صعب داشتهام، و قطعا فضای شعر مرا شکل زندگی من ساخته. البته هیچوقت ناامید نبوده و نیستم، اما از پوچی و بیهودگی جهان نیز بیخبر نیستم، علاوه بر نوع زیستم، علاقههای هنریام هم در نوع نگرشم دخیل بوده، مثلا نقاشیهای ونگوگ، موسیقی چایکفسکی، سینمای ژان پیر ملویل و... آری همیشه به این مقولهها میاندیشم و درگیرم. اما برای شعرگفتن هرگز نمیاندیشم، وقتی که شعر میگویم اندیشه در من هلاک میشود و آن ساحتی دیگر است، پرتو و هالهای از اشراق است. اشراقی که در آن عقل
دوراندیش اصلا و هرگز به کار نمیآید.
در کتابهایتان در سالهای هشتاد، آثاری چون «شاعر مرگ خویش میداند»، «کودکی در شب سقاخانه»، «خون و اشراق بر ارغوان جوشنها»، هرچه جلوتر میرویم، تمِ مرگاندیشی در شعرها پررنگتر و به یکی از شاخصههای اصلی شعرتان بدل میشود. ریشههای این مرگاندیشی در چیست؟
بیتردید مرگ در شعرهای من حضوری قاطع دارد. چون درحقیقت اساسیترین مشغله ذهنی من بوده که بهعنوان واقعیتی مسلم آن را پذیرفتهام. همیشه به مرگ با تلخی نگاه کردهام؛ چراکه همیشه درگیر این بودم که چرا انسان به ناگاه تمام و نیست میشود؟ این برای من همیشه پرسش بزرگی بوده. مرگ برای من نوعی حماسه فکری بوده. سعی کردهام از مرگ حماسه شعری بسازم. تلخی داشت ولی از موضع زبونی و ذلت به آن نگاه نمیکنم. یکی از مکانهایی که در آن همیشه احساس آرامش و راحتی میکنم گورستان است. این توجه شاید فضای تلخی در ظاهر به شعرهای من بدهد ولی این تیرگی را من دلیل ضعیفبودن در برابر مرگ ندیدهام؛ شاید یک دلیلش همان است که میگویند تولدی دیگر. تولدی که شاید با رعب آغاز میشود. سمفونی پنجم بتهوون آغاز بسیار باشکوهی دارد. از بتهوون میپرسند که چرا زمین را به آسمان میدوزی؟ او پاسخ میدهد که مرگ اینچنین بر درها میکوبد. این یعنی چی؟ به تعبیری این همان تولدی دیگر است، منتها گاه آمیخته به الوانی از کبودی و سیاهی. من مرگ را اینگونه دیدهام. البته به تازگی در شعرهایم این دید کمرنگتر شده؛ چون به سنوسالی رسیدهام که با مرگ دوست شده و
دیگر همچون گذشته نسبت به مرگ هیجانزده نمیشوم.
دلمشغولی شما در کودکی و بعدها که به شعر روی آوردید چه بود؟
به کودکی بسیار پرشروشور بودم. هرگز دانشآموز موفقی نبودم. عاقبت هم ادامه تحصیل ندادم و دیپلم هم نگرفتم. شعر گفتم، ولی هرگز نتوانستم یک زندگی آرام داشته باشم، هرگز علاقه به پوزیشن و تیپسازیِ مثلا شاعرانه نداشتم. هرگز با خودم مُصالحه نکردم. مصالحه را نوعی خیانت به خویش میدانم. من نه خود را فریب میدهم و نه دیگران را، معلم من نیما است. من از نیما همیشه میآموزم. از شباهت خود به او خرسند و خوشحالم. من همیشه، از کودکی تابهحال فقط یک نفر بودهام، و یک نام داشتهام و یک چهره، «قاسم آهنینجان»، ولاغیر. آموختهام در شعر کرگدن باشم، قوی و مقاوم. صبور و شکیبا. ناملایمتها، دشمنیها و ملامتها را تحمل کردهام و همچنان به کار خویش ادامه میدهم و میدانم روشنی در اُفق شعر است. من همیشه در شعر به چالش و سفر هستم و جز این راهی ندارم و نمیدانم. دنیا بدون شعر برایم قابل تحمل نیست، البته از شاعری همیشه حاصلم زخم بوده و من هم به زخم قانعم. چون این زخم را به ارزانی به دست نیاوردهام. نامش زخم است اما گوهری است عظیم و درخشان.
تمایلات شما به شعر کدام یک از نحلههای شعری پس از نیما نزدیکتر است؟
بههرحال من اگرچه شاعرم اما تپشهای مشترک با هنرهای دیگر داشتهام و علاوه بر اینها متن ترجمه به فارسی بسیار خواندهام، و همین باعث این بود که به متعارفبودن نخواهم اکتفا کنم، به دنبال پرش، و فرازها در سفر بودم، درکم این بود که شاعر باید جسارت داشته باشد و بشکند فضای عرف و معمول را، واقعا فضای شعر ملالآور بود، شعر سیاسی، شاملو و شبهشاملوها از سویی، اخوان از سویی دیگر و در این میان میماند فریدون مشیری و سهراب سپهری که شاعر مورد علاقه من نبودهاند. اما آشنایی با رویایی، اسلامپور، اردبیلی، محمود شجاعی، بیژن الهی، هوشنگ چالنگی، کشف شاعرانی با سویههای دیگر بود. من «شعر دیگر» را خواندم و هنوز میخوانم، و رویایی را، اما من خود را نه شاعر حجم و نه شعر دیگر نمیدانم. من درنهایت کار خود را کردم، و شعرم حاصل تجربههای فردیام است. هرگز علاقهای به اینکه یدک به جریانی باشم را نداشتهام، من اصلا آدم جمع و جماعت نیستم، در ضمن اعتقادم بر این بود و هست که شاعر باید پیش برود نه اینکه پیروی کند. و شاید اینها به روحیه یاغیِ من برمیگردد. من اصلا بیانیهپذیر و مانیفستپذیر نبوده و نیستم، ملاک برای من حافظ است و مولوی و
فردوسی و نیما، و هوشنگ ایرانی. شناسنامه مستقلم برایم خیلی اهمیت داشته و دارد. اما بگویم که به تمام شاعران اَثرگذار ارادت و علاقه دارم، خواه نصرت رحمانی باشد، خواه منوچهر آتشی، و خواه هوشنگ بادیهنشین.
شما در آثار شعریتان تلفیقی از «شعر دیگر» و «موج ناب» را گرفتهاید، ولی با هوشمندی، فردیت خودتان را هم به یافتهها و دریافتههای اینها اضافه کردهاید. در «موج ناب» و «شعر دیگر» چه امکانات کارآمدی کشف کردهاید که در تکوین سازوکار شعری شما موثر بوده؟
من با شعر شاملو، اخوان، رحمانی آشنا بودم و علاقه به آتشی و رویایی داشتم، اما به دنبال افقی دیگر بودم؛ افقی که غلظت رنگها در آن شدیدتر باشد تا روزی در بساطی کنار پیادهرو کتاب «پرویز اسلامپور» را یافتم و همچنین «شعر دیگر» را خریدم و به خانه آمدم و تورق کردم؛ دریافت آن روز من فقط اعجاب بود. شعرها متفاوت بودند با آنچه معمول بود؛ من هیچوقت علاقهای به شعر خانلری و نادرپور و مشیری نداشتم؛ «شعر دیگر» دو حالت میتوانست داشته باشد برایم: یا مرعوب شوم یا جذب آن شوم. اما مرعوب نشدم؛ مرعوبِ آن بخش از تصنع و پیچیدگی و تعقیدها نشدم که مثلا در کار اسلامپور بود، بلکه جذب آن پارهها که از «جان» بود، شدم. مثل این پاره از بیژن الهی: «چرا سفر کنم/ سفر چرا کنم/ من که میتوانم سالها/ حوالی خانهام/ سرگردان باشم.» یا این پاره از بهرام اردبیلی: «من اگر کفنی داشتم/ نگاه لیلا میکردم و میمردم.». غربتی که در شعر اینان بود، نیاز روحی آن روزگارم بود. و اما آشناییام با موج ناب از طریق سیروس رادمنش بود و هرمز علیپور.
جدای از جرأتِ «دیگرگونهدیدن» و جذابیتِ «جان» که از «شعر دیگر» گرفتهاید، بهنظر یکی از ویژگیهای بارز شعر دیگر، گنجینه واژگانیای است که شاعرانش برای نخستینبار در زبان فارسی پیش کشیدند. شاعران شعرِ دیگر، مؤلف واژگانیاند که در شعر فارسی معاصر و به گونهای که آنها استفاده کردهاند، تجربه نشده، و دومین ویژگی «منِ شاعر». در شعر شما هم این ویژگی وجود دارد. یکی از جذابیتهای شعر شما این است که واژههایی را که در سبکهای گذشته، همچون عراقی یا خراسانی در شعر ما بسیار مصرف شدهاند دوباره به کار گرفتهاید و کارکردهای تازهای از آنها را نشان دادهاید. برای نمونه، نرگس، یاسمن، عندلیب، ارغوان و... همچنین تاکید شما بر «منِ هستیمند» از همان نخستین کتابتان.
من نهتنها اثر «شعر دیگر» را بر خود انکار نمیکنم، بلکه میپذیرم تحتتأثیر تمام آنچه از هنر دیده و شنیده و خواندهام هستم. بله اما تأثیر شعر دیگر بیشتر بوده، چون چند تن از شاعران شعر دیگر دوستان نزدیک من بودند و این دوستی تا آخر عمر ادامه داشت و تعدادی هم خوشبختانه زندهاند و هنوز هم دوستیم، مثل هوشنگ چالنگی و حمید عرفان. بههرحال، ارتباط ما فقط منحصر به شعر نبود. ما بسیار با هم حشرونشر داشتیم و از همه مهمتر برای همه ما خواندن متون کهن، چه در نثر و چه در شعر، اهمیت بسیار داشت. افزون بر اینها، متون مقدس، خاصه قرآن، بسیار به من کمککرده. شما در شعر من نسبت به دیگر دوستان بالاترین بسامد واژگان عربی را میبینید که من استفاده زبانی از این واژگان را از مکتوبات عرفای ایرانی آموختم. اما این «منِ هستیمند» بهقول شما یا منِ مشترک در همه ادبیات جدی وجود دارد. اخوان هم بسیار تکیه بر «من» دارد: «من امشب آمدستم وام بگذارم/ حسابت را کنار جام بگذارم...» یا «با تو دیشب تا کجا رفتم؟/ تا خدا وآنسوی صحرای خدا رفتم...» یا شاملو و نیما و دیگراناین تکیه بر «من» اعتمادبهنفس و اعتماد شاعر به خویش است: ببینید چقدر حافظ
میگوید «من» یا مولانا. درباره گرایش به یکسری واژگان از سبک عراقی و... در زبان شعر هم دقیقا حرف شما درست است. چون من شعرخودم را ادامه شعر کهن میدانم و هرگز خود را جدا نمیدانم. این امتداد استمراری است که بوده تاکنون و نباید چیزی به نام مدرن یا فرامدرن ما را غافلکند از ریشههای بسیار محکم فرهنگیمان در شعر گذشته که هنوز میدرخشند و ارتباط برقرار میکنند با مخاطب. افزون بر اینها، دینامیزم دیگری که در شعر بسیار برایم مهم است تغزل بوده که میتواند به شعر تحرک زیادی ببخشد. در مدرنترین شعرها همچون منظومه مشهور «سنگ وآفتاب» اکتاویو پاز یا آثار آرتور رمبو و بیشتر از آنها در کارهای لورکا اینگونه تغزل اتفاق میافتد. این را هم بگویم که تغزل نمیتواند جدا از لحن و موسیقی اتفاق بیفتد. از همینرو، موسیقی و لحن هم برای من در شعر بسیار مهم است و بیتردید این مایهها را از شعر کهن آموختهام و در «شعر دیگر» هم عناصر برجستهای بودهاند.