دکتر جان دیشب خواب دیدم در همان میهمانی کذایی هستم و خواجه نصیرالدین طوسی و گالیله از کسادی بازار اخترشناسی در محدودیتهای کرونایی صحبت میکردند. گالیله میگفت:
«از وقتی بازار رو بستن دیگه هیچکس نمیاد من از روی ستارهها سرنوشتشرو بگم!» خواجه نصیرالدین طوسی میگفت: «در جریانی که، من یهتلسکوپ گذاشته بودم جلوی در مغازه، هزار تومن میگرفتم یه چیزهایی از آسمون میگفتم که بچه نفهمه و از نفهمیدن خودش ذوق کنه. اما با این محدودیتها دیگه حتی کسی بچهاشرو هم نمیاره من دُب اکبر و اصغر رو نشونش بدم. با این هزینهها هم موندم چطور شکم زن و بچهرو سیر کنم!»
رازی گفت: «اشتباهتون همینجاست دیگه! من کرکره مغازهرو نیمه آوردم پایین. یه خوشه انگور هم از لای کرکره آویزون کردم که مشتری متوجه بشه هستم ولی خستهام. از اماکن که میان جریمه یا توقیف کنن میگم مغازه باز نیست، اومدم یه چیزی بردارم و زود برم!» خیام گفت: «رازی تا حالا تلفات نداشتی؟» رازی گفت: «چه تلفاتی؟ فقط یه مقدار روی فروشمون تاثیر داشته دیگه! اون هم بیشتر تقصیر سیمین دانشوره که این کمپین #شلخته_درو_کنید_تا_چیزی_ گیر_خوشهچینها_بیاید رو راه انداخته! البته من معتقدم همه این کمپینها گذراست. مردم زود یادشون میره و به روال عادی برمیگردیم.» خیام ادامه داد: «نه منظورم تلفات جانییه. مشتریهای من آرتروز کمر گرفتن از بس که موقع ورود و خروج به مغازه کمرشونرو خم کردن.» رازی گفت: «آهان! از اون لحاظ اگه منظورته که آره. یکی دو مورد پیش اومده که مشتری زیر کرکره بوده و من دیدم مامور اماکن داره از دور میاد. دکمه بسته شدن کرکره برقی رو زدم و مشتری از کمر به دو تکه مشتری کوچکتر تقسیم شده!»
فرنک کرن در حالی که چشمانش از تعجب داشت از کاسه بیرون میزد، گفت: «وصیت میکنم هرچی کتاب تا امروز نوشتم رو آتیش بزنن. متدها و مثال نقضهای منحصربهفردی که از مارکتینگ و فروش اینجا دیدم نقطه عطف زندگی منه. بعد از امشب دیگه اون آدم سابق نمیشم.» هنوز جملهاش تمام نشده بود که مامی از بلندگو اعلام کرد: «ساعت هفت تا هفت و ربع گوشت شکار یخی جلوی در پشتی تالار به فروش میرسه. حضار لطفا شلوغ نکنین، مانع کسب نشین و تابلو بازی در نیارین. نامحسوس خریدتون رو انجام بدین و بذارین به باقی هموطنهامون هم برسه!»