در «وفادارانه» یکی از موضوعات این است که آیا موسیقی قادر است زندگی را بهتر کند یا فقط خلوت است؟
یکی از دلایلی که باعث شد «وفادارانه» را بنویسم این بود که میخواستم از دیدگاه راویی بنویسم که هیچ بینشی نداشت از اینکه من قادر بودم همان بینش را در «تب هیجانی شدید» داشته باشم. بهنظر میرسد بیشتر درام در کسی وجود دارد که تلاش میکند تصمیم قطعی خود را در همه زمانها بگیرد، ولی دوباره شکست میخورد، و برای کمدی پتانسیل بیشتری وجود دارد. در کتاب «درباره مارکوس»، فکر میکنم کاملا واضح است که ویل توسط فرهنگ عامه «عقبمانده» شده است. نوع آثاری که او گوش میدهد و کارهایی که انجام میدهد بیاهمیت هستند. درحالیکه من فکر میکنم راب در «وفادارانه» روح و جان پیدا کرده و ارتباط او با موسیقی پرشور است، اما رابطه او با افراد دیگر همهجا هست. زمانی که «تب هیجانی شدید» را مینوشتم ناشر آن زمان که اکنون در انتشارات پنگوئن است، گفت این کار احساس خوبی به من نمیدهد. او هرروز این دستنوشتهها را میخواند، و همه آنها درمورد زندگی و مرگ بودند و او در اتومبیل شخصیاش به موسیقی فوقالعاده گوش میداد، سر کار میرفت و از کار برمیگشت، و احساس میکرد که هنر به او شوروشوق زیادی میبخشد. به طریقی که شغل راب در «وفادارانه» استعاره
است. او تمام روز به موسیقی خام گوش میدهد و این احتمالا به شما احساس خوبی نمیدهد. بهنظرم در 10 تا 20 سال گذشته همه ما فرصتها و اوقات فراغت بیشتری داشتهایم و وقت بیشتری برای کار در رادیو و تلویزیون، بنابراین فکر میکنم ما کمی احساس بههمریختهای از زندگی داریم.
چگونه باید پایان «وفادارانه» را بخوانیم؟
روشی که من قصد پایان آن را داشتم شکل یکی از آن فیلمهای قدیمی راکاندرول را داشت. در مهمانی راب، دی.جی و همه جمع میشوند و میرقصند. این احساس پایان خوش را نشان میدهد، اما من همیشه درنظر داشتم که بسیار تردیدانگیز باشد، و اینکه راب اولین قدمی کوچک را در جاده برای رسیدن به هدفی برداشته بود. این لزوما به این معنا نیست که همهچیز بهخصوص روابط بهخوبی پیش خواهد رفت.
کیتی کار، راوی رمان «نشتی»، مادری 40 ساله متاهل است که در آستانه طلاق قرار دارد. این اولینبار است که از راوی زن استفاده میکنید. شما ادعا کردهاید که او با توجه به نیاز شما انتخابی طبیعی بوده که بحران روحی همسرش داوید را به صورت غیرمستقیم توصیف کند. شما همچنین گفتهاید که باتوجه به بررسیهای لازم با دوستان زن هیچ مشکل خاصی در استفاده از صدای روایت و احساسات او وجود ندارد. آنچه بیش از همه در مورد کیتی توجه خواننده را به خود جلب کرده این است که او برای زن 40 ساله وحشتناک صدایش پیر بهنظر میرسد. منتقدی از او بهعنوان «زن میانسال» یاد کرده بود و باتوجه به این میتوان فهمید آنقدر هم پیر نیست.
هرکسی که ناامید شود، میتواند پیر بهنظر برسد، و کیتی ناامید است. اما درهرصورت، من مخالفم: فکر نمیکنم که منتقد به صورت تحقیرآمیز آن را توصیف کرده باشد - اگر 40 سالگی میانسال نباشد، پس چیست؟ من 45 ساله هستم و برای دمپایی روفرشی و خواب ساعت 10:30 آماده نیستم، اما میانسال هستم. هرکسی که فکر کند 40 سالگی پیر است، گول تبلیغاتی را خورده که توسط تبلیغکنندگان و رسانهها مطرح شده است.
مردم از کتابهای شما بهعنوان داستانهای شاد فرهنگ عامه صحبت میکنند. اتفاقات ناگوار احتمالی زیادی برای شخصیتهای شما وجود دارد و آنها تا سرحد مرگ میروند.
شخصی گفت این اثر «کمدی افسردگی» بود. فکر میکنم به همین دلیل است که گروه خاصی از مردم به این شدت به کتابها واکنش نشان میدهند؛ چون همه شخصیتها افسرده هستند.
-شما در کل کتابها از کلمه افسردگی استفاده میکنید؟
بهنظرم تعداد بسیار زیادی از افراد بیرون اینجا وجود دارند که احساس افسردگی میکنند و آنها نمیفهمند سطح پایین افسردگی در بسیاری از کتابها منعکس شده. ادبیات معمولا بسیار بیشتر متمرکز بر بحران است.
شما کتابهای نویسندگان انگلیسی را میخوانید؟
بله. شما اگر لیست شش کتاب کاندیدای جایزه بوکر را درنظر بگیرید، مردم کتابی را که برنده شود میخوانند؛ زیرا این کتاب برنده شد و به پنج کتاب دیگر کاملا بیاعتنایی میشوند و این بهنوعی نماینده فرهنگ ادبی ماست. بهنظرم در دهه 1980 شکاف بزرگی بین کتابهای پرفروش و ادبیات وجود داشت، و درواقع در آنها این تفاوت وجود نداشت.
آیا هنگام نوشتن داستان، همیشه میدانید چگونه آن را به اتمام برسانید یا با ادامه داستان تصمیم میگیرید؟
واقعا از نظر روایت نمیدانم چه اتفاقاتی خواهد افتاد. من نوع لحن پایان کار را میدانم. برای مثال من با کتاب «سراشیب طولانی» میدانستم و میخواستم شخصیتها زنده بمانند. همچنین میخواستم این احساس را منتقل کنم که تصمیم آنها غیرقطعی و ظریف است.
وقتی با بروس اسپرینگستین در گاردین مصاحبه کردید، گفتید «سراشیب طولانی» با قهوه ، سیگار سیلککات و بروس تقویت میشود (مخصوصا، قطعه زنده «تمام شب آن را ثابت کن»، سال 1978 که من در حال قدمزدن به سمت دفترم همانطور که کتاب را تمام میکردم زیاد گوش میدادم.) چه قطعهای باعث شد تا بتوانید «سراشیب طولانی» را تمام کنید؟
برای شروع، انرژی خارقالعاده و خروشانی دارد - مقدمه بسیار طولانی، با پیانو و سپس گیتار پرهیاهو و زننده. من نمیخواهم متظاهر یا بسیار احساسی باشم، اما میترسم این ممکن است غیرقابل اجتناب باشد - مقدمه گفتار كوچك اسپرینگستین، درمورد گفتن دعاهای او برای من الهامبخش است. نوشتن کتاب کار طولانی است. و شما واقعا باید آن را ثابت کنید تمام شب، هرشب. یا درمورد من ، تمام روز. هرروز.
آیا هیچیک از شخصیتهای «سراشیب طولانی» از افرادی که مــــــیشناسید، الگوبرداری شده؟
خب، کمی جس. و جی.جی، او واقعا از افرادی که من میشناسم الگوبرداری نشده بود. اما وقتی از چیزهای مختلفی راجع به او مطلع شدم- که او آمریکایی بود، خیلی چیزها را میخواند و در گروه موسیقیاش نوعی موسیقی ریشهدار و احساسی مینواخت- فهمیدم که او کمکم شبیه یکی از دوستانم میشود. بنابراین من به او هشدار دادم. واکنش او نسبت به این قضیه خیلی خوب بود. بعضی اوقات این اتفاق میافتد. شما اتفاقی شخصیتی را از هیچچیز تصور میکنید، اما وقتی او را بهطور کامل میشناسید و تصور میکنید، میبینید او با کسی که میشناسید فرقی ندارد. و دلیل این امر آن نیست که شما ناخودآگاه شخصیت خود را روی فردی واقعی الگوبرداری کردهاید. این به آن دلیل است که بسیاری از ما، با وجود شیوه خاص ما، با نوعی از شخصیت مطابقت دارند.
از آنجاییکه خودکشی برای خیلی از افراد موضوع دشواری است، هدف یا مأموریت شما برای نوشتن درباره این چهار شخصیت چه بود که در پایان، واقعا نمیخواستند بپرند؟
هدف کشاندن افراد با مشکلات واقعی از تاریکی و ناامیدی به سمت نور و امید بود. هرچه پیرتر میشوم، بیشتر به کتاب فیلم و موسیقی اهمیت میدهم، که برای افرادی با زندگی دشوار الهامبخش است. برای من، هنرهای دیگری وجود دارد که به بیراهه میروند و میخواهند به ما بگوید زندگی ارزش زندگی ندارد. دلم میخواست دلایل واقعگرایانهای پیدا کنم که چرا اینگونه است.
بهنظر شما کتابهای زیادی که توسط و برای بزرگسالان نوشته شده، خستهکننده هستند؟
بله. فکر میکنم فرهنگ ادبی کاملا غلط در قرن بیستم رشد کرده که میگوید یک کتاب باید هدف و زبانی جدی داشته باشد. درعینحال، فکر میکنم این فرهنگ ادبی، بیاعتمادی به کمدی، و همچنین روایت را ایجاد کرده است. این باعث شده رمانها به چیزی تبدیل شوند که هرگز منظور آنها نبوده است. آنها توسط تعداد معدودی از افراد خوانده میشوند و توسط افراد بسیار کمی مورد بحث قرار میگیرد.
با بیان اینکه یک کتاب یا روایت باید با سرعت مشخصی حرکت کند، آیا شما میگویید یکی از اهداف اصلی داستان، سرگرمی است؟ آیا باید این کار را انجام دهد یا چیزهای دیگر هم؟
فکر میکنم هر کتابی که در کتابفروشی باشد باید بهنوعی سرگرمکننده باشد. این هدف مطمئنا از تلاش برای سازماندهی هرگونه اثری است که با آن کار میکنید تا قابل خواندن و قابل هضم باشد، حتی اگر درمورد تاریخ هولوکاست بنویسید. شما اگر نخواهید آن را بنویسید کسی هم نمیخواهد آن را بخواند، و شما نمیخواهید اطلاعات و استدلال را به صورت غیرقابل توصیف ارائه دهید. فکر میکنم، در این سازمان، آثار غیرداستانی رو به بهبود است. اما گاهی اوقات احساس میکنم فرهنگ داستانی ما چنان انحطاط و تنبل شده که نویسندگان فکر نمیکنند آنها مجبورند سازماندهی کنند.
مطمئنا رمانهای شما عنصر رستگاری دارند.
برای من، این واقعا مهم است. فکر میکنم تعداد زیادی از افراد درحال نوشتن کتاب هستند که به هیچوجه رستگاری در اثر آنها وجود ندارد. بهنظر میرسد این وظیفه دیگری است که داستانهای معاصر بر عهده خود دارند- برای انکار امید مردم. واقعا آن را دشوار میدانم. مردم سخت کار میکنند و زندگی آنها به اندازه کافی دشوار است؛ بدون اینکه کسی تمام روز بدون انجام کاری روی زمین نشسته و به همه بگوید هیچ امیدی برای ما وجود ندارد.
اگرچه از دیدگاه مردانه در تمام كتابهای خود کاملا استفاده نمیکنید، اما بهعنوان نویسنده كسب اعتبار كردهاید كه میتواند درمورد جزئیات صمیمی قلب مرد و اختلالات گاهبهگاه آن بنویسد. آیا شما اثر سیلی را در ادامه این موضوع میدانید؟
زمانی که «وفادارانه» را نوشتم کمی شبیه بود. میخواستم رمان داخلی را از نگاه مردانه بنویسم، زیرا از خواندن آنها- بهخصوص آن تایلر لذت میبردم. میخواستم کتاب آن تایلر را به سبک مردانه بنویسم، و موسیقی درست در آخرین لحظه برای من آمد. وقتی بهدنبال کار برای او میگشتم، فکر کردم، خب، من به موسیقی اهمیت میدهم و میدانم. او میتواند در یک فروشگاه ضبط کار کند. این واقعا آخرین تصمیم بود. نکته کتاب یا اینکه چرا میخواستم آن را بنویسم، نوشتن درمورد رابطه بود. من در مورد بزرگسالان جوان چیزی نمیدانستم، اما وقتی در کتابفروشی بودم و همه کتابها را دیده بودم، بهنظر میرسید کتابهای زیادی وجود دارد که درمورد دختران توسط نویسندگان زن نوشته شده بود. و کتابهای بسیار کمی برای پسران توسط نویسندگان مرد.
طنز کاملا جزئی از داستانپردازی شماست، اگرچه اغلب با موضوعات بسیار دشوار روبهرو هستید- افسردگی، خودکشی، بارداری. چگونه میتوانید تعادل برقرار کنید؟
این مانند ابراز شخصیت کاملا طبیعی است و احتمالا گفتن آن در کتاب از زندگی واقعی ایمنتر است، جاییکه دنبال بهانهای برای خندیدن هستید، اتفاق بدی رخ میدهد و همه را از بین میبرد، این همان چیزی است که برای من در خانه اتفاق میافتد؛ کمدی و طنزنوشتن برای من واقعا مهم است. کمدی عنصر موردعلاقه من برای تماشا و خواندن است، اما بسیاری از اوقات رمانهای طنز بسیار ناامیدکننده هستند؛ زیرا شما چیزی برای سرمایهگذاری در هیچکدام از شخصیتها ندارید. بعد از مدتی خندهها خیلی کم میشوند. بهطور معمول، نیمه دوم رمان فقط رشتههای مختلفی از طرح ساده را برای شما آشکار میکند که شما علاقهای به آن ندارید. من هیچوقت علاقهای به نوشتن آن نوع کتاب ندارم. برای من مهمترین چیز در داستان این است که بتوانم حالتها را تغییر دهم. چیزی که باعث شده تا واقعا از رمان ادبی متنفر باشم، گیرکردن در صفحه یک است، و میدانید برای 350 صفحه بعدی هیچ شوخیای برای خندیدن وجود نخواهد داشت؛ فقط میتوانید از پاراگراف اول این را بگویید.
نویسنده ادبی کسی است که اثرش خوب به فروش نمیرود...
بله، لحظهای که در لیست پرفروشها قرار گرفتید، نگرشها فرق میکنند. میدانم که چرا چنین است، اما این به آن معناست که شما میتوانید آن نوع از نقدوبررسیها را بهعنوان معیار عملکرد شما درمورد کتابهای خود فراموش کنید.