دکتر جان کم کم دارم فکر میکنم نهتنها این رویای تکرارشونده میهمانی با مشاهیر، دیگر برایم آزاردهنده نیست، بلکه به نوبه خودش آموزنده هم هست. مثلا برای من که در طول عمرم یک خط کتاب هم نخواندهام که مبادا صدمثانیهای سرانه مطالعه کشور را دستکاری کرده باشم، مراوده با نویسندگان کتابها مسیری میانبر برای تعالی است. یعنی هرشب که میخوابم و بیدار میشوم انگار قرص دانش و اطلاعات خوردهام.
دیشب در خواب دیدم که کارل لاگرفلد، مبلمانی طراحی کرده بود با قابلیت انتخاب سایز کوسن متناسب با سایز شکم اعضای خانواده. اپرا وینفری پرسید: «واه کوسن چه ربطی به شکم ملت داره؟» کارل گفت: «خانم ربطش رو نمیدونی که چاقی دیگه! اصلا کاربرد اصلی کوسن پوشش دادن شکم توی عکسهاست!» ادل گفت: «راست میگه. شاید به نظرتون بیاد که من لاغر شدم در حالیکه فقط کوسنهایی بزرگتر با قابلیت پوششدهی بیشتر برای مبلهای خونه خریدم. همین!» داشتم خام میشدم و میخواستم یک کوسن بخرم که ناگهان شمس با تعجب پرسید: «گیر آوردین مارو؟ قشنگ تابلوئه از این شرکت هرمیها هستین که میخواین کوسنهایی که روی دستتون باد کرده رو آب کنین!» بعد با چشمانش به مولانا که کنارش نشسته بود اشاره کرد و گفت: «اتفاقا مولی گفت نریم توی این مهمونی. اینها سبزی خوردن و سبزی قرمهشون رو از بابمارلی میخرن برای همین چرت و پرت زیاد میگن! اما به خرجم نرفت و به زور آوردمش! فکر نمیکردم اینقدر چیپ وسط مهمونی هم در حال تبلیغ محصول و سودجویی باشین. » مولانا غرولند کنان به شمس گفت: «سجادهنشین باوقاری بودم، بازیچه کودکان کویم کردی.» شمس ناراحت شده بود و دیدم که
سرسرا را ترک کرد تا بغضش جلوی جمع نترکد.
کمی بعد مولانا آمد و از من پرسید: «ای نوبهارعاشقان داری خبر از یارما؟ ای از تو آبستن چمن وای از تو خندان باغ ها.» گفتم: «بله دیدم که رفتن دستشویی.» طولی نکشید که شمس با چشمانی پف کرده به همراه مولانا وارد سرسرا شد. رازی تا صورت قرمز شمس را دید گفت: «اووو چه سخت میگیری! درک میکنم که داری میسوزی از اینکه درآمد شرکت هرمی درپیت اینها چقدر از ما تحصیلکردهها بیشتره. ولی بیخیال تنهاتر شدنمون بین گرگهایی در لباس میش. حقیقت اینه که الان تنهاتر از پیشیم. از این تنهاتر هم میشیم. بیا یه لیوان آب پرتقال برات بریزم که اصلا دیگه برات مهم نباشه کی به کیه!» خیام نگاهی به رازی انداخت و گفت: «تا زهره و مه در آسمان گشت پدید، بهتر ز مِی ناب کسی هیچ ندید. من در عجبم ز مِی فروشان کایشان، بِه زانکه فروشند چه خواهند خرید؟!»