میدانی اشکها از کجا میآید؟ هیزمشکنی پیر هر روز چوبهای جنگل را انبار میکند و هربار که تو میخواهی بروی بیتاب میشود پشتِ چشمهای من میآید هیزم میریزد چشمهای من میسوزد و من برای نبودنِ تو اشک میریزم... زمین بدون ترسهایش جهنم من است و بهشتِ تو باید در یکونیم متری مرزها هنوز جایی برای زندگی مانده باشد.