با انبوه تو مرا چهکار ای فراوانی مزارع در مژههایت مستتر من به دریچهای هم از تو راضی بودم به من هجوم آوردهای ای گونههایت شعلهور از رنج آفتاب مگر میشود گریخت اکنون تو نیستی و زنان شالیکار در چشمهایم نشاء میکنند تا نیمه در تنهاییام و گریه کاری نمیکند. پنجه پلنگی به پهلوم رسیده است و دارکوبی دیوانه حروفی مقطع را بر پیشانیام حکاکی میکند دیگر از چه باید بترسم که نترسیده باشم پیشامد بزرگ را ما در زِهدان مادر دیدهایم او به شکمش مشت میزد من گریه میکردم مادر موهایش را میکشید دارکوب نمیپرید پدر زخمهایش را در پتو پنهان میکرد اما پلنگ خیره به حوض بود حوض پر از خون شد ما تصویر ماهیهای مُرده را در چشمهای پلنگیِ گربه ندیدیم او به شکار ماه آمده بود ما به تورش خوردیم.