از وقتی یادش میآمد کارش همین بود. توی کوچه و خیابان ساز میزد و میخواند. سی سالی بود که همین کار را میکرد، کار دیگری نمیدانست. درس زیادی نخوانده بود، فقط آنقدر که بتواند اسمش را بنویسد یا خیابانی را پیدا کند و شماره اتوبوسی را بخواند. نه پدری را به یاد داشت نه مادری.
حتما یک روزی آنها را داشته بود، اما آن دوران، دور و تلخ و سخت بود، که بهتر دیده بود فراموش کند و کرده بود. شاید هم آنها او را فراموش کرده بودند. تنها سازش برایش مانده بود که برایش مانند نان شب بود. اگر میزد غذا داشت و اگر نمیزد، نداشت.
واقعیت این بود که سختی و گرسنگی را جدا از خودش حس نمیکرد، نه اینکه از آسایش و شکم سیر چیزی نداند، اما فرقی نمیکرد، کاری از دستش برنمیآمد. وقتی چیزی را نداری و آن حس را نمیشناسی، بود و نبودش برایت یکسان میشود. سرراستش این بود که غم چیزی را نداشت. سازش کنارش بود و دوستش همو بود.
اما چیزی را فراموش کرده بود، حس نکرده بود، اصلا بهش فکر نکرده بود یا شاید آن را نشناخته بود. چیزی که حالا شده بود سایه و کنارش راه میرفت، نه جلو میرفت و نه عقب میماند.
خستهشدن، از پا درآمدن که داشت کمکم از سایه درمیآمد و با او یکی میشد.
حالا، روزها، دیگر مانند سابق نبودند. نه دیگر بچه بود، نه جوان و نه پیر. یک چیزی بود که نامی برایش وجود نداشت.
این روزها بیشتر میخوابید و هر روز بیشتر دلش میخواست بخوابد. هرچه هم آهسته راه میرفت، باز خسته میشد. هم سرما آزارش میداد و هم گرما کلافهاش میکرد، نفسش میگرفت. اینها را حس میکرد، اما نمیدانست چارهشان چیست. نام دکتر و دوا شنیده بود، اما نچشیده بود.
خوشرو بود و با مردم رفیق. همیشه و همهجا از مردم لبخند و کمکی به او میرسید. زندگیاش همین بود. پولی میگرفت، چیزی میخورد و جایی میخوابید. به همه محلهها سر میزد. شهر زیر پایش بود و آن را خیلی خیلی دوست داشت. دیده بود که شهر چطور چهره عوض میکند، بزرگ میشود، شلوغ میشود، کثیف و آلوده میشود، اما مردم همان بودند که پیش از آن هم بودند، فقط زیادتر شده بودند. هرچه شهر تغییر میکرد، مردم به آن اندازه تغییر نمیکردند. آنها از او کم نمیگذاشتند. بیپول وگرسنه نمیماند.
اما نه گدا بود و نه گرسنه. خودش بود با استقلال پیگیرش. چه کسی آن را یادش داده بود، آن را هم به یاد نمیآورد، نمیدانست.
تا یک روز رسید که روزها هر جور که بودند با سرما و گرما، با کوتاه و بلند شدن، مزاحمش شدند. یا تمام نمیشدند یا زود سر میرسیدند.
مرم با او کنار میآمدند، اما روزها مراعاتش را نمیکردند. نفسش میگرفت و سازش از او گلهمند میشد. با هم قهر میکردند. ساکت میماندند و یکیدو روزی باهم حرف نمیزدند. اما یکدیگر را رها نمیکردند، برای هم آواز میخواندند، هم او و هم سازش. در شبهای خاموش و خستهاش، سازش برایش زمزمه میکرد، حاضر بود برای آن قسم بخورد. خیلیها را دیده بود که آمده و خیلیها رفته بودند. اینطوری بود که مرگ به ذهنش رخنه کرد. آنوقت فکر کرد، اگر قرار است همینطوری یک روز مانند بقیه برود، پس دیر و زودش فرقی نمیکند. باز فکر کرد و دید فقط دلش میخواهد در یک روز خوب یک روز واقعا خیلی خوب بمیرد. روزهای عید شیرین بود، روزهای عاشورا شلوغ، روزهای عزاداری در میان مردم بود. در مراسمی که تنها تئاتر زندگیاش بود، مینشست به تماشا. محو بازیها میشد، آوازها، شعرها، لباسها. سینهزنیها همه مسحورش میکردند. یک گوشه مینشست، ساکت و مبهوت. برای آن روزها دقیقهشماری میکرد، دلش میخواست با آنها ساز بزند و نگاههای غمگینشان را شاد کند. اما نمیشد، میدانست. آن روز، روز هنوز به نیمه نرسیده بود. سازش را برداشت. مردم همهجا بودند و دستههایی هم از
راه میرسیدند. هوا گرم و نرم و آفتابی بود، یک کمی جان گرفته بود و کمی هم شاد شده بود. هوس کرد قشنگترین آهنگهایی را که میدانست برایشان بزند. از کنار مردم و در میان آنها آهسته میرفت و میزد، آهنگهایی شاد و پرضرب و آشنا. بعضیها با تردید نگاهش میکردند، بعضیها لبخندی بر لب میآوردند و عدهای آهسته پایشان را با ضرب آن آهنگها که برایشان آشنا بود، بدون آنکه کسی ببیند یا بشنود، بر زمین میزدند. برایش راه باز میکردند. میان جمعیت بود، میان عزاداران. عدهای اعتراض کردند. یکی هُلش داد و یکی ناسزا گفت. اما او میزد و دور خودش میچرخید. صدای اعتراضها، ناسزاها و فریادها گیجش کرده بود. مردم شادی میکردند و او نمیخواست آن را از آنها دریغ کند. دور برداشته بود، شاد و بیخیال میرفت و میرقصید و میخواند و مینواخت، که نوک تیز چیزی سازش را پرت کرد و باقی آن توی تنش فرورفت. نفهمید چرا آن چیز در آن روز روشن نوروزی، آنقدر تیز بود و چرا بدنش را خون انداخت. دوروبرش اعتراض بود و ناسزا و کشمکش و همهمه. شنید یکی گفت: خب، دیگر، دنبالش را نگیرید در این روز عزیز، شهید شد، خوشا به حالش. سرش روی زمین و نگاهش به آسمان بود و
فکر میکرد چقدر مردم زیادند، چقدر همهجا شلوغ است، چه روز شادی، چه روز روشنی، چه نو... رو... زی... .