در افسانهها آمده است دریاچهای بود در حوالی شهری تاریخی که آن را ارومیه مینامیدند. این دریاچه یک روز تصمیم گرفت خشک شود. البته خیلیها راضی نبودند و مخصوصا مسئولین هم به کرات اعلام کردند ما قلبا راضی به خشک شدن دریاچه نیستیم؛ ولی گویا ایشان خود چنین صلاح میداند و ما هم نمیتوانیم بیش از این اصرار کنیم. کمپینهای زیادی به راه افتاد تا دریاچه را از خودخشککنی بر حذر دارند ولی دریاچه تصمیم خودش را گرفته بود. بارها از خود دریاچه پرسیدند آیا علت خارجی مثل سدسازیها و پروژههای عمرانی موجب آزار روانی شما شده است و ایشان جواب میداد اصلا و ابدا. آن سد و جاده و نیروگاهها که آن گوشه نشستهاند و ماستشان را میخورند و چهکار به من دارند. این یک تصمیم کامل شخصی است و اصلا مال خودم است و دوست دارم خشک شوم. دریاچه به مرور و در حیرت حاضرین خشک شد و خشک شد و از آن چیزی جز یک تکه آبی رنگ گوشه بالای نقشه نماند. مسئولین هم خسته از این همه تذکر و اخطار شفاهی و کتبی دریاچه را به حال خودش رها کردند. تا اینکه عید امسال بارندگیها منجر به برگشت و احیا دریاچه شد. دریاچه میگفت نمیخواهم برگردم، مسئولین میگفتند مگر دست خودت است ما این همه باران نفرستادیم که تو برنگردی؛ از او انکار و از اینها اصرار و بالاخره دریاچه برگشت. دریاچه غمگین از زندگی نو و مسئولین خوشحال از این تلاش شبانهروزی جهت بارندگیها و بازگشت دریاچه! مصاحبهها آغاز شد و این احیا در ردیف یکی از عملکردهای درخشان قرار گرفت. ولی دریاچه هنوز غمگین است و زیر لب زمزمه میکند؛ شما که مرا خشک نکرده بودید و خودم خشک شدم لااقل به جای این تلاشی که برای احیای من کردید میرفتید فکری به حال اقلام و مایحتاج اساسی مردم میکردید. بنزین و شکر و گوشت و مرغ اولویت بودند نه باران ساختن برای احیای من! البته دریاچه هنوز روحیه مناسبی ندارد و قول داده که اگر فقط چند وقت دیگر مدیران بیخیال شوند، دوباره خشک میشود. و مسئولین هم بیخیال بقیه احیاها شده و چهارچشمی مراقب دریاچه هستند که تا خشک شد دوباره ابر بفرستند.