بستن
کد خبر: ۱۰۰۸۱۱۸

رمان علیه جمود

رمان علیه جمود
سعیده امین‌زاده داستان‌نویس

پرسش مهمي که ماتياس چوکه در کتاب «ابرها بزرگ بودند و سفيد بودند و درگذر» مطرح مي‌کند، ارتباطي مستقيم با کارايي داستان دارد؛ اينکه داستان در دنياي امروز، تا چه اندازه مي‌تواند ما را به وجد آورد و با خود همراه سازد. درواقع مخاطب اصليِ اين پرسش کسي جز نويسندگان نيستند. آيا آنها قادرند به همان کيفيت گذشته در خوانندگان‌شان شوقِ پيگيري قصه را برانگيزند و آن را حفظ کنند؟ اما مگر در انسان و محيط پيرامونش چه تغييري رخ داده که ممکن است نويسندگان نتوانند رضايت مخاطب را جلب کنند و همان شوري را در وجود او ايجاد کنند که تا پيش از اين مي‌‌کرده‌اند. چوکه از همان آغاز داستان، جهاني مثالي مي‌سازد که در آن، «رمان» و پروتاگونيست‌ها و آنتاگونيست‌هايش در برابر همه‌ مخاطب‌هاي بي‌حوصله و افسرده صف‌آرايي مي‌کنند. رمان در اين داستان تجسمي انساني دارد. مردي نه‌چندان خوشبخت که براي جلبِ طالعِ سعد، نام رمان را بر خود مي‌گذارد. شايد به يُمن اين اسم بتواند از سردرگمي‌اي که در ارتباط با جهان پيرامون و آدم‌هاي مهم زندگي گريبانش را گرفته، رهايي يابد. اما اين اسم نه‌تنها براي او اقبالي به همراه ندارد، بلکه دنيايي مسأله نيز بر سرش آوار مي‌کند.

رمان، به حکم رمان‌بودنش بايد قصه‌اي جذاب و شخصيت‌هايي پرداخت‌شده داشته باشد؛ کاراکترهايي که ويژگي‌ها و کنش‌هايشان هيجان مخاطب را برانگيزد. اما در همين قدم اولي که «رمان» به عنوان شخصيت اصلي داستان برمي‌دارد تا حکايتي شورانگيز بيافريند، شکست را پيش روي خود مي‌بيند. مادرِ رمان از افسردگي به زانو درآمده، آن‌قدر که حتي توان خودکشي نيز ندارد. او براي چنين کاري به پسرش «رمان» نياز دارد. اين همان مشکلي است که گريبان دوستِ رمان را نيز گرفته و آخرين و تنها تقاضاي همه‌ زندگي‌اش از رمان، کشتنِ سريع و بي‌درنگ اوست. آنها در تماس‌هاي تلفني‌شان بارها بر اين نکته پافشاري کرده‌اند و مرگ‌شان را رسالتي بر دوش رمان مي‌بينند، درحالي‌که هفت‌تير رمان زنگ زده است. به‌علاوه او انگيزه و توان کافي نيز براي چنين کاري ندارد و نمي‌تواند آنها را بکشد. البته کار ديگري نيز نمي‌تواند برايشان انجام دهد. براي همين است که مادر و دوست و حتي موش صاريغ خفته در باغ‌وحش، معطل و معلقِ رمانند تا شايد دست به کاري بزند و با شليک گلوله‌اي آنها را از اين بلاتکليفيِ کسالت‌بار نجات دهد.

رمان تلاش مي‌کند آدم‌هاي بيشتري را در زندگي‌اش در نظر بگيرد؛ آنها که ممکن است بتوانند با او رابطه‌اي مثمر ثمر برقرار کنند. او دوست‌هاي ديگر و نيز عمه‌اي در آمريکا دارد که مدام نامه‌نگاري مي‌کنند. در نامه‌هاي آنها نيز موضوع هيجان‌انگيزي ديده نمي‌شود. رمان با آنها درباره‌ آب‌وهوا و غذا و نوشيدني حرف مي‌زند. موضوع گفت‌وگوها هيچ‌گاه از اينها فراتر نمي‌رود. آدم‌ها همواره در سطحي باقي مي‌مانند که در آن روزمرگي است که مدام در کلام مي‌آيد. اين روزمرگيِ عاري از اتفاقات متفاوت و وجدآور، آنها را به تدريج منزوي‌تر مي‌کند و فهرست آدم‌هاي کسلي که هيچ طعم تازه‌اي براي زندگي خود نمي‌يابند روزبه‌روز طولاني‌تر مي‌شود.

رمان براي يافتن چاره‌اي براي حل معضلي که گريبانگير او و مردم پيرامونش است، به سفري درون‌شهري مي‌رود. گشت‌وگذاري که شايد بتواند ماجراهايي متفاوت بيافريند. چيزي که از اين روال عادي و بي‌رخداد فراتر برود و بتواند به آدم‌ها انگيزه‌اي براي ادامه زندگي بدهد. در چرخي که ميان بارها، سالن‌هاي تئاتر و سينما و موزه‌ها مي‌زند، در کنار آدم‌هايي تازه، با گذشته‌اي فراموش‌شده از خويش نيز دوباره آشنا مي‌شود. حالا مکاشفاتي پيش مي‌آيند که رمان مي‌تواند مادر و عمه و ديگران را با آنها همراه کند. پس بيشتر به غور در دنياي تازه‌يافته دست مي‌زند و براي مادر و عمه و دوستان درباره‌ اين کشف‌هاي ناب مي‌نويسد.

کوششِ ماتياس چوکه در کتاب «ابرها بزرگ بودند و سفيد بودند و درگذر» معطوف به آفريدن معنا و عمق در متن زندگي است؛ زندگي‌اي که در کوران پيشرفت‌هاي فن‌آوري و رکودي که به‌خاطر آن بر روزمرگي‌هاي انسان سايه افکنده، قصه‌هاي شورانگيز خود را در جايي دور و به‌نظر دست‌نيافتني گم کرده است. اين حقيقتِ بزرگ را نمي‌توان کتمان کرد که زندگي در ذات خود، کسالت‌بار و درعين‌حال پر از رنج است، اما چوکه بر آن است که با سلاح رمان به جنگ با اين جمود و خمودگي برود.

نام کتاب: ابرها بزرگ بودند و سفيد بودند و درگذر

نويسنده: ماتياس چوکه

مترجم: ناصر غياثي

ناشر: نو

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی