امروز دوتا مسافر خانم داشتم که قبل از سوار شدن به ماشين من داشتن با همديگه بحث ميکردن. تا که نشستن توي ماشين خانمي که سنش بيشتر بود گفت: آقا زودتر مارو برسون خونه که من واقعا حالم خوش نيست. من هم گفتم: باشه، چشم.
خانمي که جوان تر بود گفت: مامان زشته تو ماشين، پياده شديم صحبت ميکنيم.
مامانش گفت: زشت اينکه تو جلوي اين آقا به مادرت ميگي دهنتو ببند.
دخترش با عجله گفت: مامان من بيجا بکنم فدات شم، من کي اين و گفتم.
مامانش با دلخوري گفت: همون، فرقي نميکنه، يکم محترمانه گفتي. ببين من ديگه هيچکاري به کارت ندارم، هر کاري خواستي بکن.
دخترش گفت: مامان جان من که چيزه بدي نگفتم، سوال کردي کدوم و دوست داري، منم گفتم اين براي من قشنگتره، جوون پسندتره، چرا ناراحت ميشي آخه.
مادرش با تحکم گفت: چشم سفيد و ببين چطور توي روي مادرش وايميسته، به من ميگه پير و کجسليقه، بذار من بميرم بعد برو هر کاري دلت خواست بکن.
دخترش که ديگه واقعا معلوم بود نميدونست چي بگه، گفت: اين چه حرفيه، اصلا من غلط کردم گفتم مانتو ميخوام. خوب شد؟ الان داريم ميريم خونه ديگه عزيزم، يکم آروم باش.
مامانش با صداي بلندتري گفت: ببين مهناز خانم ديگه داري اون روي من و جلوي مردم بالا مييارييا! بس کن، مگه تو بدبختي، مگه تو بيکَس و کاري، ميخواي بري تولد دوستت همه بهت بخندن بگن اينو نگاه کنيد، بيچاره مانتوش قديميه. بذار برسيم خونه، شب که بابات بياد درستت ميکنم.
دخترش که الان فهميدم اسمش مهنازه ديگه هيچي نگفت، جفتشون داشتن بيرون رو نگاه ميکردن که بعد از چند دقيقه، راديو به داد هر سه تاييمون رسيد.
«مادر من، مادر من، تو ياري و ياور من/ مادر من...»
صداي راديورو بيشتر کردم. بعد از تو آينه ديدم که دختر خانمه برگشت گفت: مامان؟!
مامانش جواب داد: مامان و يامان.
دخترش با ناز بيشتري گفت: مامان جونم، مادر من مادر من، تو ياري و ياور من؟
مامانش که معلوم بود دلش نرم شده با صداي يواشي گفت: اگه درس هاتم مثل اين آهنگها خوب حفظ ميکردي الان جاي پزشک عمومي، متخصص بودي.
توي ترافيک بوديم و با اينکه کار خوبي نيست، ولي قشنگ از پشت عينک آفتابي و از آينه داشتم نگاهشون ميکردم. دختر خانوم پريد دست انداخت گردن مامانش و ماچش کرد و گفت: متخصص هم ميشم، ببخشيد ديگه، ميشه قهر نباشي فدات شم؟ معذرت ميخوام. خيلي هم جووني و خوش سليقه.
مادرش با مهربوني روش رو برگردوند و گفت: خدا نکنه تو با اين جووني و قشنگي فداي من بشي، من فدات ميشم، دورتم ميگردم. بعد آروم هلش داد عقب و ادامه داد: اينقدر منو حرص نده بچه. حالا بريم خونه من هم گشنم شده و هم پاي راه رفتن ديگه ندارم. فعلا بريم بهت غذا بدم، بخوري، جون بگيري، زبونت براي من درازتر بشه، عصري خودت با مهشيد برگرد هر کدوم و که دوست داشتي بخر.
دخترش با خوشحالي گفت: لازم نيست، کارتشونرو گرفتم، همون مدل که شما خوشت اومد و عکس گرفتي و براشون ميفرستم، آنلاين خريد ميکنم. من يادم نبود امروز روز مادره، ميشه عصر به مهشيد و بابا بگيم زودتر از سر کار بيان، چهارتايي بريم کافه جشن بگيريم مامان قشنگم؟
مامانش با خنده گفت: باشه.
دخترش گفت: راستي ناهار چي داريم پنجه طلا خانم؟
مامانش گفت: آخه درد و بلات به جونم، اينقدر زبون نريز خانوم دکتر، من قند دارم برام شيريني خوب نيست. ناهارم قيمه داريم.
من خندم گرفت. مادرش گفت: اا، ببخشيد آقاي راننده براي شما هم سر صدا درست کرديم.
من با لبخند گفتم: شما ببخشيد که خنديدم، فرمودين قيمه ياد اين جمله معروف همه مادرها افتادم که ميگن، دست به سيب زميني سرخکردههاا نزن کمه. راستي روزتون هم مبارک.
بعد هر سه تايي خنديديم و مادرش گفت: از دست شما جوونها، بابت تبريک هم ممنون پسرم... .