بستن
کد خبر: ۱۰۰۷۶۶۶

داستان پرآب‌ِ چشم

داستان پرآب‌ِ چشم
سمیرا سهرابی/ روزنامه‌نگار وداستان‌نویس/آرمان ملی -گروه ادبیات و کتاب: رضا جولایی (1329 تهران) از برجسته‌ترین نویسنده‌های صاحب‌سبک معاصر است، که آثارش بازنمای روح زمانه است؛ چراغی هم‌چنان روشن در ادبیات این مرزوبوم، که هر خواننده‌ای را به بازخوانی دیگربار خود و گذشته‌ تاریخی که بر او رفته است، دعوت می‌کند. جولایی در «یک پرونده کهنه» داستان مرگ محمد مسعودِ روزنامه‌نگار را روایت می‌کند و در «شکوفه‌های عناب»، داستان مرگ صوراسرافیلِ روزنامه‌نگار را. و اکنون در کتاب تازه‌اش «ماه غمگین، ماه سرخ» داستان مرگ میرزاده عشقیِ شاعر و روزنامه‌نگار را. آنچه می‌خوانید نگاهی است به «ماه غمگین، ماه سرخ» که تصویر دیگری از زندگی و مرگ انسان ایرانی در هیات یک شاعر است.

خاک وطن که رفت، چه خاکي به سر کنم؟

خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم

من آن نيم به مرگ طبيعي شوم هلاک

وين کاسه خون به بستر راحت هدر کنم

معشوق عشقي اي وطن اي مهد عشق پاک

اي آنکه ذکر عشق تو شام و سحر کنم

اين سه بيت شعر حک‌شده بر مزار ميرزاده عشقي است. شاعر، نويسنده و روزنامه‌نگار دوره مشروطيت که حيات و هنرش را صرف آرمان‌هاي وطن‌پرستانه‌اش کرد و درنهايت امر، زبان پر‌نيش‌وکنايه‌اش به مزاق قدرت حاکم خوش نيامد و مرگ او در راه آرمان‌ها و اعتقادات سياسي‌اش رقم خورد.

«ماه غمگين، ماه سرخ» به‌قلم رضا جولايي جديدترين اثر اين نويسنده است که سال‌هاست سبک به‌خصوص روايت‌هاي تاريخمندش هربار و با هر اثر تازه‌اي مخاطب را به مطالعه بخشي از تاريخ دعوت مي‌کند، اين‌بار ماجراي به قتل‌رسيدن «سيد‌محمدرضا ميرزا‌کردستاني» متخلص به «ميرزاده عشقي» را روايت مي‌کند و آنچه در پنج روز پاياني عمر اين شاعر بلندآوازه بر او و اطرافيانش گذشته است. از روز 8 تير 1303 تا 13 تير همان سال که جمعيت با اعلاميه‌ مدرس براي تشييع جنازه‌ سيد‌غريب مظلوم جلوي مسجد سپه‌سالار جمع مي‌شوند. روزهايي که ميرزاده عشقي در خيال کابوسي که چند شب پيش ديده غرق شده و مرگ را بيش از پيش به خود نزديک مي‌بيند، مي‌خواهد از مرگ بگريزد و از طرفي به مسيري که در آن قدم برداشته بدبين شده: «فکر مي‌کند: آنچه نوشتم بيهوده نبود؟ با اشباح نجنگيدم؟ چرا بايد باز هم بجنگم؟ به چه کسي مديونم؟ به اين ملتي که هي‌گاه مرا نديده، نمي‌بيند، نمي‌خواهد ببيند؟ اما بعد فکر مي‌کند: تمام اين سال‌ها با نوشتن زنده مانده‌ام، وگرنه تفاوتي با مرده‌ها نداشتم... تا ميل به فداکاري را در اين ملت بيدار کنم. تا بفهمانم که براي به‌دست‌آوردن هر ارزشي بايد بهايي بپردازند.»

و هربار در اين کشاکش ذهني به خود بازمي‌گردد و نبردي که به حق خود را پيروز آن مي‌داند و گوشزد مي‌کند که ترس او نه از مرگ که از بيهوده‌بودن حياتي ا‌ست که داشته: «مي‌دانم هر کاري را بد انجام داده‌ام. بد زندگي کردم، بد نوشتم، بد عاشق شدم، اما يک کار را - فقط يک کار را- خوب انجام داده‌ام: با قلدرها خوب جنگيدم. هرچند زمان و زندگي‌ام از دست رفت. تلاش امثال ما براي آن است که هيچ مستبدي نتواند انسان‌ها را بي‌ارزش بداند. قلدرهاي تاريخ هميشه بيش از آنچه ساخته‌اند ويران کرده‌اند، اما... من شروع کردم به يک شکل نوظهوري افکار شاعرانه را به‌ نظم درآورم و پيش خود خيال کردم که انقلاب ادبيات فارسي شکل خواهد گرفت.»

در اين بين پاي شخصيت‌هاي تاريخي و داستاني ديگري که در اين پنج روز پاياني نقشي ماندگار در زندگي شاعر جوان داشتند به داستان باز مي‌شود تا با پرداخت به زندگي هر کدام از آنها در فصل‌هاي مستقل روابط علي و معلولي شکل بگيرد. از جمله ملک‌شعراي بهار، سيدحسن مدرس، پاسدار درگاهي، رضاخان و... که در اين روزهاي پرتب‌وتاب پاياني عمر ردپايي از خود در تاريخ به‌جا گذاشته‌اند.

جولايي در اين رمان در خلال پرداخت به روزهاي پرتنش زندگي ميرزاده عشقي، به روايتگري برهه‌اي از تاريخ دست مي‌زند؛ روزهاي نخست‌وزيري رضاخان که زمزمه‌ جمهوريت به گوش مي‌رسد و سردار سپه درحال انجام تدارکات براي نشستن بر تخت سلطنت است. او هر مانعي را که قصد به تعويق‌انداختن اين امر داشته باشد از سر راه برمي‌دارد و هر عامل مخالفي را، از پيروجوان گرفته، در نطفه خفه مي‌کند تا فضايي يک‌دست را تحت کنترل بگيرد؛ چنانکه با تلف‌شدن نوزاد نارس مشروطه، «حالا رفت‌وآمدها در خيابان زياد شده. مردم زندگي را آغاز کرده‌اند. مي‌خواهند زنده باشند، زندگي کنند. به فردا هم اميدوارند.» و هيچ قدرتي ياراي مقابله با قدرت سياسي را ندارد و اين همان چيزي‌ است که قوام در ملاقات با ميرزاده عشقي که به‌دنبال راه نجاتي مي‌گردد به او گوشزد مي‌کند: «قوام اخم مي‌کند. «عقل و انديشه در برابر خشونت فرصت چنداني ندارد.» فنجانش را روي ميز مي‌گذارد، لبخند مي‌زند و مي‌گويد «هيچ‌کس نمي‌تواند به تنهايي مدعي شناخت حقيقت باشد مگر ديکتاتورها، و حقيقت هم براي آنها جز دروغ نيست، منتها دروغي که به آن ايمان دارند، جناب رحيم‌زاده. ديکتاتور تازه‌به‌دوران‌رسيده‌ ما مدعي است که منجي واقعيت است.»

در جنگ قدرت سلاح انديشه، مصلحت و آگاهي چنان بي‌جان است که فقط خراشي مي‌اندازد بر پيکر ديکتاتوري و آن را به خشم وامي‌دارد تا در سکوت عليه مخالفانش بشورد، درحالي‌که اين مخالفان در موضع ضعف قرار گرفته‌اند و تنها دارايي‌شان عقل و انسانيت‌شان است؛ تجربه‌اي تاريخي که مي‌توان آن را به ادوار مختلف تعميم داد: «قدرت چنان توده‌ها را مسحور مي‌کند که اختيار خود را بي‌اختيار به قدرتمندان مي‌سپارند. متاسفم که اين را مي‌گويم، اما ما شکست خورديم براي آنکه نمي‌توانيم باهم باشيم. بلد نيستيم. نمايندگان مجلس باهم نيستند. از قدرت مي‌ترسند. حتي وقتي قدرت داشتند از آن ترسيدند. چند نفري ماندند، مدرس و کازروني و مصدق... جناب شاعر، نمايش پرتماشايي در پيش داريم. به‌زودي سردار سپه نمايندگان اکثريت را وامي‌دارد تا شاه را عزل کنند. دقايق تاريکي از راه رسيد و ما در تاريکي بد عمل کرديم، براي آنکه صاحب عقل و انسانيتيم. عقل و انسانيت به جمع معدودي از آدم‌ها تعلق دارد که معمولا هيچ‌کاره‌اند و براي آنکه کاره‌اي شوند بايد همه‌ اينها را زير پا بگذارند.»

جولايي از دل تاريخ گفت‌وگو، حقيقت‌مانندي، صحنه‌سازي و کشمکش را مي‌سازد، خيال و تاريخ را درهم مي‌آميزد و با جنبه‌هاي داستاني و تاريخي يک واقعه، پديده‌اي مي‌سازد تا خود به‌عنوان نويسنده‌اي تاريخ‌ساز تلاش دارد قالب داستان تاريخي را از بين ببرد و خود دست به بازآفريني آن بزند. بيان هنرگونه‌ روايتي واقعي را مي‌پرورد تا بخش‌هاي تاريک يک واقعه‌ تاريخي به‌روشني مجسم شود و تکه‌هاي گمشده‌ پازل اين‌بار به شکلي ظريف بازسازي گردد و در کنار ديگر بخش‌ها تجربه‌اي روان و به‌يادماندني را براي مخاطبش به ارمغان آورد. اين راوي نه قصد آن را دارد که تاريخ را کشف‌ کند و نه مي‌خواهد سر از حقيقت تاريخي دربياورد، بلکه با ابزار روايت و زبان در قالب تاويل، تاريخ را مي‌سازد و داستاني ملهم از تاريخ نقل مي‌کند. مرز ميان تاريخ و داستان برداشته مي‌شود تا آنچه روايت مي‌شود داستاني از تاريخ باشد.

آنچه اهميت پيدا مي‌کند پيش‌کشيدن پاي تخيل به بخش‌هايي از تاريخ است که امکان ارتباط با آن ميسر نمي‌شود. روايت تاريخي از واقعه‌اي زمان‌مند و مکان‌مند که حادث شده در نقطه‌اي به پايان رسيده، در اين ميان آنچه که توانسته امکان روبه‌رويي کامل با آن بخش از تاريخ را رقم بزند تخيل است، تخيلي که يک اتفاق تاريخي صرف را تبديل به روايتي خواندني و نيرومند براي پيگيري و مطالعه تاريخ مي‌کند.

«ماه غمگين، ماه سرخ» محل جدال است، جدالي که هنرمند و فرد صاحب‌انديشه را در ارتباط با حکومت به تصوير مي‌کشد و در اين ميان جنون تجلي پيدا مي‌کند؛ هرچند فرد با جنون زاده نمي‌شود اما تجربه‌ي زيسته فرد او را به سمت چنين وضعيتي سوق مي‌دهد و تعريف تازه‌اي از انسان به نمايش مي‌گذارد. اين امر زماني معنادارتر مي‌شود که جنون و هنر در نقطه‌اي به اشتراک مي‌رسند، در نطق مختاري براي ميرزاده عشقي که در عجب بود از طبع لطيف و هنرمند مختاري و همزمان اعمال سبعانه‌ او: «چطور يک هنرمند مي‌تواند برود در قالب، به فرمايش شما، جلاد؟ برايتان شرح مي‌دهم. اتفاقا اينها دو روي يک سکه‌اند. هنر و جنون، ساختن و ويران‌کردن. چند مثال در تاريخ برايتان بياورم. مي‌دانيد شاه شجاع با مادر خود چه کرد و چه بلايي سر پدر خود آورد. خود او شاعر بود و مشوق شعرا! از قضا چه اشعار لطيفي هم سروده. شاه اسماعيل هم شاعر بود و مثل آب‌خوردن گردن مي‌زد. شاه طهماسب، نقاش و مذهب بي‌نظيري بود، برادرهاي خود را يکايک خفه کرد...»، «خشونت لازمه‌ برقراري نظم است. هرکس مخالف نظم است بهتر است نباشد. از قافله عقب نمانيد آقا. دوران جديدي آغاز شده و شما در خواب هستيد.»

از آنجايي‌که هنر اين شخصيت‌ها از دروني‌ترين خواسته‌هايشان نشات مي‌گيرد، هنر آميخته به بي‌پروايي عشقي از مبارزه با جمهوريت، آزادي او از قيد نهادهاي سرکوب زمانه‌اش را ممکن مي‌سازد تا هر کدام از اين هنرمندان خود معيار سنجش جنون در موقعيت‌هاي مختص به خودشان باشند. سياست و خشونتي که سردار سپه برقرار کرده، مي‌تواند در وجود هنرمندي هرچند با طبعي لطيف همچون مختاري ريشه بدواند و تبديل به عميق‌ترين باورهاي او شود يا حکم نيروي سرکوبگر هنرمنداني با باورهاي مخالف همچون ميرزاده عشقي شود و سر آنها را زير آب کند تا از ميان جمعيت هيچ صداي مخالفي به گوش نرسد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی