حوالي نارمک دو تا مسافر، به مقصد خيابون بنفشه تو محله ازگل سوار کردم. امروز از اون روزهايي بود که واقعا بيحوصلهام، چون ديشب بدخواب شدم، شايد دوست نداشته بدونيد چرا، اما چون من راننده خودخواهي شدم، براتون تعريف ميکنم. ظاهرا ديشب يک بچهاي با چيز اين آژير چيه، آهان دگمه، بازي کرده و صداي آژير دراومده که من هم با کلي ترس از خواب پريدم و روم به ديوار شلوار عوض کردم؛ البته نه فقط من، ظاهراً هواپيماي ترکيش هم که ميخواسته فرود بياد رنگش پريده و شلوار لازم شده. خلاصه که بيخوابي به من افتاد. از ديشب داره بارون مياد که ديگه نياز به گفتن نيست که من دقيقا روز قبلش ماشينم رو کارواش برده بودم. تو اين بيحالي و بيخوابي و بيحوصلگي بودم که يکي از مسافرها به اون يکي گفت: خداروشکر بارش بارون به داد مردم تهران رسيد.
مسافر دومي که ظاهراً دوستش بود، گفت: آره بابا، چي بود اين هوا، داشتيم خفه ميشيديم از آلودگي، تو اين تهرانم که قربونش برم سهم ما از زمستون فقط سوزه و مازوت.
مسافر اولي با يکم تحکم بيشتر گفت: اون که بله، ولي تو کجاي کاري؟! يکم مطالعهاترو بيشتر کن اين بارون اسيدي باعث ضعيف شدن ويروس کرونا ميشه.
مسافر دومي که مثل من تعجب کرده بود گفت: داداش آخه چه ربطي داره؟ مگه گرد و غباره که بشوره ببره. الان براي همين ماسکت و برداشتي؟
که مسافر اولي با لحن سرزنشکنندهاي گفت: همين ديگه مطالعه نداري. پسر خوب پيوند هيدروژني مولکولهاي آب باعث اکسيده شدن پيوند کوالانسي بين ذرات ويروس کرونا ميشه و مقاومت ويروسرو از بين ميبره. به خاطر همين خطر ابتلا به ويروس در کمترين حالت ممکن قرار ميگيره. يکم ماسکو بکش پايين و از اين هواي دلچسب لذت ببر. بعد پنجره ماشينو داد پايين و چندتا نفس عميق کشيد و ادامه داد، جونم به اين هوا... .
مسافر دومي که واقعا معلوم بود کلي با اين موضوع حال کرده گفت: دمت گرم، نميدونستم، حالا کجا خوندي اين مقالهرو؟
مسافر اولي که الان لبخند پيروزمندانهاي هم کنج لبش نشسته بود گفت: مقاله نبود، يک متن علمي تاييد شده بود که ديشب بابام فرستاد تو کانال خانوادگي.
مسافر دومي با تعجب گفت: الان فيلتر تاييد منبع بابات بود که مطلب و فرستاده تو کانال خانوادگي؟
مسافر اولي گفت: تاحالا از باباي من دروغ شنيدي؟
مسافر دومي گفت: نميدونم، يعني حقيقتش نه. اما خوب الان تو به يک متن اعتماد کردي و ماسک نميزني، تو خيلي دلدار شدياا.
مسافر اولي که انگار يکم دلخور شده بود گفت: اي بابا، خوب من که زورت نکردم ماسکت رو برداري، تو باور نکن.
من هم که مثل دوستش واقعا نااميد شده بودم گفتم: آقاي محترم، لطفا داخل ماشين ماسکتون رو بزنيد، اين قانون شرکت ماست.
مسافرم با يکم اکراه ماسکش رو زد و گفت: آقاي راننده شما ديگه چرا؟
من گفتم: آقاي عزيز اين بيماري کوفتي پير و جوون، ورزشکارو آدم معروف نميشناسه بهخدا، براي همه همينقدر خطرناکه.
مسافرم گفت: يعني شما ميخواي بگي اينکه من گفتم شايعه است؟
من با يک لبخند مليحي گفتم: دور از جون، من جسارت نکردم اما جدا از شوخي اين سطح از شايعه خبري که شما فرمودين، مرحلهاش براي ما رانندهها قفله و هر سهتايي با هم خنديديم.