چند روزي هست که به خاطر آلودگي هوا دل و دماغ کار کردن نداشتم، همش سرگيجه و اينجور مسائل باعث شده دستم به کار نره. امروز بعد چند روز جدي اومدم سر کار و تو خودم بودم که خانم مسافر با صداي آرومي گفت: آقاي راننده شما اينستاگرام دارين؟؟
من با بيتفاوتي کامل گفتم: بله، چطوره مگه!؟
خانم مسافر با صداي سرشار از خواهش گفت: امکانش هست لطفا پست آخرمو لايک کنيد و با دوستاتون به اشتراک بذاريد؟
من که واقعا گيج شده بودم گفتم: خانم ببخشيد من بعد از اينکه مسافر پياده ميشه هم حق ندارم به شمارش زنگ بزنم حالا شما ميفرماييد بيام پيج شخصيتون! براي چي بايد اين کار و بکنم؟
خانم مسافر با خجالت گفت آخه پست آخرم کم لايک خورده دارم جلوي دوستام خيت ميشم باور بفرماييد هماکنون نيازمند ياري سبزت هستم راننده عزيز، منم قول ميدم بهت نمره کامل بدم.
من که دلم به رحم اومده بود، گفتم: بذاريد بيام کنار، چون موقع رانندگي با گوشي کار کردن بدآموزي داره.
راهنما زدم و آرام به لاين کناري خودمو هدايت کردم که خيلي هم مورد استقبال رانندگان ديگه قرار نگرفت و کلي اقوام بندهرو مورد عنايت قرار دادن و کلي هم شغل پيشنهاد کردن براشون (البته الان که فکر ميکنم شايد با اينکه من تو لاين سرعت يک نيش ترمز ريز کردم و آرام آرام آمدن کنار بيربط نباشه اين دلخوري عزيزان، البته من از همينجا خدمت همشون ابراز ارادت دارم و دلجويي ميکنم).
برگشتم رو به عقب و گفتم: سرکار خانم بفرماييد، من بايد چيکار کنم.
خانم مسافر با خوشحالي گفت: خيلي ممنون، اين پيج من هستش، بريد داخلش و پست آخرم و لايک کنيد و برام کامنت بذاريد.
من با تعجب بيشتر گفتم: کامنت بذارم؟ چي بگم آخه؟
خانوم مسافر گفت: مثلا بنويس چه زيبا.
من گفتم: خانم ببخشيد اين تصوير که عکس يک تعداد کفتاره که دارن يک بره بيچارهرو پاره ميکنند، کجاش زيباست آخه.
خانم مسافر با صداي کمي بلند و دلخور گفت: آقاي محترم من عضو باشگاه کفتارهاي مقيم مرکز هستم، اين چه حرفيه؟ از شما بعيد بود. اين طفلکها دارن سهمشون از طبيعت و برميدارن.
من که يکه خورده بودم گفتم: بله چشم، يک ايموجي بره با چنگال گذاشتم، کافيه؟
خانم مسافر که خرسند شده بود گفت: بله، بله خيلي ممنون. ميشه لطفا براي دوستاتون هم به اشتراک بذاريد؟ ميخوام تعداد لايکهام بره بالا.
من با يکم رودربايستي گفتم: آخه من دنبالکننده زيادي ندارم اما چون ميفرماييد باشه.
خانمه با خوشحالي گفت: پس لطفا بنويس سفارشي لايک و فالووو.
من با بيحوصلگي گفتم: باشه، چشم.
خانم مسافر با يکم شيطنت گفت: فقط يک خواهش، شما که زحمت کشيدين براي من ايموجي گذاشتين، ميشه برين تو صفحه دوستم براي عکس آخرش ايموجي قلب بذاريد؟
من با يکم تعجب گفتم: قلب؟ خانوم بهخدا زشته، من خجالت ميکشم.
خانم مسافر گفت: نه بابا اتفاقا ثواب هم داره، من رو به دوست قديميم ميرسوني، جديدا قصد ازدواجي شده، هي فيس ميکنه، ازم فاصله گرفته، اينجوري يکم آتيش به پستش بندازيم کيف ميده.
اصلا حواسم نبود که ديگه بايد راه بيفتم داشتم عکسهاي خانم مسافر و پشت هم لايک ميکردم و ايشون هم خوشحال که نميدونم چرا برگشتم من لال شده گفتم: البته من فهميدم پيج خودتون نيستاا.
خانم مسافر که شاکي شده بود گفت: اين چه حرفيه آقاي محترم، باور کن پيج خودمه.
من با خجالت و لجبازي گفتم: آخه خانم اين عکس شما نيست که؟ خيلي فرق داره.
خانم با خنده عصبي گقت: اي آقا، چه حرفا ميزنيا، ديگه گذشت اون دوران که ستارالعيوب خدا بود، الان اين اپليکيشنها هم براي خودشون ستارالعيوب زميني شدن. اين خود منم. نرمافزار و روي گوشي باز کرد و گوشي و داد دستم و ادامه داد: بيا خودت ببين تا باور کني.
من هم عين نديد بديدها هي فيلترهارو عوض ميکردم که چشمتون روز بد نبينه، وسط اين فيلتر عوض کردنها ديدم صفحه گوشي شروع کرد چشمک زنان نور قرمز زدن و يکدفعه صدايي پخش شد که صداي منزل بود که ميگفت: چشم درومده حالا براي من فيلتر بازيت گل کرده؟! بالاخره که مياي خونه ديگه، سفارشي ميخوام خودم درستت کنم.
من ديگه هول کرده بودم و زبونم بند اومده بود که خانم مسافر گفت: آقا گوشيم رو بده، خرابش کردي... .