دکترجان ديشب در روياي ميهماني برخلاف هميشه، هرچه مامي به ميهمانان تعارف ميکرد که غذا و ميوه و شيريني بخورند، مشاهير برنميداشتند.
اليور هاردي با خودش چاپستيک آورده بود و با آن دوتا رشته ماکاروني در بشقابش گذاشت و آهسته شروع به خوردن کرد.
باداسپنسر يک برگ کاهو برداشته بود و با حوصله به تمام وجوهش بالزاميک اسپري ميکرد.
دوستم پرسيد: « ببخشيد، چرا چيزي نميخورين؟» گاندي در حاليکه نان جوِ خشکي را به سختي با دندان ميشکست گفت: «آخر هفته تولد خمسه است. رفتيم دکتر تغذيه بهمون رژيم داده که خوشتيپ باشيم واسه مهموني».
حميده خيرآبادي رو به گاندي گفت: « خُبه خُبه! تو بدون استخونت نيمکيلو بيشتر نيستي، چيرو ميخواي آب کني؟ رژيم براي من مناسبه که خيلي دقيق هم دارم رعايتش ميکنم.» بعد يک ملاقه نوتلا ماليد روي ساقهطلايي و خورد.
دوستم پرسيد: «اينايي که دارين ميخورين هم رژيم دکترتونه؟» خيرآبادي گفت: «آره گفته هرچي ميخوردي رو دو قاشق کمتر بخور، اگه گرسنهات شد هم، ساقه طلايي با چاي. تنها که از گلوي آدم پايين نميره. مثل کاهگل ديواره. مجبورم با نوتلا بخورم.» دوستم گفت: «آهان پس فقط اين ميانوعده به خوراکيهاتون اضافه شده! خدا قوت.»
مامي با يک سيني ژيگو و خوراکزبان وارد سرسرا شد. فرهاد اصلاني گفت: «حالا اون شبهايي که ما رژيم نداشتيم خوراک پياز و هويج پخته داشتينها!» ادل براي اينکه سرش گرم شود و به خوراکيها نگاه نکند توي پنکه گوشه سالن آآآآآ ميکرد. مامي گفت: «لوس نکنين خودتونرو امروز که شنبه نيست شما رژيمرو شروع کردين! مگه نميدونين اگه شنبه نباشه اصلا اثر نميکنه؟!»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که مشاهير به ميز غذاها حمله کردند. رازي رفته بود براي خودش و خيام يک برش ژيگو بردارد که به دليل ازدحام مشاهير جلوي ميز چيزي نصيبش نشد. سعدي با رازي همدردي کرد و گفت: «به گرسنگي مردن بهتر که نان فرومايهگان خوردن.»
خيام گفت: «بيخيال! ماييم و مي و مطرب و اين کنج خراب. جان و دل و جام و جامه پر دُردِ شراب. فارغ ز اميد رحمت و بيم عذاب. آزاد ز باد و خاک و از آتش و آب.»
رازي گفت: «اينا درست. ولي آخه مامي اشتباه ميکنه. امروز شنبه است!»