بستن
کد خبر: ۱۰۰۶۳۹۸

کوزه هم عاشق زاری‌ست

کوزه هم عاشق زاری‌ست
رضا رفیع

کنار کوزه‌اي لبريز از تهي ايستاده بودم، آنگاه طرف، دوربين به دست مي‌پرسيد که چي بپرسم؟! مثلا داشتند کليپ درست مي‌کردند از اهل ادب!

خنده‌ام گرفت. گفتم از همين کوزه کنار من بپرس تا من که کنار کوزه‌ام به جاي او پاسخگو باشم. مي‌توانم سخنگوي او باشم. من و کوزه نداريم که!

در عالم آفرينش، سري از هم سواييم. دستم را دور کوزه‌اي مي‌اندازم که دسته‌اش رو به دوربين نيست. پس لبخندزنان مي‌گويم:

اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است

در بند سر زلف نگاري بوده است

اين دسته که بر گردن او مي‌بيني

دستي است که بر گردن ياري بوده است

بعضي‌ها که گويا بيشتر طرفدار گريه‌اند، مصراع اول را با تغيير لحن، جوري مي‌خوانند که مصادره به مطلوب شود؛ يعني اين کوزه چو من عاشق زاري و گريه بوده است. حالا بيا درستش کن!

نه پدرجان! کوزه اگر هم اهل گريه باشد، در درون اشک مي‌ريزد، بر چهره لبخند دارد. به‌خصوص با لنگ و لعابي که امروزه بر آن مي‌زنند که نقشينه‌اي است براي خودش؛ چونان سفال‌هاي پر نقش و نگار لالجين همدان!

در يک نگاه عرفاني و شهودي، سرشت و سرنوشت انسان و کوزه، عجيب به هم گره خورده است. همان نگاه فشرده‌اي که خيام حکيم به کل نظام هستي و نيستي دارد. همه ما با هر رنگ و لعابي و هر نقش و نگاري، با هر مرامي و ادعايي و افکاري؛ آخرالامر چنان بر زمين گرم زده مي‌شويم که دوباره خاک گل کوزه گران خواهيم شد.

اين کوزه گر دهر چنين جام لطيف

مي‌ سازد و باز بر زمين مي زندش

به حال آن کوزه‌اي مي‌خندم که جز اين فکر کند. بايد افکارش را بگذارد لب کوزه، آبش را بخورد!

آدمي چونان کوزه است. هرچقدر که لبريز و سرشار و پر باشد، درونش کمتر تکان مي‌خورد و سر و صدايش کمتر است. واي به حال کوزه‌اي که تا نيمه‌ آب دارد. دائم به اندک تکان و تلنگري، سر و صدايش در‌مي‌آيد.

کوزه بايد که پر از معرفت باشد. لحظه لحظه لحظه هست شدن. جام جان ديگران را سرشار عشق کردن و لذت خمخانه هستي را با ذره ذره اين خاک و افلاک، شريک شدن. پريدن در حوضچه اکنوني که سهراب مي‌گويد. بايد در مسير رود جاري بود. در حال شدن و رفتن و مواظب باشيم که آب را گل نکنيم.

در فرودست انگار، کفتري مي‌خورد آب

يا در آبادي، کوزه‌اي پر مي‌گردد.

احساس عارفانه‌اي دارم وقتي که به کوزه مي‌نگرم.خوش به حال خيام که در کارگه کوزه‌گري رفتش دوش و دو هزار کوزه ديد؛ گويا و خموش!

زآن کوزه مي که نيست در وي ضرري

پر کن قدحي بخور، به من ده دگري

زآن پيشتر اي صنم که در رهگذري

خاک من و تو کوزه کند کوزه‌گري

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی