بستن
کد خبر: ۱۰۰۶۱۲۰

یک روز پرفشار

یک روز پرفشار
حسین جان‌بزرگی

ماشينم را گوشه‌ خيابان پارک کردم که بقيه‌ کارهايم را پياده انجام دهم. حالا ممکن است پيش خودتان بگوييد چرا ماشين را گوشه‌ خيابان پارک کردم. مگر خيابان گوشه دارد؟ که بايد بگويم بله. در خيابان‌بندي‌هاي جديد، در برخي محله‌ها اين اتفاق افتاده و بعضي خيابان‌ها طوري طراحي شده‌اند که شبيه ذوزنقه به نظر مي‌رسند و علاوه بر گوشه و زاويه، شامل اضلاع مختلفي مي‌شوند. اين را من به پاي هوش مسئولان مربوطه مي‌گذارم که با ساخت اين خيابان‌هاي کج و معوج زيبا، قصد جذب توريست را دارند و ارزآوري بيشتر.

به اين عزيزان احسنت گفتم و ليست خريد را از جيبم که بيرون آوردم، بيشتر شبيه دستمال لوله‌اي بلند بالايي بود که سر داشت ولي ته، نه!

متاسفانه از آن ليست بلند تنها توانستم خيار و دوتا گوجه بخرم و مابقي‌اش را موکول کنم به وقتي که قيمت دلار پايين آمد چون شنيده بودم که قرار است دلار بکشد پايين و مسئولان هم قولش را داده‌اند. حالا الان پايين نيايد، بالاخره براي انتخابات که چندماه ديگر است که مي‌آيد پايين!

داشتم برمي‌گشتم که يکهو حس کردم آب سردي روي سرم ريختند. ماشين نبود. کمي ديگر زاويه‌هاي پنهان خيابان و... را گشتم و وقتي مطمئن شدم که ماشيني در کار نيست و دزديده شده، به کلانتري رفته و اعلام سرقت کردم. بعد که بيرون آمدم حال نزار و تکيده‌اي داشتم. درست مثل شخصيت اول فيلم دزد دوچرخه، با شانه‌هاي افتاده و نااميد خيابان‌ها را گز مي‌کردم. در حالي که به تنها جايي که دستم وصل بود، خيار وگوجه‌هايم بود. واقعا سخت است که آدم تنها دستگيره‌اش در اوج نااميدي، خيار وگوجه‌هايش باشد.

همين‌طور غرق در افکار خود بودم که يادم آمد موقع پارک کردن، ماشين را جاي ديگري گذاشته‌ام. تا آنجا دويدم و به محض ديدن ماشين، حس کردم خوشبخت‌ترين آدم روي زمينم. احساس مي‌کردم ماشين مي‌خندد و مي‌گويد: «بيا... بيا سوارم شو. اصن انقدر باهام گاز بده اگزوزمو آتيش بزن».

با خوشحالي سوار شدم و هنوز کامل راه نيفتاده بودم که پليس ماشينم را به دليل سرقتي بودن گرفت. هرچه تو سرم زدم فايده نداشت. گفت: به ما گفتند ماشين سرقتيه، مام ميگيم سرقتيه!

در نهايت که خودم و ماشين آزاد شديم ولي خدا براي هيچ‌کس نياورد از اين اتفاق‌ها.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی