هويت از آن رو که تابعي از مقتضيات سني، موقعيت محيط پيراموني و تعامل با ديگران است، ماهيتي سيال دارد و براساس چنين مولفههايي ميتواند فرمهاي متفاوتي هم به خود بگيرد. عدم توازن ميان اين عناصر به بحران هويت در آدمي منجر ميشود و او را تا مدتها و گاه تا پايان عمر گرفتار خود ميسازد و از ثبات و آرامش دور ميکند. شخصيت اصلي «تکههاي ساده من» نيز در ميانساليِ خود دستخوش چنين توفاني است و طي سفري چندروزه و در گذر از منزلگاههاي گوناگون، به چالش هويتيِ سرنوشتسازي تن ميدهد.
آنچه در ايستگاه آغازين اين سفر در انتظار رويا است، مواجهه با خودِ تازهبالغش است که در سيماي دخترش سارا متبلور شده. وقتي سارا پشت ميز آرايشِ مادرش مينشيند، رويا را در درياي متلاطم و ناآرامي از پرسشهاي هويتي مياندازد. او در سارا ردپاي سالهاي جواني و کودکياش را ميبيند. وقتي دخترش از علاقه شديد به لوازم آرايش در کودکياش ميگويد و اينکه رنگها و شکلها را در سايه همين اشتياق به آرايش آموخته، ناخودآگاه در خود کودکي را ميبيند که جهانش تفاوتهايي بنيادين با سارا دارد. او برعکس دخترش، تضاد را در سايه درگيريهاي پدر و مادر و بحرانهاي عاطفي حاصل از آنها شناخته است. رنگ در ذهن او خيلي ديرتر شکل گرفته و با خواندن و نوشتن که پناه او در فضاي پرآشوب و متشنج خانواده بوده، بسيار زودتر آشنا شده. يادآوري صحنههايي از روابط پرتنش والدين با يکديگر و همينطور حضور همسايهاي که عامل فروپاشي خانواده آنها بوده، ثباتش را بههم ميزند و پرسشهايي از قبيل «من که بودهام و که شدهام؟» و «آيا اين من هماني است که بايد ميبود؟» در ذهن او شعله ميکشد و به بيقرارياش دامن ميزند.
لايه ديگري از تعاملات که تناقضهاي هويتي اين شخصيت را تشديد ميکند، برخوردهايي است که با همسرش فرزاد، دارد. مردي که زماني عاشقانه خواهان او بوده، حالا با سردي و پنهانکارياش او را بدبين ميکند. همچنين مرگِ يک همرزم قديمي و متعاقب آن، فاششدنِ اتفاقي از زندگي گذشته فرزاد که از چشم رويا مخفي نگه داشته شده، چراغهاي رابطه را به سمت تاريکي بيشتري سوق ميدهد. زن با مشاهده چنين وقايعي، بيشتر و بيشتر به گذشته رجوع ميکند و سرنخهاي بيشتري براي مکاشفه هويتي خود بيرون ميکشد. در مرور گذشته، رهاشدگي، ترس از تنهايي، نگراني مدام از ديدگاه اطرافيان و جامعه ديده ميشود. جامعهاي که همچون يک اقيانوس او را دربرگرفته و زن در لباس يک دانشجوي بيتجربه و بيخبر از چموخمهاي چنين عرصه گستردهاي، واداده و تن به امواج سپرده است. حالا همه التهابات سالهاي دور بهيکباره بر ذهن مغشوش اين زن سوار ميشوند و او را درباره آنچه بوده و خواهد بود اسير ترديد، بدگماني و تناقض ميکنند.
شخصيت ميانسالِ «تکههاي ساده من» براي بازسازي چهره تزلزليافتهاش سيري برخلاف آنچه تاکنون پيموده، در پيش ميگيرد و همچون کودکي بهدنبال تصويري شفاف از خود در آينههاي دوروبرش ميگردد. او تصويري مستقل ميخواهد؛ تابلويي تمامقد که عاري از تأثيرات پُرآسيب کودکي، ترسها و ناامنيهاي نوجواني و ترديدهاي جواني باشد؛ همان تکههايي که پازل زندگي امروزش از آنها ساخته شده است. تکههايي که بهنظر سادهاند و بهراحتي ميتوانند جايگزينهايي بپذيرند، اما آشفتگي و تشتت فکري اين زن ثابت ميکند که اتفاقا بسيار پيچيده و بغرنجند.
شخصيت محوري اين رمان غرق در روزمرگي است و به همين خاطر بهنظر ميرسد رفتن فرزندش و عيانشدنِ سويه تاريک شخصيت همسرش، چندان خللي به روال نظاممند و باثبات زندگياش وارد نميکند. اما اينبار وقايع روزمره آينهاي مقابلش ميگذارند که مشابه همان آينه ميز آرايشي است که دخترش پاي آن جهان را شناخته. در اين آينه است که رويا هويتِ تکهتکه و پريشانش را ميبيند و براي بازسازي آن تن به مبارزه با تمام عواملي ميدهد که اين شخصيت چندپاره و سرگردان امروزي را ساختهاند. او که با اين خلأ جاري در تمامي ارکان روحش نميتواند بهراحتي کنار بيايد، بار سفر ميبندد. در راستاي مکاشفهاي که در پيش گرفته، به خانه کودکياش ميرود تا در هيأت همان دختربچه تيزهوش و سرشار از شور زندگي، تکامل و بلوغي تازه را آغاز کند. سفري که بيش از آنکه بيروني و با طيکردنِ مسافت باشد، دروني است و با غور در هزارتوي ذهن به وقوع ميپيوندد. تکههاي بهظاهر ساده، اما در باطن پيچيده زندگي روزمره، با پشت سرگذاشتن چنين سفري است که بازسازي ميشود.
نام کتاب: تکههاي ساده من
نويسنده: گيتي رجبزاده
ناشر: افراز