مادربزرگها هميشه در طول زمان پابهپاي پزشکان به درمان بيماريهاي مختلف نوههايشان پرداختند و هيچگاه هم از اين کار کوتاه نيامدند. دمنوش نعناع و نبات که سلاح مادربزرگهاي امروزي در درمان انواع بيماريها از سينهپهلوي ساده گرفته تا سندروم گيلنباره است، نتيجه تلاشهاي مادربزرگهاي اوليه است. تاريخدانان ميگويند اين ترکيب پررو ابتدا دمنوش نعناع و سنگ چخماخ بوده و در گذر زمان نبات جاي چخماخ را گرفته است. طبق نگارههايي که روي ديواره غارها يافت شده، اولينبار مادربزرگها براي درمان آروغ نوههايشان، که صداي آن نميگذاشته بخوابند، از اين ترکيب استفاده ميکردند:
نوه اوليه: آروغينگا، آروغينگاا
مادربزرگ اوليه: آروغينگا زهره مارينگا! اگه گذاشتي ما بخوابيم.
نوه اوليه: آروغينگا بلبلينگا!
مادربزرگ اوليه: حرف گوش نميدي نه؟ الان ميام دهنتو با اون علف سبزا و چخماخ و آبجوش پر ميکنم تا ديگه آروغ نزني!
نوه اوليه: ببخشيد، غلط کردينگا!
اما در طرف ديگر پزشکان اوليه بودند که بهطور کاملا تجربي به درمان افراد ميپرداختند. يعني بيمار يا درمان ميشد يا ميمرد. طبق شواهد يافت شده در غارکلينيکهاي باستان بيماران در دو مرحله درمان ميشدند. در مرحله اول بيماران را ميترساندند تا خوب شود؛ مثلا همان نوه اوليه را در نظر بگيريد:
پزشک اوليه: اون گرازو اون بيرون ميبيني؟ اگه خوب نشي ميگم بياد بخوردت!
نوه اوليه: آروغينگا بلبلينگا!
پزشک اوليه: گرااااز! بيا بخورش.
نوه اوليه: عه! چرا يهو خوب شدم آقاي دکتر؟
اگر بيمار در مقابل درمان مقاومت ميکرد، وارد مرحله دوم ميشد؛ در اين مرحله پزشکان براي درمان متوسل به زور ميشدند. مثلا همان نوه اوليه را در نظر بگيريد که اينبار جوش زده و در مرحله اول هم گراز نصف او را خورده ولي هنوز جوشش خوب نشده است. پزشک مجبور ميشد با نيزه اينقدر روي جوش بکوبد تا آن را از بين ببرد. و از آنجايي که پزشکهاي اوليه به «انسان به اميد زنده است» اعتقاد خاصي داشتند، ممکن بود آنقدر بيمار را بزنند تا بميرد، در اين مواقع پزشکان اوليه از غارکلينيکهاي خود بيرون ميآمدند و به خانواده بيمار ميگفتند: عمرينگا به دنيا نبودينگا.
نتيجه باستاني: «اگر ميخوايد زنده بمونيد به دمنوش نعناع و نبات مادربزرگها اعتماد کنيد.»