بستن
کد خبر: ۱۰۰۵۶۶۹

مراسم فقط ختم!

مراسم فقط ختم!
بهار اصلانی

دکتر جان ديشب خواب همان اکيپ هميشگي را ديدم، اين بار در مراسم ختم بوش پدر. دورتادور حياط کاخ سفيد را پشتي‌قرمز گذاشته بودند و مشاهير نشسته بودند که باربارا از روي ايوان داد زد: «دبليوبوش؟ پاشو «قِتري و کوري»‌رو بيار يه‌چاي بريز براي مهمون‌ها.» مشاهير طبق معمول دنبال سوژه بودند و همين لغزش زباني موجب شد گاندي خنده‌اش بگيرد و براي اينکه کسي متوجه نشود ملحفه سفيدي که دورش پيچيده بود را کشيد روي صورتش. زير ملحفه بدن نحيفش از خنده مي‌لرزيد. مادر ترزا براي عادي‌سازي صحنه گفت: «مادرتري برات بميره که تر‌تر گريه مي‌کني و اينقدر هم ماخوذ به‌ حيا هستي! » باربارابوش از ديدن اين صحنه احساساتي شد. داشت شيون و مويه مي‌کرد و به صورتش چنگ مي‌زد که جورج‌دبليو با سيني چاي آمد وسط مجلس. باربارا گفت: «پسرم ميکادو هم بيار.» بعد خودش جيغ کشيد و گفت: «بابات ميکادو خيلي دوست داشت! واي ميکادوي خوبم! ميکادوي عزيزم!»

شريفي‌نيا به باربارا گفت: «شما غصه نخورين. پوستتون خراب مي‌شه وا!» جورج‌دابليو با يک دستمال نمدار چرک داشت ميز جلوي باربارا را پاک مي‌کرد، ناگهان باربارا فرياد زد: «بوش! بوش!» جورج‌ دابليو‌بوش گفت: «بله مامان؟!» باربارا گفت: «مي‌گم بوي بوش رو مي‌ده!»

خيام که حوصله‌اش سر رفته بود به رازي گفت: «خاکيم همه چنگ بساز اي ساقي، باديم همه باده بيار اي ساقي.» رازي از جايش بلند شد و رفت که بياورد. جورج‌دابليو از خيام پرسيد: «اون رازي با تو کار داره از دور داره پانتوميم اجرا مي‌کنه؟»

خيام گفت: «آره. بر چهــره مــن نگـاهي انداخــت و گفـت کـو باده خـــور و باده خــــر و باده فـــروش؟» ترامپ از جايش بلند شده بود و موزها را مي‌ريخت در نايلون فريزر. از نگاه سنگين حضار معذب شد و گفت: «ملانيا ميوه دوست داره براي اون مي‌برم.» خيام به رازي اشاره کرد و گفت: «براي اين نديد بديد هم بيار.»

دوستم گفت: «واقعا نمي‌فهمم ماها اينجا چي‌کار مي‌کنيم؟ اين چه رسم و رسوميه آخه!» ترامپ گفت: «براي تسلاي خاطر بازماندگان اومديم ديگه!» جورج‌دابليو گفت: «موفق هم بودين! حالا بفرماييد. وسيله اياب و ذهاب جلوي‌ در هست مي‌ريم معروف‌ترين فلافلي واشنگتن.»

مشاهير در حالي که مي‌پرسيدند «چرا تهران نه؟» براي اينکه سوار اتوبوس شوند از روي سر هم رد مي‌شدند. چشمم به گاندي افتاد که موفق شده بود سوار شود. ملحفه‌اش را در‌آورده بود و از پنجره اتوبوس آويزان کرده بود و داد مي‌زد: «تري ملحفه‌رو بگير بيا بالا!»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی