قدرت اجبار زمان جوامع را در کام خود فروميبرد و هيچ جامعهاي نميتواند از اين واقعيت جهانشمول فرار کند بنابراين حکمراني مطلوب از دل واقعيتنگري ايجاد ميشود. استنادهاي تاريخي گواه اين مدعاست و هيچ کشوري نميتواند داعيه تافته جدابافته بودن داشته باشد و هرگونه مقاومتي هم در فرآيند زمان شکسته خواهد شد و به تعبيري طعمه قدرت اجبار زمان ميشود! زمان مانند چراغي فضاهاي تاريک و دستنخورده جوامع را روشن خواهد کرد و اين روشنايي آغازي براي تغيير وضع موجود است. با توجه به چنين واقعيتهايي برخي حکمرانان فقط نقش عناصر تاخيري را بازي ميکنند. تاريخ و روايتهاي تاريخي بيانگر گذشته و اکنون جوامع است و هيچ جامعهاي بدون تاريخ نيست؛ بنابراين تبادل تجربيات و مطالعات تاريخي آموزهاي است که ميتواند حکمرانان جوامع را در مديريت ثروتهاي طبيعي هشيارتر کند تا عملکردشان به گونهاي نباشد که بعد از صرف هزينههاي مادي و معنوي بسيار زياد، به نقطه آغازين بازگشت داشته باشند. نقش ملتها تاريخسازي براي حکمرانان نيست! حکمرانان بايد متوجه باشند برداشت، تحليل، تفسير و تعلقات شخصي اگر در حکمرانيشان دخالت داده شود تاريخي که ساخته ميشود متعلق به ملتها نيست، بلکه تبديل به تاريخ شخصي خواهد شد که به تبع آن ملتهاي خاموش را نيز دربرميگيرد! البته فناوري و تکنولوژي در قالب دادههاي شبکههاي اجتماعي باعث شده سطح آگاهي جوامع افزايش پيدا کند و مردم مصداق عبارت فهم بيشتر سهم بيشتر شده و يکي از دلايل روابط زخمي ملت- دولتها در واقع نشاتگرفته از افزايش دانايي حق و حقوق شهرونديشان است! بايد پذيرفت قدرت اجبار زمان به کمک ملتها آمده است و بر همين اساس ملتها به دنبال فرصتسازي براي تاريخسازي خود هستند اما حکمرانان جوامع در مواجهه با تاريخسازي ملتها مقاومت نشان ميدهند، چراکه در بيشتر مواقع تاريخسازيها از ناحيه پادشاهان و حکمرانان بوده است و تغيير رويه اين عادت به مذاقشان خوش نيست! حاکميت قانون در واقع خط ترازي است که قدرت مردم و مسئولان را بهطور مساوي تقسيم ميکند؛ به همين دليل است که مشارکت عمومي در انتخاباتهاي مختلف در واقع اداي سهم و قدرتبخشي به مردم است و هر کسي با چنين رويهاي در جوامع مخالفت کند نميتواند داعيه مردمدوستي کند! چطور و چگونه است مردم قدرت حکمرانان را ميپذيرند اما حکمرانان نسبت به سهم قدرت مردم بيتفاوت هستند؟! بنابراين پذيرش و عدم پذيرش اکثريت جامعه در موضوعات فرهنگي، اقتصادي، سياسي و... خط ترازي است که مقبوليت و مشروعيت ميبخشد، در غير اين صورت موجوديتهاي غيرمردمي نوعي فضاي غصبي ايجاد ميکند که توامان مقبوليت و مشروعيت را به مخاطره مياندازد. جامعه امروز ايران نيز متاثر از دادههاي بينالمللي در قالب يکپارچگيهاي فرهنگي، اقتصادي و... از نظر آگاهي ارتقا پيدا کرده است و بيتفاوتي و عدم مشارکتشان در واقع نشاندهنده روابط زخمي ملت- دولت به معني عام است و اين زخم اگر درمان نشود تبديل به عفونت خواهد شد؛ بنابراين هوشمندي حکمراني خوب در اين است که سهم قدرت مردم دقيقا مشخص شود.