ماشينم و بردم مکانيکي براي سرويس کردن. آقاي سعدي، مکانيک ماشين ماشالا خيلي پرچونه و پرحرف تشريف دارن و يکجوري از آدم حرف ميکشه بيرون که کا گ ب بايد جلوش لنگ پهن کنه. اما خوب آدم کار بلد و منصفي هستش.
احمد شاگرد آقاي سعدي، يک شعر لوس افتاده بود تو دهنش و هي ميگفت: فرمانه، چهار شاخ گاردانه و... .
من: آقاي سعدي اين شعر خوندنش تو مخت نيست؟
آقاي سعدي: چرا نباشه، ديوونهام کرده. پسر ببند اون دهنت رو، بلانسبت پهن کردي تو مخ مهندس. آقا، مهندس بلانسبتها.
من: بله بله، متوجهم. اين چه حرفيه.
من يکم جا خورده بودم، رفتم تو گوشيم و آقاي سعدي هم تا ته رفته بود توي موتور.
آقاي سعدي: خب ديگه، تموم شد مهندس، بشين پشت فرمون يه تک استارت بزن.
نشستم پشت ماشين و يک تک استارتي زدم و داد زد که: خوبه، خوبه. ديگه نزن.
آقاي سعدي: مهندس جان خيلي از اين ماشين کار ميکشي، حقيقتش اين سيمکشيش هم مشکل داره، اما نگران نباش من در حد شعور خودم برات درستش کردم ولي بلانسبت شما اين ماشين ديگه چاه مستراح شده، هر روز از يهجاش بو بلند ميشه. يک فکري به حالش بکن.
من: ميدونم چي ميگين، دستتون هم درد نکنه، اما خوب با اين وضعيت قيمتها که نميشه ماشين عوض کرد. حالا ايشالا واکسن خريدن، بياد بزنيم، يکم کاسبيها رونق بگيره، دست و بالم باز بشه يک وام بگيرم عوضش کنم.
آقاي سعدي: اي آقا تو چه سادهاي، کدوم واکسن، اصلا واکسني کشف نشده که، اينارو آمريکاييهاي جنايتکار ميگن، دو تا خر هم بلانسبت مثل بنده و شما باور ميکنن؛ وگرنه حالا حالا مهمون ماست اين لاکردار.
من: بله درست ميفرماييد، دست شما هم درد نکنه که هي اين لگنرو روشن ميکنيد.
خلاصه که ماشين و تحويل گرفتم و مشغول مسافرکشي شدم، ولي از حق نگذريم روز خيلي جالبي بود چون هنوزم دارم به کاربرد بلانسبت فکر ميکنم.