شعر «ريرا»ي نيما از سه بند تشکيل شده است. بند خبري توصيفي اول با دو بند ديگر با اشيا و پديدههاي کاملا بومي اما پيام و فضاي متفاوت و يک صداي عيني و اسطورهاي اثيري که محور اصلي شعر است و همه شعر بر اين محور مرکزي و اثيري و متکثر ميگردد:
ريرا... صدا ميآيد امشب
از پشت کاچ که بندآب
برق سياهتابش تصويري از خراب
در چشم ميکشاند
گويا کسي است که ميخواند.
صداي اسطورهاي آغازين که از پشت کاچ (قطعه جنگل يا درختزار محصورمانده در بين کشتزار) به گوش ميرسد و در جاييکه بنداب (آببند يا آببندان که برکه بزرگي است و آبهاي زيادي را براي کشت و زرع در خود جمع ميکند) برق سياهش، تصويري از هوا و فضاي باراني شب را در خود منعکس ميکند و در اين چشمانداز و فضاي هولانگيز انگار کسي ميخواند؛ صدا اما با واقعيت شنيداري خود يک اسطوره-صدا است؛ چراکه به گفته کاسيرر انسان سه دوره زباني نامآوا يا سمبوليسم آوايي و تشبيهي و نمادين و استعاري را پشت سر گذارده است و نامآواها مربوط به دوران نخست زبانند، وقتي که هنوز انسان قواعد زبان را پايهگذاري نکرده بود و بعد دوره تشبيهي است که زبان بيشتر بر مناسبات تشبيه ميگردد و دوره سوم زباني که اکنون است بر اساس ذهن تکامليافتهتر انسان امروز شکل گرفته و بر محور نماد و استعاره ميگردد، اما نامآواها صداهاي آغازينند و از آنجايي که اسطوره و شعر ساخت و زباني همگون دارند، نيما در لحظه سرايش و جوشش شعري با انسان و صدا و طبيعت آغازين يکي ميشود و اين است که اين همه صدا در شعرش ميبينيم: قوقوليقو، دينگدانگ، پکوپک، تيتيکتيتيک، قوقو، چوکوچوک و... اما «ريرا» داراي معاني گونهگون است که همه به يک صدا برميگردند:
1 - اسطوره ـ زن در مازندران، و از آنجايي که به لانه و کنام خواندن پرندگان و حيوانات خانگي در غروبگاهان کار زنها بوده است، گاه که پرنده يا حيواني دير برميگشت، زنان صداي ريرا... ريرا... سر ميدادند و معتقد بودند اسطوره زن به ياري آن پرنده يا حيوان را به مامن برميگرداند، درحاليکه هرگز خود را نمينماياند.
2 - نام پرندهاي که آب را دوست دارد و در فضاي بالاي بنداب پرواز ميکند و اين صدا را از خود در ميآورد.
3 - در روزنه جلوي آببند چوبي تعبيه ميکردند که در هواي باراني شديد به صدا ميآمد تا کشاورز را بيدار کند تا از سرريزشدن بنداب و تخريب مزرعه جلوگيري کند.
4 - نام و صداي يک بازي.
5 - به نگر من اين نام (ريرا) بر وزن «نيما» است و انگار نيما، آنيما يا نيمه دوم و زنانه خود را ميخواند و يا آرزوها و ايدهآلهاي انساني خود را. اما همه صداها به يک صدا برميگردد و آن «ريرا...» است.
بند دوم و سوم شعر را ميخوانيم:
اما صداي آدمي اين نيست
با نظم هوشربايي، من
آوازهاي آدميان را شنيدهام،
در گردش شباني سنگين؛
زاندوههاي من،
سنگينتر.
و آوازهاي آدميان را يکسر،
من دارم از بر
يک شب درون قايق، دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هيبتِ دريا را
در خواب ميبينم.
ريرا... ريرا...
دارد هوا که بخواند
در اين شب سياه
او نيست با خودش
او رفته با صدايش اما
خواندن نميتواند.
در بند دوم شعر، راوي ميگويد: «اما صداي آدمي اين نيست»
و اين را درحالي ميگويد که در بند اول گفته شد: «گويا کسي است که ميخواند»
يعني به صدا شخصيت داده بود و... ميگويد که من صداي آدميان را در گشتوواگشت شبانه بسيار شنيدهام که حتي از اندوههاي من سنگينتر بودند (راوي غيرمستقيم به صداي اکنوني خود نيز اشاره ميکند که بسيار سنگين است) و با نظم هوش و حافظه آن را از برم و يک شب درون قايق چنان اندوهبار خواندند که من هيبت دريا را هنوز در خواب ميبينم و ميدانيم اتفاقات سخت زندگيمان و سختترين آنها مدام در خواب به صورت کابوس به سراغ ما ميآيند و آن اتفاق که در آن شب نمادين خاص روي داد، سنگيني آن هنوز در خواب هيبتش را به راوي نشان ميدهد و قايق نمادي از وسيله گذار ميتواند باشد و دريا جوش و خروش انساني در آن زمان خاص و بند توصيفي ـ خبري آغازين در بند دوم و سوم با همان مصالح بومي ما را به فضاي ديگري ميبرد که بند دوم و سوم نوعي تقابل با بند اول را دارند؛ چراکه در بند اول کاچ و بنداب ميآيند که ميتواند نمادي باشند از يک زنگي محقر و جامعه بيجوشش که در آن صداي نارساي ريرا به گوش ميرسد و در بند دوم و سوم دريا در تقابل با بنداب قرار ميگيرد که با آن هيبت و جوش و خروش يک جامعه پويا را نشان ميدهد که راوي زماني شاهدش بود و از آنجايي که اين شعر به دکتر مصدق تقديم شده است. راوي انگار دو شيوه ايستا و پرجوشوخروش را تصوير ميکند و نيز فضاي شبِ بندِ آغازين بسيار ايستاست؛ چنانکه راوي ميگويد: گويا کسي است که ميخواند و در مقابل شب ديگر
پرهيبت و در پايان و در بند سوم ميگويد:
دارد هواي آنکه بخواند
در اين شب سياه
او نيست با خودش
او رفته با صدايش اما
خواندن نميتواند.
ميبينيم که ساخت اسطورهاي و دايرهاي شعر در پايان به آغاز رجوع ميکند تا اين چرخش دوار همچنان ادامه داشته باشد و در پايان شعر آن صدا با تمام وجودش ميخواهد بخواند، اما خواندن نميتواند. آيا اين صدا، صداي جامعهاي است که راه طنينش را بستهاند و يا صدا و صداهايي است نامفهوم و کاذب که از خلافآمدِ شب به گوش نميرسد و نازل و بيمفهوم و نارسا است و... اگرچه آن صدا با تمام وجودش ميخواهد به گوش برسد، اما نميرسد، و اينگونه به نظر ميرسد که صداي بيشتر به خفگي و خاموشي نشانده است و هم در نگاهي ديگر ميتواند صداي راوي باشد که خود نيما است (چنانکه در بيشتر شعرهايش)؛ چراکه نيما و ريرا... بر يک وزن هستند و در اين صورت نيمه گمشده راوي که همان آرزوهاي انساني اوست در اين دنياي خشن و مردسالار با همه تلاش به گوش نميرسد و هم نيمه کائناتي و طبيعي او که با همه تلاش، خواندن نميتواند و به صورت اثيري به گوش ميرسد و اين شعر با مصالح و فضاي کاملا بومي يک شعر عينياثيري اسطورهاي است که مرزهاي بوميت را درمينوردد و خود را در کنار شعرهاي نهادين (اصيل) جهاني مينشاند و اين است که گاهي جهانيترينِ آثار بوميترين آن است.