با کت و شلوار و پيراهن مردانهاي که دکمه بالا را هم طوري بسته که آدم شک ميکند خون به مغزش ميرسد يا نه و چهرهاي شاکي از عالم و آدم و چيني که به پيشاني انداخته، يک عدد بستنيِ چوبيِ دو هزار تومنيِ زرد رنگ - از همانها که براي نيمي از جمعيت ممنوع شده بود- دستش گرفته و با عذابي بيحد و اندازه از دردِ حساسيتِ دندان، سعي در کندن تکهاي از قسمت بالايي آن را داشت.
بيلبوردِ تبليغاتيِ بزرگ، براي کم کردن عذابش، خمير دنداني را پيشنهاد کرده بود که چندين ده هزار تومن قيمتش بود.
اما من هر بار که او را با آن کِسوت کنار اتوبان ميبينم، فقط يک جمله به ذهنم ميرسد: «خب نخور! مگه مجبوري؟.»
شايد اگر بهجاي بستني، يک ليوان آب دستش بود خودمان برايش وقت دندانپزشکي هم ميگرفتيم، آب است و از واجبات ديگر. اما الان که مشغول نگارش اين سطورم انقدري که اصرارش بر اين اشتباه يادم مانده، يادم نيست چه خميردنداني بود که گشايش ايجاد کرد. بگذريم... .
اين تبليغِ رويِ بيلبورد، عجيب وصفِ حالِ زندگيِ من و شماست.
از تمرکز روي حواشي بياهميت ميگويم که تمام انرژيمان را ميگيرند، درحالي که فقط کافيست لحظهاي رهايشان کني و ببيني که بود و نبودشان فرقي در زندگيات ندارد درحاليکه فضاي زيادي از زنده بودنت را اِشغال کردهاند.
راستي هموطن اگر محتويات روي چوب را داخل ليوان خالي کني و با قاشق مشغولش شوي، ديگر دندانت اذيت نميشود.
اينجوري، هم توي هزينههاي سبد خانوار صرفهجويي کردي، هم عيشي دو هزار تومني به خودت هديه دادي! و خدا قوت... .