اولينبار با فرانک بسکامپ در قامت پدري مطلقه و نويسندهاي مستاصل در رمان «ورزشينويس» (1986) آشنا شديم. حال او، در چهارمين اثر از سري کتابهاي تحسينشده فورد يعني «بگذار با تو روراست باشم» (2014)، به سن پيري نزديک ميشود و به چيزي شبيه به آرامش دست يافته است. اگر ادعاي شلي حقيقت داشته باشد که شاعران قانونگذاران غيررسمي جهان هستند، پس احتمالا نويسندگان مورخان غيررسمي آن هستند. بيشک بسياري از بزرگان ادبيات قرن نوزدهم- جُرج اليوت، تولستوي، بالزاک- طوري مينوشتند که انگار عملا خودشان را در همان جايگاه ميديدند. با وجود، مدرنيسم در آغاز قرن بيستم نقطه پاياني، حداقل در اروپا، بر آن باورهاي پرطمطراق گذاشت. گرچه آمريکاييهاي در غربت - ازرا پاوند، تي.اس اليوت، گرترود اشتاين- از جمله پايهگذاران جنبش بودند، اما تندباد توفنده مدرنيسم پيش از رسيدن به سواحل آمريکا از نفس افتاد. درنتيجه رمان قرن نوزدهمي در آنسوي اقيانوس اطلس همچنان زنده و شکوفا باقي مانده است.
البته اين به معناي آن نيست که نويسندگان آمريکايي هنوز هم به سبک اروپايي مينويسند. در رساله «دانشمند آمريکايي» که قدمت آن به سال 1837 برميگردد، امرسون در خطابي تند به انجمن فيبتاکاپا در کمبريج ماساچوست اعلام کرد که: «روزهاي وابستگي و کارآموزي ما به دانستههاي سرزمينهاي ديگر به پايان رسيده است. ميليونها انساني که در اطراف ما در تکاپوي زندگي هستند، نميتوانند براي هميشه با تهمانده بنجل محصولات خارجي تغذيه شوند.» آن متن بهمثابه اعلاميه دوم استقلال بود، تاييدي بر اينکه ايالات متحده بهدنبال بازسازي اروپا در دنياي جديد نيست، بلکه در پي بنيان ساختار نويني است که حتي فکرش هم در مخيله دنياي قديم نميگنجد.
امرسون يکي از معيارهاي سنجش ريچارد فورد است - احتمالا اصليترين آنها - که در لابهلاي صفحات رمانهايش مکرر به آن استناد ميکند. بيشک، آمريکاي فورد پديدهاي امرسوني است. «دنيا، اين انعکاس روح، يا من ديگر، در اطراف گسترده شده»، امرسون در تاکيدي جانانه بر برتري خويشتن درون مينويسد. اين نقلقولي مناسب براي تمامي آثار فورد خواهد بود، بهخصوص سري کتابهاي فرانک بسکامپ که «بگذار با تو روراست باشم» چهارمين جلد آن است.
فرانک بسکامپ، آدم معموليِ ريچارد فورد است، شاهدي سرخورده، محزون و مضحک بر اراده متزلزل کشورش در انتهاي قرنِ آمريکايي و ابتداي هزارهاي نو و اخيرا مرعوبکننده. پيشتر از اين براي مدتي، پس از فروريختن ديوار برلين و سقوط انواع ديکتاتورها از کوچک و بزرگ، بهنظر ميرسيد که نسل ازدياد جمعيت آمريکا، که تمام عمرشان را در وحشت از نابودي نهايي هستهاي بهسر بردند، دورهاي از صلح و آرامش را که کاملا سزاوار آن هستند در پيش خواهند داشت. اما نوع انسان زياد با آرامش ميانهاي ندارد، و حالا، ربع قرن بعد، درعصر جديد فاجعه، سرزمين دليران که چندين امپراتوري شيطان در مقابلش قدعلم کردهاند، به بيان رعبآور فيليپ لارکين، «در زير بار گرانفروپاشي (اضمحلال) خم شده. گويي که دشمنان انساني آمريکا بس نبودند که در چند دهه اخير مام طبيعت هم با فورانهاي هيولاوار آتشفشاني، موجهايي به ارتفاع آسمانخراشها و توفانهايي که در گذشته فقط در فيلمهاي ريدلي اسکات ديده ميشدند، همراه با اين ترکتازي شده. آخرين اين ابرتوفانها، توفان سندي بود که بعد از درهمکوبيدن چندين جزيره در کاراييب در اواخر اکتبر 2012 نزديک آتلانتيکسيتي در نيوجرسي باريدن گرفت و با خشمي ماوراطبيعي خرابيهاي زيادي را در سر راه خود به وجود آورد.
ماجراي «بگذار با تو روراست باشم» درهفتههاي پيش از کريسمس 2012 در نيوجرسي و حومه آن اتفاق ميافتد، زماني که کشور در پي توفان سندي گرفتار آشفتگي شده و با سردرگمي شروع به بازسازي خرابيهاي بهجامانده از توفان ميکند. با توجه به روزگاري که آمريکا در آن بهسر ميبرد که هر گونه خرابي مثل اجل معلق بر سرش آوار ميشود، توفان سندي، گرچه براي قربانيانش کابوسي بود، اما روياي هر نويسندهاي نيز بود. فورد بهعنوان يک هنرمند، بسيار نکتهسنجتر از آن است که بر امکانات نمادگرايانه سندي پافشاري نمايد، بااينحال، هرچقدر هم که لحن شيک و بذلهگوييها خوب باشد، باز هم حسي از وحشت آخرزماني فضاي کتاب را دربرگرفته است.
کتاب متشکل از چهار قسمت نسبتا طولاني است که يا بايد آنها را در قالب داستانهايي مجزا اما مرتبط بههم درنظر گرفت يا در قالب فصلهاي داستاني با سازماندهي سهلگيرانه. سبک اخير فورد نرمشپذير، کنايهآميز، داراي طنزي تلخ و به شکل گنگي مرثيهمانند است. اگر کشور فرانک بسکامپ با مشکلات عميقي دست به گريبان است، خود او هم گرفتاريهاي خاص خودش را دارد، يکي از آنها که بيشتر از همه ذهن او را درگير کرده، هرچند بعيد است که بدترين آنها باشد، اين حقيقت است که او دارد پير ميشود - درواقع او همين حالا هم پير است. او همچنين مثل هميشه مشکلات احساسي دارد، البته نه از نوع شديد آن. در گذشته او رنج داغديدگي، طلاق، دردسرهاي مختلف گرفتاريهاي شهواني و حتي در يک مورد کتککاري در ميخانه را تحمل کرد. حال او به وضعيتي شبيه به آرامش پايدار دست يافته است، هرچند حالوهواي اينجا آميختهاي از آذرخش و بوران است.
ما اولينبار با فرانک در رمان «ورزشينويس» (1986) آشنا شديم، وقتي 38 ساله بود و از زنش که در سرتاسر کتاب فقط با عنوان «ايکس» از او ياد ميکند جدا شده بود. آنها سه فرزند داشتند که يکي از آنها در کودکي ميميرد. فرانک که ميخواست يک نويسنده بشود، مدتها پيش موفق ميشود يک کتاب از داستانهاي کوتاه را به پايان برساند که از سوي سازندگان فيلم خريداري ميشود و به او اين امکان را ميدهد که يک خانه بزرگ در هادام، نيوجرسي و يک دختر جوان را براي خود دستوپا کند - «من تقريبا مطمئن هستم که عاشق او شدهام (من چيزي دراينباره نگفتم از ترس اينکه مبادا باعث پرواي او بشود)» طي يک عيد پاک، ما چندين ماجراي حزنانگيز او را دنبال کرديم، تا اينکه در انتها او به هر طريقي که شده «به اين لحظه تابناک، اين نسيم فرحبخش، اين زندگي تازه» دست مييابد. نُه سال بعد، در 1995، در رمان «روز استقلال» از راه ميرسد که در آن ما پي ميبريم که فرانک وارد دوران سخت و آشفته ميانسالي شده، شغلش را تغيير داده و در شغلي جديد دلال معاملات ملکي شده است. کتاب با توصيفي باشکوه، که درعين بامزهبودن غمبار نيز هست، از گردش تفريحي فرانک و پسر بدقلقش پُل در تعطيلات به پايان ميرسد. گردشي که با نحسي آغاز ميشود و با نحسي ادامه مييابد اما درنهايت، دوباره، با نوعي تاکيد در تکراريترين و گرانقدرترين موقعيتها، رژه چهارم جولاي، به پايان ميرسد: «شيپورها دوباره به صدا درميآيند. قلبم تندتر ميتپد. من هلدادن و کشيدن و لوليدن و جنبيدن ديگران را حس ميکنم.»
سروکله « دلال املاک» در سال 2006 پيدا شد؛ هرچند وقايع آن در روز شکرگزاري سال 2000 اتفاق ميافتد، زماني که کشور در آشفتگي پس از انتخابات بحثبرانگيز رياستجمهوري آن سال بهسر ميبرد،که به عقيده بسياري به وسيله جُرج دبيلو بوش و حاميانش و با اغماض دادگاه عالي آمريکا به سرقت رفت. فرانک در آن زمان 55 ساله بود و در سيکليفت نيوجرسي يک بنگاه معاملات املاک داشت و اينبار در بد دردسري گير افتاده بود. از يکطرف همسر دومش سالي ترکش کرده و از طرف ديگر به سرطان پروستات مبتلا شده بود. بااينهمه، يکبار ديگر فرانک سردوگرمچشيده از عهده کارها برميآيد، و در انتها وقتي او را به حال خود رها ميکنيم که وضعوحالش چندان هم بد نيست: «اين يک نياز است. اين تپشي مضاعف است- زندگيکردن، زندگيکردن، زندگيکردن تا آخرين دم.»
حال، در کتاب جديد «بگذار با تو روراست باشم»، فرانک از کار معاملات ملکي دست کشيده و همچنان در سيکليفت با «سالي» که بهسوي او بازگشته زندگي ميکند. با اينکه او نسبتا از سرنوشت خود رضايت دارد اما هيچ توهمي هم درباره دستاوردهاي زندگياش و جايگاهش در نظام کلان طبيعت ندارد؛ «چراکه قالبکردن خانه در شهرکهاي بيغولهاي که زماني مزارع ذرت در غرب ويندسور بودند به زحمت تو را در معرض توجه جماعتي که در شتابدهنده خطي استانفورد مشغول هستند قرار ميدهد.» او همچنين درباه اينکه زندهبودن و بازيگر نمايش يکنواخت و مداوم دنيابودن چه معنايي دارد به يک جمعبندي روشنبينانه ميرسد: «شخصيت براي من چيزي جز يک دروغ ديگر از تاريخ و هنرهاي نمايشي نيست. از نظر من، ما چيزي جز آنچه ديروز انجام داديم، آنچه امروز انجام ميدهيم، و آنچه که احتمالا در ادامه انجام خواهيم داد نداريم. بهاضافه هر نظري که درباره همه آنها داريم. اما نه هيچ چيز ديگر- نه هيچ مفهوم پيچيده و مغزدار ديگر- من هرگز نشانهاي از چيزي شبيه به آن نديدم. درحقيقت من عکس آن را ديدم: زندگي يعني زادوولد، سرگشتگي و بهدنبال آن پايان.»
عبارتي اينچنيني از بحثوجدلهاي منفيبافانه نهتنها در اين کتاب نقش مرکزي دارد، بلکه تبلوري از شيوه هُنريِ ريچارد فورد در سراسر سري کتابهاي فرانک بسکامپ است- درواقع، در سراسر همه کارهايش- از مجموعهداستان فوقالعاده خوب «راک اسپرينگز» (ترجمه فارسي: آتشبازي) گرفته تا اثر استادانه و غيربسکامپي اخيرش «کانادا». لحن نوشتاري او از همان ابتدا لحن يک اگزيستانسياليست بيقيد بوده است. او ماهيتِ اساسا تصادفي و بيثباتِ وجودي ما در اينجا را تشخيص ميدهد و از لزوم بهکاربردن بهترين تدبير ممکن براي يافتن مسيرمان در اين دنيا آگاه است. بازهم امرسون، از رساله والايش «تجربه»: «ما در ميان سطوح زندگي ميکنيم و هنرِ واقعيِ زندگي آن است که روي آنها به خوبي سُر بخوريم.» البته فورد اساسا ديدگاهي مردانه نسبت به مسايل دارد، و اين از روي اتفاق نيست که او يکي از معدود نويسندگان اين روزها است که مردان آثارش را ميخوانند. براي زندهماندن بايد قوي باشي، اين اعتقاد راسخ فرانک است، اما اين شوخي عجيب ضرري هم ندارد.
در بخش اول کتاب با عنوان «من اينجا هستم»، فرانک به پيامدهاي وحشتناک توفان عظيم ميانديشد. صفحات آغازين لمسپذيري افراطي زندگي آمريکايي را، در حيني که مردم در تکاپوي بازسازي خانه و زندگي خود هستند، بهطور زندهاي ترسيم ميکند. مشتريان به رديف از فروشگاه محلي تجهيزات تعمير خانه مانند مورچگان بارکش خارج ميشوند، يکي از آنها با «يک پلکان يکپارچه ورودي در خانه که روي چرخدستي بزرگ فروشگاه تلوتلو ميخورد.» وقتي فرانک به خانه برميگردد آرني اورکهارت به او تلفن ميزند، ماهيفروش ثروتمندي که فرانک درموقع رونق بازار خانهاش در سيکليفت را به قيمت «دووهشتصد» به او فروخته بود، همان خانهاي که حالا ويران شده. آرني پيشنهادي نيمميليون دلاري براي خانه ويرانشده و ملک آن دريافت کرده و ميخواهد نظر فرانک را در مورد آن جويا شود. يا نکند ميخواهد فرانک را براي اتفاقي که افتاده سرزنش کند؟ انگار که فرانک بايد ميدانست که «سندي» در راه است، حتي سالها قبل از اينکه شروع به وزيدن کند.
طبق روال معمول فورد، کتاب شامل يکسري از مواجهات فرانک با ديگران است، با آرنيِ فلکزده و موي دماغ؛ با خانم پاينز، زني سياهپوست و ميانسال که به خانه فرانک ميرود و داستاني هراسانگيز از گذشته را براي او نقل ميکند؛ با آن دايکسترا، همسر سابقش، که در گذشته او را با عنوان «ايکس» ميشناختيم، و حال در مراحل اوليه «بيگپي» - بيماري پارکينسون- قرار دارد؛ و درنهايت در يک نمونه کامل از هنرنمايي فورد، با يک آشناي قديمي از سالهاي 1970 به نام ادي مِدلي، از بچهتيزهوشهاي آن زمان ام.آي.تي که وارد تجارت شد و «کلي پولوپله به جيب زد.» فرانک صداي ادي را که به يک برنامه راديويي تلفن کرده ميشنود، آن را شناخته و با او تماس ميگيرد، که دست آخر معلوم ميشود که ايده چندان خوبي هم نبوده؛ چراکه ادي رو به موت چيزهايي براي گفتن دارد که فرانک ترجيح ميدهد نشنود. صحنهاي که ادي در بستر مرگ است -«خيلي چيزها ميتونه غلط از آب دربياد، اگه چيزي درست از آب دربياد تعجبآوره»- هم مخوف و هم خندهدار است، و فرانک با خلاصي از آن نفسي بهراحتي کشيده و در يک صبح ملايم و دلانگيز دسامبر به سمت آخرين مواجههاش در کتاب ميرود. اينبار با حزقيل يک راننده تانکر سوخت، مردي «تنومند، خندهرو، با سري تراشيده و روحي متعالي» که با خوشرويي با فرانک برخورد ميکند و برخلاف انتظار، ميتواند فقط با بودن آنچه که هست او را به وجد آورد، مردي مثل خود فرانک، که راه خود در اين دنياي پر از سختي و خشونت را طي ميکند و حاضر به پذيرش شکست نيست.
نويسندگان معدودي قادر بهدرآوردن چنين صحنهاي، که درعين ملالآوربودن درخشان نيز هست، هستند؛ فورد اين مهم را با مهارت، ظرافت و زيبايي تمام و کمال انجام ميدهد. در يک گفتوگوي کوتاه تکاندهنده و تاثيرگذار او حزقيل را واميدارد تا درباره پسر در قيد حيات فرانک، پُل، بپرسد اما به اشتباه نام ديگر پسر فرانک، رالف، را بر زبان ميآورد که در کودکي به شکل دلخراشي مُرد و شايد مرگ او بود که منجر به جدايي والدينش شد. ظرافتي که فرانک در گذر از اين لحظه تلخ و آزاردهنده از خود نشان ميدهد، گوياي اين است که فورد چه نويسنده شگفتانگيزي است: «سپس او ميرود. و من هم ميروم. روز کوتاهي که باهم گذرانديم حفظ ميشود.»