اوليه بودن براي انسانهاي باستان واقعا خيلي سخت بوده، مثلا مجبور بودند براي فهميدن فلسفه يک پشه اينقدر به آن زل بزنند تا پرهايش بريزد. فکرش را بکنيد شب و روزتان بشود يک پشه و بعدا بفهميد نوادگانتان در آينده با دمپايي دنبال همان پشهاي ميافتند که هفتهها و حتي ماهها وقت صرف آن کرده بوديد، درد ندارد؟ اما از آنجايي که ما انسانها کاملا فرصتطلب هستيم، بعضي از انسانهاي اوليه زرنگي کردند و اينگونه اولين فيلسوفهاي بشريت به وجود آمد و فلسفهبافي اولين شغل بشريت شد. ولي همه چيز به اينجا ختم نميشود؛ به اين جلسه خواستگاري در عهد قلوهسنگي توجه کنيد:
پدر عروس: به بهينگا! شادامادينگا! از خودت بگو ببينم؟
داماد: غلامينگا! خاکينگا پاکينگا! من به شغل شريف فيلسوفي مشغولينگا!
پدر عروس: وا عجبينگا! يعني دقيقا چهکار ميکنيد؟
داماد: بابا فيلسوف ديگه! هموني که به يهنقطه خيره ميشي!
عروس: وااااي چه رمانتيکينگا!
پدر عروس: چي چي و رمانتيکينگا؟! گمشو برو بيرون ببينم، پسره الاف! من به فيلسوف جماعت دختر نميدم...
بله. همانطور که ديديد فيلسوف بودن هيچوقت شغل نبوده و حتي انسانهاي اوليه هم ميدانستند پول در پزشکي است. همين بيتوجهيها زمينهساز چيزي شد که امروزه از آن به اختلاس ياد ميشود.
جوانان اوليه که ديدند فلسفهبافي برايشان نان و آب نميشود، در قالب «فيلسوفان بدون مرز» سفر ميکردند و به وعده مردم ميدادند که مفتکي برايشان فلسفهگشايي ميکنند.
در نتيجه اين تبليغات هم بود که «مفت باشه، کوفت باشه» بر سر زبانها افتاد و مردمان اوليه «مفتينگا، کوفتينگا» زمزمهکنان تمام داراييهاي خود را در اختيار آنها قرار دادند.
البته لازم به ذکر است که اختلاسگران اوليه نميدانستند کانادايي هم وجود دارد؛ به همين دليل مجبور بودند بعد از اختلاس به آغوش گرم خانواده بازگردند. حالا دوباره به همان جلسه خواستگاري بازميگرديم تا تفاوت را احساس کنيد:
پدر عروس: به بهينگا! الافينگا!
داماد: الافينگا؟! اون فيلو دم در ميبيني؟ اون مال منه!
پدر عروس: به بهينگا! شادامادينگا!
داماد: اون غار بالاي کوهو ميبيني؟ اونم مال منه!
پدر عروس: به بهينگا! پنتهوزينگا! دخترم اون چاييو بردار بيار!
نتيجه باستاني: «اگر پدر عروس بر جوان فيلسوف سخت نميگرفت، اکنون شاهد اختلاسهاي کلان نبوديم. پس خيلي بر جوانان سخت نگيريد!»