بستن
کد خبر: ۱۰۰۴۶۶۵

ملال درخت

ملال درخت
زهرا حق‌وردی منتقد

وقتي واژه‌ها همچون عکس تمام روايت را پيش چشم مخاطب مي‌آورند؛ اين عبارت تمامِ آن چيزي است که در مجموعه‌داستان به‌هم‌پيوسته «شاخ» اثر پيمان هوشمندزاده مي‌خوانيم. روايتي ساده، يکدست و شسته‌رفته، با فضا و لوکيشني محدود و حضورِ دو کاراکتر که داستان حولِ محورِ ديالوگ‌هاي کوتاه اين دو پيش مي‌رود؛ اينها نقش‌مايه و روش نويسنده براي طرح اين مجموعه است. درواقع ما داستانِ دو نفر را مي‌خوانيم که بعد از جنگ و اوايلِ قطع‌نامه، در مکاني دورافتاده و نامشخص، مشغول ديده‌باني هستند. آدم‌هايي که به‌نوعي سردرگم و بلاتکليف‌اند؛ سرکوب‌شده از جنگ و وقايع آن هستند. بااين‌حال، وقايع در زمان حال رخ مي‌دهد، اما از وضع هر کدام چيزي نمي‌دانيم. درحقيقت همه‌چيز حول‌وحوشِ فضاي خدمت اين دو شخصيت با ستوان و راننده‌اي که امکانات و مايحتاجِ لازمه را براي اين دو مي‌آورند، مي‌گذرد.

داستان از ميانه شروع مي‌شود و شروعِ داستان مخاطب را جذب مي‌کند. اما شور و هيجانِ شروعيِ داستان کم‌کم به ملال مي‌رسد؛ چراکه ريتم کُند با اتفاقات و حوادثِ روتين، اين داستانِ نسبتا بلند را به مجموعه‌اي کسل‌کننده بدل مي‌کند و ديگر آن کششِ ابتدايي را ندارد. آنچه اين مجموعه را از ساير آثار نويسنده متمايز مي‌کند، بن‌مايه ضدجنگ‌بودن آن است. ملالي که در تمامِ فضاي داستان شاهد آن هستيم، ره‌آورد و ماحصلِ جنگ است که بر زندگي «سيا» و راوي سايه انداخته است؛ راوي‌اي که هدايتگرِ روندِ داستان و کاشفِ وقايع آن است.

حضور «مرغ ريقو و خروس ريقوتر» در داستان، از جنبه‌هاي تفريح و سرگرمي در اين روايت خطي است. خروسي ريقو که در حالِ ارضاي غريزه و بيرون‌آوردن خود از جايي است که در آن گير افتاده و مرغي که در پي غذا، سرگردان به دور خود مي‌چرخد. از ديگر جذابيت‌هاي داستان که گوياي محدوديتِ دسترسيِ اين دو شخصيت است: ارتباط تلفنيِ سيا و راوي با دختري عراقي و وجودِ عکس‌هايي از خوانندگان و بازيگرانِ زنِ هندي و کوبلن‌دوزي‌هايي با طرحِ زن است. نويسنده به‌خوبي ملاک و ويژگي‌هاي اين دوران را روايت کرده و توانسته روايتي را که مهم‌ترين مولفه آن پرداختن به دورانِ پس از جنگ است در قالبِ اثري ضدجنگ که بازگوکننده آشفتگي و ملال آن هست نمايش دهد. شايد بشود گفت «شاخ» گونه تکرارشونده مجموعه «دوتا نقطه» اثر ديگر نويسنده است. داستاني با همين فضا، همين عنوان و دو کاراکتري که در جايي ثابت و محدود مشغولِ ديده‌باني بوده و منتظرِ رسيدنِ يخ و غذا هستند، منتها اسمي ندارند و نامشان را با شخصيت شماره يک و دو مي‌شناسيم.

در مجموعه «شاخ» نويسنده سعي کرده با پردازشِ بيشتر به روايت، داستاني منسجم‌تر با پيرنگي مستقل در قالبِ ضدجنگ بنويسد. درکنارِ ريتمِ يکنواختِ داستان، معمايي که ذهنِ اين دو نفر را همواره به خود مشغول مي‌دارد، وجودِ تک‌درختي است که با فاصله‌اي تقريبا دور در بالاي تپه‌اي ديده مي‌شود و اين دو مي‌خواهند بدانند چه کسي به درخت آب مي‌دهد؛ و اصلا حضور چنين درختي در اين بيابان چگونه ممکن است؟ راوي درنهايت يک روز صبح براي کشف اين مساله به سمت درخت پيش مي‌رود و متوجه مي‌شود پايين سنگرشان، پاسگاهي قديمي بوده که در دوران جنگ از بين رفته و جنازه‌هاي سرگردان در پاي درخت گوياي جنگ و نتيجه جنگ و بقاياي جنگ است. اين درخت نمادِ زندگي و فداکاري است؛ چراکه آبشخورش خون انسان‌هايي است، که به پاسداشت مقاومت، گرد يکديگر آمده‌اند.

مجموعه «شاخ» به نوعي واگويه خاطرات دو نفر است که در جايي محدود، نمايان‌گرِ مؤلفه‌هايي چون عشق، غرايز انساني، جست‌وجوگري و ناآرامي و روزمرگي بوده تا روايتي نو از جنگ را با شکلي متفاوت و در قالبي پنهان نشان بدهد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی