بستن
کد خبر: ۱۰۰۴۶۶۴

رابطه «من» و «تن» و دیگری

رابطه 
«من»    و «تن» 
و دیگری
آرمان ملی _ گروه ادبیات و کتاب: پیمان هوشمندزاده (1348 -تهران) دانش‌آموخته عکاسی است. او کار خود را به عنوان عکاس ابتدا با نشریات و آژانس‌های عکس شروع کرد و بعدها راه مستقل خود را رفت و نمایشگاه‌های گروهی و انفرادی بسیاری در تهران، بلژیک، دانمارک، یونان، لبنان، برلین، استرالیا، گرجستان، کویت، نیویورک و پاریس برگزار کرد و در جشنوراه‌های عکاسی هم جوایزی به دست آورد. هوشمندزاده علاوه بر عکاسی، داستان‌نویس برجسته‌ای نیز است. او کارش را با کتاب «دوتا نقطه» در سال 79 شروع کرد و سپس با کتاب کودک و نوجوان «وقت گلی نی» ادامه داد. اما با «هاکردن» که در سال 86 از سوی نشر چشمه منتشر شد، مورد استقبال منتقدان و مخاطبان ادبیات داستانی قرار گرفت. کتاب در همان سال برنده جایزه نهمین دوره جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات شد و تا به امروز بیش از پانزده‌بار چاپ شده است. مجموعه‌داستان «شاخ» و کتاب «لذتی که حرفش بود» (شش تک‌نگاری درباره دیدن و زیستن») دو اثر بعدی او بودند. «ج» آخرین اثر او است. «ج» در اصل نخستین رمان کوتاه (داستان بلند) هوشمندزاده است و مثل کارهای پیشین او، با نگاهِ عکاس‌وار او نوشته شده و خواننده را درگیر مفاهیم انسان و هستی از منظر نگاه تیزبین یک عکاس/نویسنده می‌کند. آنچه می‌خوانید نگاهی است به داستان بلند «ج» که از سوی نشر چشمه منتشر شده است.

داستان بلند «ج» نوشته پيمان هوشمندزاده را مي‌توان سفري براي کشف «هويت» دانست؛ سفري اکتشافي که با پرسشي بنيادين درباره‌ درک جهان از طريق حواس انساني شکل مي‌گيرد؛ اينکه از منظر ادراکات حسي، موقعيت «من» در جهان هستي چيست؟ رويکردِ شخصيتِ محوري اين داستان در درک «تن» به مثابه‌ ابزاري براي تعريف جايگاه هستي‌شناسانه‌‌اش، به آنچه هوسرل در اين رابطه مي‌گويد بسيار نزديک است. در اين ديدگاه، جسم و پيامي که به ذهن منتقل مي‌کند، اهميت ويژه‌اي دارد و درنهايت همان هم به تفکر مي‌انجامد. به همين خاطر، همراهيِ بدن براي تحليل آنچه از محيط مي‌گيرد و به شناخت منجر مي‌شود، ناگزير است. درواقع نه «من» مي‌تواند خود را از «تن» دور کند و نه براي تن امکان فاصله‌گرفتن از من وجود دارد. چنين برداشتي از ويژگي‌هاي فيزيکي و نقش آن در تعيين ماهيت جهان، دقيقا عکس نظريه‌هاي دکارت در اين زمينه است؛ يعني در اينجا انتزاعيات نيستند که از موقعيت ماديِ انسان تعريفي ارائه مي‌دهند، بلکه اين دريافت‌هاي حسي هستند که به جهان‌بينيِ انسان شکل مي‌دهند. از اين رو، مادامي که تن به توازني شناختي با جهان نرسد و پيامي حاکي از آن را در قالب حواس نفرستد، رسيدن به تعريفي مشخص از «خويشتن» ناممکن مي‌نمايد؛ درونمايه‌اي که قلب تپنده‌ داستان «ج» هم هست.

بر همين مبنا، تصوير آغازين کتاب بر اهميت اعتدال ميان جسم و دنياي پيرامون دلالت دارد؛ مرد راست‌دستي مي‌کوشد چپ‌دست شود و در اين راه چهار انگشت دست راست را با چسب به‌هم مي‌بندد، به شکلي که انگار انگشت‌هايش را گچ گرفته باشد. اما آنچه با دست چپ از وزن، فاصله و به‌طور کلي رفتار فيزيکي اجسام درک مي‌کند متفاوت از برآوردش است. در وضعيتي که با دست راست بسياري از حرکات به راحتي و فارغ از خاصيت ديناميکي‌شان انجام مي‌شدند، حالا انگار سويه‌اي منفي دارند و منجر به انجام کاري مؤثر و معطوف به نتيجه نمي‌شوند. در اين وضعيتِ تازه، نقصاني به وجود مي‌آيد که برخلاف عادت معمولي که تمام عمر جريان داشته، با هيچ تلاشي اصلاح نمي‌شود و به کمال نمي‌رسد. درواقع نمي‌توان تغييري در نظم سال‌هاي زيسته ايجاد کرد، مگر اينکه دگرگوني بنياديني در شناخت از جهان پيرامون پيش آمده باشد. راوي درباره‌ي اين آشفتگيِ تازه و در پاسخ به اين مساله که چرا تغيير مرکز ثقل، چنين تأثير شگرفي در آگاهي‌اش از جهان ايجاد مي‌کند، بسيار کنجکاو است. او براي يافتن پاسخ، به‌کارکشيدن از دست چپ ادامه مي‌دهد و پا در راهي متفاوت براي شناخت اين دنياي نو و موقعيت خود در آن مي‌گذارد و سفري را براي رسيدن به تعادلي ديگر در پيش مي‌گيرد که محرک اوليه آن، همان نقصاني است که در نظم جديد و با دست مخالف آغاز شده است. اين سفر البته به جايي ناشناخته نيست، کندوکاوي است به درون و بازگشتي است به اصل و خاستگاه؛ جايي که تک‌تک اعضاي خانواده در شکل‌گيري آن نقش ايفا کرده‌اند.

راهنماي اين سفر، «ياسي» خواهر راوي است. پيام‌ها، يادداشت‌ها و نشانه‌هايي که ياسي در خانه‌‌ ييلاقي قديمي‌شان به‌جا گذاشته، برادرش را به همان راهي رهنمون مي‌شود که زماني خودِ او پيموده است. او برخلاف برادرش چپ‌دست است. همان‌گونه که دست غالبِ مادرشان نيز چپ بوده. در مقابل، پدر هم راست‌دست بوده و همين‌جاست که موازنه‌ ميان دو قطب خانواده‌ مشخص مي‌شود. مادر و دختري که از توانمندي‌هاي شهودي‌شان، براي برقراري ارتباطي عميق‌تر با طبيعت و يافتن پاسخِ پرسش‌ها‌شان بهره مي‌گيرند، در برابر پدر و پسري که منطق بر اعمال‌شان چيره است و به‌طور معمول سرراست‌ترين گزينه‌ها را براي حل مساله‌هاي زندگي در نظر مي‌گيرند.

مادر در گفتار و رفتار خود داراي پيچيدگي‌هايي است که راوي براي درک آنها نياز به رمزگشايي دارد. ياسي که ويژگي‌هايي شخصيتي‌اش به مادر شباهت بسيار دارد، در کشف اسرار نهفته در وجود مادر به برادر کمک مي‌کند؛ هرچند که گاهي خودْ تبديل به معمايي بزرگ براي برادرش مي‌شود. گفت‌وگوهايي که اعضاي خانواده با مادر دارند اغلب نه‌تنها گرهي از پيچيدگي‌هاي موجود درباره‌ او باز نمي‌کند، بلکه بر حجم آنها نيز مي‌افزايد. براي همين است که مکالمه‌ با او همواره شکلي ابزورد پيدا مي‌کند، چراکه حرف‌هايش پاسخي روشن به سوال‌ها نيستند. آنها درواقع طرح سوالي ديگرند و به همين خاطر درک موقعيت‌ها را بغرنج‌تر مي‌کنند. مادر اغلب سربسته و موجز حرف مي‌زند و مساله‌‌اي را تشريح نمي‌کند، با اين‌همه کاريزماي وجود اوست که همه‌ اعضاي خانواده را به متابعت محض مي‌رساند. او به حکم همان شهود موشکافانه‌اي که درباره‌ همه‌چيز دارد، پيش از ساير اعضاي خانواده به تصميم‌هاي هوشمندانه مي‌رسد. او بدون شک ستون اين خانواده‌ چهارنفره است و تزلزل يا فقدان او منجر به فروپاشي اين جمع مي‌شود. نمود فاجعه‌آميز غيبت او را در مظاهر طبيعت روستاي «بنفشه‌ده» و به شکل زمستاني سخت مي‌توان ديد.

پدر اما نقشي عکس مادر ايفا مي‌کند و در فرآيند حل مسأله ساده‌ترين راه‌ها را برمي‌گزيند و از نظر او روش‌هاي قديمي سودمندترند. او مردي است که با طبيعت ارتباط چندان پيچيده‌اي ندارد و پرسش‌هاي هستي‌شناسانه‌اش همواره پاسخ‌هايي مشخص دارند و نيازي نمي‌بيند براي درک بهتر جهان دست به مکاشفه‌هايي درازدامن بزند. براي او همه‌چيز در دسترس است. حتي شکل عشق‌ورزي‌ و ابراز احساساتش، پيچ‌وخم به‌خصوصي ندارد. براي همين هم اغلب از هزارتوهايي که مادر براي تحليل مساله ترسيم مي‌کند، شگفت‌زده مي‌شود. براي نمونه وقتي مي‌بيند مادر موهاي بافته‌اش را قيچي مي‌کند، خيلي ديرتر از آنچه بايد آزردگي و خشمِ او را درک مي‌کند. اما اين صحنه چنان در ذهنش ماندگار مي‌شود که پس از سال‌ها به پسرش توصيه مي‌کند، براي رمزگشايي از رفتارهاي پيچيده‌ مادر و همين‌طور خواهرش، به‌جاي توجه به علائم سرراست، دنبال چنين نشانه‌هايي بگردد. مرگ پدر اگرچه موازنه‌ ميان دو قطب را به‌هم مي‌ريزد، اما سايه‌ مادر آن‌قدر گسترده است که خلأ او چندان حس نمي‌شود.

در غياب مادر که مرجع شناخت و آگاهي خانواده بوده، اين ياسي است که سکان امور را به دست مي‌گيرد. جهان‌بينيِ او نيز همانند مادر، با درکي که زير سايه‌ حواس و از طبيعت پيرامون به‌دست آمده، شکل مي‌گيرد. فروبردن و نگه‌داشتن سر در زير آب، تأمل در حرکات ماهي‌ها و خال‌هاي روي تن‌شان و نگريستن از چشم‌اندازهاي مختلف به اين منابع شناختي، تلاشي است که ياسي در پيش مي‌گيرد تا به تعريفي مستقل و روشن از دنياي پيرامونش برسد. او اگرچه در نبودِ مادر، خلأيي بزرگ در ترازوي زندگي خانوادگي‌شان مي‌بيند، اما سعي مي‌کند تعادلي بيافريند که از آگاهيِ مستقل خودش سرچشمه گرفته است. او حالا فرصت تجربه و اشتباه دارد و مي‌تواند راه خود را با آزمون و خطا باز کند؛ امکاني که در زمان زنده‌بودنِ مادر وجود نداشت و هيمنه‌ مادر او را کاملا در خود فرو برده بود.

حرف «ج» درواقع همان استعاره‌اي است که رابطه‌ اين مادر و دختر را در داستان تعريف مي‌کند. مادر خط اصلي اين حرف و حلقه‌اي است که دختر را همچون نقطه‌ دوده‌اي در بر گرفته؛ هرچند که در ميانه‌ اين درهم‌تنيدگي گاهي مرز تشخيص ميان اين دو از دست مي‌رود. موهاي بافته‌شده‌ داخل کشو، يادداشت‌هايي که راوي در طبقه‌ بالاي خانه پيدا مي‌کند، حرف‌هايي که بسيار شبيه همند، تفکيک ميان مادر و دختر را با دشواري روبه‌رو مي‌کند. ياسي خود به دنبال نشانه‌اي از خال ميان حرف «ج» در طبيعتي است که تجارب زيستي‌اش از آن ريشه مي‌گيرد. او نيز مانند مادر، خودش را بخشي از همان طبيعتي مي‌بيند که به او آگاهي بخشيده است و خود را همچون ماهي‌اي مي‌بيند که خال بر بدن دارد. براي همين است که سلاخيِ ماهي خال‌دار حالش را به‌هم مي‌زند. او در پي نشاني از تعادل است؛ تعادلي که با رفتنِ مادر، به کلي از دست رفته است.

در سفر راويِ «ج» به مکاني که ساختار هويتي‌اش در آن رقم خورده است، موازنه‌ تازه‌اي به وجود مي‌آيد که در آن خواهر حکم حلقه‌ «ج» و برادر نقش نقطه‌ دوده‌ ميان آن را مي‌يابد. خواهر همان راه کسب آگاهي‌اي را مي‌رود که پيش از اين مادر در پيش گرفته بود. او هم تلاش مي‌کند در محدوديت طبيعت پيرامونش، بي‌نهايتي را پيش روي خود بگشايد. حالا اين اوست که به برادر حکم مي‌کند کدام مسير را برود و در کجا به آن تعادلي که تعاريف مربوط به هويتش را مي‌سازند، برسد. ياسي مدام در پي طرح پرسش‌هايي اساسي از طبيعت است و آنگاه که به پاسخي قطعي درباره‌ آنها نمي‌رسد مي‌کوشد خود را به آن نزديک و نزديک‌تر کند. اين جست‌وجوها که تماما در سايه‌ درک تن و حواس اتفاق مي‌افتند نه‌تنها چيستي آدمي را به چالش مي‌کشند، بلکه چگونگي و چرايي او را نيز زير سوال مي‌برند. سفري که راوي براي درک رابطه‌ «تن» و «من» و تعامل ميان آنها پيش گرفته است، بي‌نهايت پاسخ را براي مسائل بنيادين پيش روي او مي‌گذارد و او را به هزاران راه رهنمون مي‌شود، از يأس و پوچي گرفته تا تعالي، اما همواره مرجعي يکسان براي شناخت و در سايه‌ آن، رسيدن به نظم و تعادل وجود دارد که گريزي از آن نيست و آن تمرکز بر تن است؛ همان يگانه و منحصربه‌فردترين ابزار حياتي براي درک جهان.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی