در نظام فکري طنز مبتنيبر تفکر و تبسم که رويکرد انتقادي دارد و صورت شوخطبعانه نقد و نظر است، انديشه و اعمال اشخاص مورد طنزپردازي قرار ميگيرد. شوخي با ويژگيهاي ظاهري و خدادادي افراد (همچون چاقي و لاغري و زشتي و زيبايي و داشتن نواقص جسماني) در دستور کار نيست.
فيالمثل، سابق بر اينها يکي از مسئولان ما چندان بهرهاي از جمال نداشت؛ اما اگر کسي ميآمد در برنامههاي طنز ادبيام در طنزش به اين خصوصيت وي اشاره کند، کات ميدادم و ميگفتم خط قرمز طنز ماست. ايست!.... حتي يک شب يادم هست که شاعري کلهکچل شاعري ديگر را در برنامه به شوخي گرفت که با صداي بلند داد زدم: کاااااااااات!..... و به دوستان گفتم ما تلاش داريم نشان دهيم طنز ما متوجه افکار و انديشهها و اعمال و کردار آدمهاست. به کچل بودن يا پشمالو بودن آنها کاري نداريم که.
استثناي اين قضيه اينجاست که طرف خودش با ظاهر خودش شوخي کند و به نوعي خودش حضورا اجازه اين شوخي را بدهد. مثل دوست خوب هنرمندم مهران رجبي که هميشه خودش با بزرگي بينياش شوخي ميکند و به اصطلاح سر شوخي را باز ميکند. و شده که در اين قبيل موارد، من هم متقابلاً مزاحي کردم، چون با اجازه خودش و در حضور خودش بوده است.
يا گاهي ممکن است دو نفر آنقدر با هم صميمي و ندار باشند که در جمع خصوصي خودشان (و نه در جمع ديگران) با يک خصوصيت ظاهري خود شوخي کنند که حکايتهايي در اين خصوص نقل شده است.
چنان که مثلاً يک روز مرحوم ناصر اجتهادي که با اسم مستعار زالاس در مجله توفيق طنز مينوشت، وارد تحريريه ميشود و ميبيند مرحوم مرتضي فرجيان (که بعدها اولين سردبير گلآقا شد)؛ با توجه به قد بلند و قامت لاغرش برايش شعري روي کاغذي نوشته است:
دو تا چوبو راس گذاشتن / اسمشو زالاس گذاشتن!
ناصر اجتهادي هم ميرود پشت ميز مرتضي فرجيان و با اشاره به چاق بودن او روي کاغذي در جوابش مينويسد:
خمره رو کج گذاشتن / اسمشو فرج گذاشتن!
خب اينجور شوخيهاي خصوصي و شخصي و محدود، بين طنزپردازان وجود داشته و به هم اجازه ميدادهاند؛ اما اينکه طنزپردازي بخواهد در طنز رسمي و فراگيرش با ويژگيهاي جسمي آدمها شوخي کند؛ اين ديگر از طنز فاصله ميگيرد و به هجو نزديک ميشود.