1
پاييز حتي شکل قديمي خود را گم کرده است
نه صداي باد و برگ
نه آواي رنگها
پنجره را باز که ميکني
يادت ميرود که چه روزي
از چه فصل سال است
بعد نميتواني دستهايي را
از روي کلمات خود برداري
نميتواني دهاني را
از زندگيات دور کني
و من
که از خود براي خود بنويسم
اينگونه انگار کن
تو نيز
البته که تو را نيز هنوز ميخواهم
2
خواستم که درياها را در پلکِ نيمهباز
دست تو بسپارم و غايب شوم
نامهايي راکه ميتوانند
در پيش هم غبار از چهرهها برگيرند
تا جايي رسيدهايم چون
که انگار رنگ باخته باشيم
مثل کساني که مبتلاي ذهن خود
از ساعتهاي زنده دور باشند
من نيز اما ميتوانستم
به شکل يک پرنده به دنيا بيايم
به شکل مادرزاد
که هميشه در جستجوي چيزي بودم
که بالهايم را پس بياورد
پس دهد
پس ميگيرم من.