بستن
کد خبر: ۱۰۰۴۱۰۳

دوست دارم بخوابم

دوست دارم بخوابم
امین فقیری نویسنده

آسمان بالاي سرم پر از ستاره است. از آن ستاره‌هايي که در کوچکي مي­شمرديم­‌شان. همان‌هايي که مثل تکه هاي يخ بلوري در رختخواب‌مان مي­افتادند و به پارچه‌هاي خنکي، دلپذيري مي‌دادند.حتما يکي از همان ستاره‌ها گوشه قلبم را سوراخ کرده است. حتما حالا خون دلمه شده و جلوي خونريزي را گرفته است. منورها را در افق مي‌بينم که نور مي‌پاشد روي ستاره‌ها. نمي­دانم چرا نمي­توانم دست‌وپايم را تکان بدهم. از درون سنگر پچ‌پچ ملايمي در گوشم فرومي­رود، بعد سکوت مي‌شود. نمي­توانم به چيزي فکر کنم. هوا بي‌نهايت گرم است. دم کرده­ام. راه نفسم بسته شده است. شب مثل بشکه‌اي از قير روي آتش، دارد ذوب مي‌شود. توان حرکت ندارم، وگرنه دکمه‌هاي فرنچ را باز مي‌کردم. دوست دارم بخوابم. پلک‌هايم سنگين شده­اند. اين گرما قوز بالا قوز است. احساس مي‌کنم پوستم دارد ترک مي­خورد. حجم بدنم دارد زياد مي‌شود. حس مي‌کنم همانند بادکنکي باد مي‌شوم.اولين دکمه­ فلزي فرنچ مي­پرد و محکم به سقف ايرانيتي سنگر مي­خورد. مسير دکمه فلزي را با چشم‌هايم دنبال مي­کنم. چهار، پنج متر عمودي بالا مي­رود؛ بعد نيم‌دايره‌اي مي‌زند و با سرعت بيشتري به سقف سنگر اصابت مي‌کند. صداي کشيده‌شدن گلنگدن را مي­شنوم. حتما سربازهاي درون سنگر وحشت برشان داشته. خون و وحشت و بيزاري بر در و ديوار سنگر ماسيده است. کسي سر بيرون نمي‌کند، شکمم دارد بزرگ و بزرگ­تر مي‌شود. دومين دکمه فرنچم کنده مي­شود. همان مسير قبلي را طي مي‌کند و به سقف سنگر اصابت مي‌کند. اين‌بار سري از درون سنگر بيرون مي‌آيد. با دقت و کنجکاوي و هراس اطراف را مي‌پايد. انعکاس و لرزش اين ضربه هنوز در هواست.همين‌طور بي‌وقفه باد مي‌شود. روده‌هايم دارد از هم مي‌گسلد. حس مي‌کنم تمام بوهاي بد عالم از دهانم بيرون مي‌زند. مي­خواهم بالا بياورم، اما درعوض دکمه ديگري با سرعت زيادتري از فرنچم جدا مي‌شود و مسير زيادتري را طي مي‌کند. ضربه روي بام سنگر شديدتر است. اين‌بار سه‌چهار سرباز از درون سنگر بيرون مي‌آيند. حالت تهاجم دارند. يک نفر از آنها مسلسل دارد. لوله­ اسلحه‌هايشان را به طرف نقطه‌اي موهوم نشانه مي­روند.حس مي‌کنم مارمولک­هاي بدشکلي دارند اندرونم را مي‌جوند و ضايع مي‌کنند. عقرب‌هاي سياه‌رنگي از سوراخ بيني و گوش‌هايم هلهله‌کنان به درون مي­روند. هياهوي سوسک­ها را مي‌شنوم. گويا مغز شيرين و خوش‌خوراکي دارم.دکمه ديگري که درست روي قلبم قرار دارد کنده مي‌شود و همزمان، آخرين دکمه فرنچ هم کنده مي­شود و با شدت به زير چانه‌ام مي‌خورد.سربازها چراغ‌قوه­هايشان را روشن مي‌کنند. سعي دارند نور را مخفي کنند. نور به ناگهان روي من درنگ مي‌کند.

دکمه‌هاي فرنچ اين بخت‌برگشته مي­پريد!

مي‌خواهند بخندند، اما بهانه‌اي براي خنديدن ندارند. آنها شاهد هستند که پوست نازک‌شده شکمم چگونه از هم مي‌درد و متلاشي مي‌شود. بيني‌شان را مي‌گيرند و به درون سنگر فرار مي‌کند و در سنگر را مي بندند. حالتِ يک بمب را پيدا کرده‌ام.

سعي مي‌کنم به چيزي فکر نکنم. دوست دارم بخوابم. آخر سه شبانه‌روز است که خواب به چشم‌هايم نيامده است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی