آسمان بالاي سرم پر از ستاره است. از آن ستارههايي که در کوچکي ميشمرديمشان. همانهايي که مثل تکه هاي يخ بلوري در رختخوابمان ميافتادند و به پارچههاي خنکي، دلپذيري ميدادند.حتما يکي از همان ستارهها گوشه قلبم را سوراخ کرده است. حتما حالا خون دلمه شده و جلوي خونريزي را گرفته است. منورها را در افق ميبينم که نور ميپاشد روي ستارهها. نميدانم چرا نميتوانم دستوپايم را تکان بدهم. از درون سنگر پچپچ ملايمي در گوشم فروميرود، بعد سکوت ميشود. نميتوانم به چيزي فکر کنم. هوا بينهايت گرم است. دم کردهام. راه نفسم بسته شده است. شب مثل بشکهاي از قير روي آتش، دارد ذوب ميشود. توان حرکت ندارم، وگرنه دکمههاي فرنچ را باز ميکردم. دوست دارم بخوابم. پلکهايم سنگين شدهاند. اين گرما قوز بالا قوز است. احساس ميکنم پوستم دارد ترک ميخورد. حجم بدنم دارد زياد ميشود. حس ميکنم همانند بادکنکي باد ميشوم.اولين دکمه فلزي فرنچ ميپرد و محکم به سقف ايرانيتي سنگر ميخورد. مسير دکمه فلزي را با چشمهايم دنبال ميکنم. چهار، پنج متر عمودي بالا ميرود؛ بعد نيمدايرهاي ميزند و با سرعت بيشتري به سقف سنگر اصابت ميکند. صداي کشيدهشدن گلنگدن را ميشنوم. حتما سربازهاي درون سنگر وحشت برشان داشته. خون و وحشت و بيزاري بر در و ديوار سنگر ماسيده است. کسي سر بيرون نميکند، شکمم دارد بزرگ و بزرگتر ميشود. دومين دکمه فرنچم کنده ميشود. همان مسير قبلي را طي ميکند و به سقف سنگر اصابت ميکند. اينبار سري از درون سنگر بيرون ميآيد. با دقت و کنجکاوي و هراس اطراف را ميپايد. انعکاس و لرزش اين ضربه هنوز در هواست.همينطور بيوقفه باد ميشود. رودههايم دارد از هم ميگسلد. حس ميکنم تمام بوهاي بد عالم از دهانم بيرون ميزند. ميخواهم بالا بياورم، اما درعوض دکمه ديگري با سرعت زيادتري از فرنچم جدا ميشود و مسير زيادتري را طي ميکند. ضربه روي بام سنگر شديدتر است. اينبار سهچهار سرباز از درون سنگر بيرون ميآيند. حالت تهاجم دارند. يک نفر از آنها مسلسل دارد. لوله اسلحههايشان را به طرف نقطهاي موهوم نشانه ميروند.حس ميکنم مارمولکهاي بدشکلي دارند اندرونم را ميجوند و ضايع ميکنند. عقربهاي سياهرنگي از سوراخ بيني و گوشهايم هلهلهکنان به درون ميروند. هياهوي سوسکها را ميشنوم. گويا مغز شيرين و خوشخوراکي دارم.دکمه ديگري که درست روي قلبم قرار دارد کنده ميشود و همزمان، آخرين دکمه فرنچ هم کنده ميشود و با شدت به زير چانهام ميخورد.سربازها چراغقوههايشان را روشن ميکنند. سعي دارند نور را مخفي کنند. نور به ناگهان روي من درنگ ميکند.
دکمههاي فرنچ اين بختبرگشته ميپريد!
ميخواهند بخندند، اما بهانهاي براي خنديدن ندارند. آنها شاهد هستند که پوست نازکشده شکمم چگونه از هم ميدرد و متلاشي ميشود. بينيشان را ميگيرند و به درون سنگر فرار ميکند و در سنگر را مي بندند. حالتِ يک بمب را پيدا کردهام.
سعي ميکنم به چيزي فکر نکنم. دوست دارم بخوابم. آخر سه شبانهروز است که خواب به چشمهايم نيامده است.