تا حالا پيش اومده که ذهنت از همهچي خالي باشه؟ انقدر که الان ندوني بايد چيکار کني؟ يا اينکه اولويتت چيه؟اينکه ندوني از چي ناراحتي؟ يا از چي خوشحال؟ يا اصلا ندوني چه حسي داري؟ نه سردت باشه و نه گرمت؟ حتي ندوني دردي که تا ديروز گردنتو ميشکست، الان رفته کجا؟ يهچيزي مثل آمپول بيحسي که ميزنن به دندونت و ديگه نميفهمي فَکِت کج شده و آب دهنت که ريخته بيرون؛ بهش ميگن خستگي.
اينجوريه که انقدر خستهاي که حتي نميتوني به خستگياتم فکر کني وگرنه که مگه ميشه همه غذايي بخوري و هيچي گوارشتو بههم نريزه؟سرحالترين آدما هم با دلپيچدهآورها يکجور مشکل دارن و با نگهدارندهها يکجور ديگه!
همهچيزخوارا هم نونهايي که جوششيرين داره، نميخورن و با بيسکوئيت و کيک و کلوچه ترش ميکنن!
يا چهجوري ميشه که همه هوايي مناسبته؟ هم روي تخت راحتي و هم روي زمين! دماي آبي که ميخوري مهم نيست! نون يخ زده از توي فريزر راضيت ميکنه.ترافيک عصبانيت نميکنه و خلوتي آخر شب نميترسونت و جريمه شدن واسه سرعت زياد، بوق زدن ماشين عقبي واسه سرعت کم و خلاصه هيچي واست مهم نيست!
تو انقدر خستهاي که هرچي که هرکسي بگه قطعا حق با اونه.
فقط يهآدم خسته ميتونه از لاهبلاي آدماي صفکشيده جلوي صرافي رد بشه و جلوي يه عابربانک، شندرغازه تهکارتاشو يکي کنه واسه يهشارژ تلفن.
خستهها همينجور که توي اخبار تعداد واکسن کرونايي که هرکشوري سفارش داده دنبال ميکنن، پيگيرِ انسولين توي داروخونههاي خودمون هم هستن.
اونا حواسشون هست که يک ساعت قبل از خواب قرص خوابشونو بخورن و پادريرو هُل بِدَن زير درزِ در... .
خستههارو نه گرون شدن مرغ قلقلک ميده و نه کمياب شدن تخممرغ.
خستهان ديگه، امروز و فردا تموم ميشن!