تلگرام خيلي شگفتانگيزه.اصلا اون دايره آبي که دورش با حلقه واشِرمانندِ سفيد که مثل واشرِ درِ قمقمه گرفته شده و اون موشک سفيدِ وسطش که منو ياد تنها کاردستي دوران کودکيام مياندازه که اونم سيوپنج سانت جلوتر از انگشتِ شصتِ پام به صورت عنصري وِل درمحيط ميفتاد و دماغش له ميشد، انگار يهدنياي ديگهست!
فقط کافيه درحالي که صفحه گوشيت قفله اون بالا نوتيفيکيشنشو ببيني و نميدونم چرا ناخودآگاه صداتو صاف ميکني.
هرچي نباشه يکي بهت پيام داده.
که بعد از اون همه بلايي که سر تلگرام اومده، هنوز اين اپليکيشنرو حذف نکرده و تا اينجا به صفت پسنديده وفاداري مزينه.
بعدشم تونسته فيلترشکن روشن کنه و اين يعني کارهاي مهمي با تلگرام انجام ميده که دردسر روشن کردنشو به جون ميخره و بين تمام کاراي مهمش به تو (توجه کنيد به تو يعني به من و شما )پيام داده. يهو دلت هُري ميريزه پايين.
کف دست خيس عرق ميشه و ارتعاشات محسوس در صدات ايجاد ميشه و زبونت مثل چوب خشک ميشه و با انگشتاي لرزان تلگرامو باز ميکني.
حالا مگه وا ميشه؟ هي .... Connecting
ميکشه آدمو رسما!
ديگه ضربان قلبت به اوج خودش رسيده و تا حلقومت اومده بالا که بالاخره اون دايره آبي با شماره يک رو اون بالا ميبيني .
تا چند لحظه پيام به مغزت نميرسه
چشمات تاره و تند تند پلک ميزني.
جايي که بايد عکس پروفايل باشه، يه دايره نارنجيه با يه «ک» وسطش.
بالاخره نوشتهها جلوي چشمت جون ميگيرن.«کبابي سرکوچه» به تلگرام پيوست.
مثل اينکه فيلمو برگردونده باشن عقب. فشار از روي حلقومت برداشته ميشه ، خون ميپاشه توي رگاي صورتت، دستات شل ميشن و يهبيحسي خاصي سرتاپاتو ميگيره و عرق سرد ميشينه رو تنت.
دلت ميخواد جواب بدي «اين اکانت هم به خاطرهها پيوست» ولي دستات يخ کرده و توان تايپ کردن هم نداري!
خدا خودش جوابشونو بده.