«انتظاري ابدي» داستاني کوتاه و بهدور از پيچيدگيهاي ساختاري و بافتاري، به قلم امين فقيري نويسنده خلوتگزين شيرازي است. اگرچه که او در جايگاه يک نويسنده بيشتر از دريچه داستانهاي روستايياش که نگارش آنها به تجربه سالهاي دهه دوم و سوم زندگي نويسنده بازميگردد، ديده و شناخته ميشود، اما در داستان «انتظاري ابدي» خواننده با چهرهاي از زندگي شهري روبهرو ميشود و با کاراکترهايي سروکار دارد که در آپارتمان زندگي ميکنند و «اتومبيل جمعوجور شيک» ميخرند و در جلسات ادبي شرکت ميکنند.
«انتظاري ابدي» آنچنان که از نام آن هم برميآيد در دقايق انتظار ميگذرد: «الان ديگر ميرسد. اين اميد ميتوانست درد پايم را قابل تحملتر کند... الان ديگر ميرسد. اما کِي؟ حالا دو دقيقه گذشته است.» از همين بابت است که ميتواند مصراع بهيادماندني «نشستهام در انتظار اين غبار بيسوار...» از غزل معروف هوشنگ ابتهاج را به ذهن خواننده متبادر کند، يا خواننده را به ياد نمايشنامه درخشان ساموئل بکت يعني «در انتظار گودو» بياندازد و يا هر مصداق ديگري با رويکرد مخصوص به خود از انتظاري بينتيجه که گويا تا ابد به طول ميانجامد.
در داستان کوتاه «انتظاري ابدي» شخصيت اصلي که وظيفه روايت داستان را نيز به عهده دارد و خواننده از دريچه ذهن و نگاه او به داستان راه مييابد، مردي در آستانه ظهور علائم سالمندي است که در مقابل درِ خانهاش، با دردِ پا و زانو و سرمايي که به مدد موهاي نمدار او جانِ مضاعف گرفته و به استخوان ميزند، انتظار دوستش را ميکشد که قرار است براي شرکت در جلسه ادبي ماهانهشان بهدنبال او بيايد. بااينهمه، نميخواهد از ترس حرف درشتي که پيشبيني ميکند همسرش حواله آن دوست کند به خانه برگردد: «خواستم به خانه برگردم. حتما خانمم ميگفت: «نرفتي؟! رفقايت هم مثل خودت گيجند.» دلم نميخواست پشت سر مسعود حرفي زده شود.» دلش هزار راه ميرود و با مرور گفتوگوهاي گذشته بدترين احتمالات را در ذهن خود مرور ميکند. ولي درنهايت ميفهمد جريان سادهتر از اين حرفها بوده که در ذهن او گذشته است.
سادگي و سرراستي که در شخصيتها و محتواي اين داستان به چشم ميآيد، در فرم و زبان داستان هم جريان يافته است. اين گزاره را ميتوان با تشريح استراتژي نويسنده در مقوله شخصيتپردازي داستانش، توضيح داد. در «انتظاري ابدي» همسر راوي و دوستش، يعني همان مسعودِ مذکور، حضوري تيپيکال در داستان دارند و حتي خود راوي در جايگاه شخصيت اصلي داستان، اگرچه که با اضافهشدن پارهاي جزييات و برقراري برخي پيوندهاي نامريي درحال تبديلشدن به کاراکتر است ولي اين جزييات با ماهيتي ساده، ملموس، نزديک و قابل درک در حال تزريق به شخصيت هستند و اين وضعيت به آن معناست که خواننده بيآنکه متحمل باري ذهني باشد با داستان همراه ميشود. اين راهبردي است که نويسنده در مقوله ساختار و زبان داستان نيز دنبال ميکند. به شکلي که ميتوان «انتظار ابدي» را داستان آدمهايي عادي با ماجرايي ملموس توصيف کرد که در قالب فرمي ساده و با بهکارگرفتن واژگان و ساختارهاي روزمره زبان روايت ميشود.
وجه تمايز داستان ولي آنجاست که نويسنده از خلال اين مختصاتِ سهل در حال نزديکشدن به مقوله ممتنعِ «پيري» در ساحتي اجتماعي و روانشناختي است. سالمندي پديدهاي در حال گسترش است که در کشورهاي درحال توسعه معمولا تنها به جنبه فيزيولوژيک آن پرداخته ميشود. اين مقوله در داستان «انتظار ابدي» نيز ابتدا ظهوري فيزيولوژيک دارد. به اين معنا که نويسنده با اشاره به دردهاي استخوانيِ شخصيت اصلي بر اثر ايستادن، به جنبههايي از پيري بهمثابه مقولهاي زيستشناختي ميپردازد. اما با پيشرفتن داستان، اين مقوله نيز گسترش پيدا ميکند و با شکلگرفتن لايههاي معنايي عميقتر، جنبههايي تازه مييابد. رويکردهاي اگزيستانسياليستي به سالمندي، اين مقوله را در قالب احساس پيرشدگي و با سازوکاري تعاملاتي تعريفميکنند. درنتيجهِ اين تعريف، آنچه اهميت مييابد نقش و نگاه «ديگري» در اين تعامل است. در داستان «انتظار ابدي» نيز ميتوان موقعيتِ کاراکتر اصلي، يعني منتظرايستادن در سرما را بهمثابه «ديگري» در نظر گرفت؛ زيرا بستري را فراهم ميکند که در قالب آن، کاراکتر اصلي با ناتوانيهاي فيزيکي ناشي از افزايش سن روبهرو ميشود و درحال نائلشدن به درک تلخ اما تازهاي از «خود» است. اين درک تازه قادر به بازتعريف ارتباط سالمند با افراد و محيط پيرامون است و مشکل اصلي از ديد جامعهشناسان آنجاست که اين بازتعريف عملکردي محدودکننده دارد که حتي ميتواند طرد سالمند از محيط اجتماعي را بهدنبال داشته باشد. در همين بزنگاه است که داستان به جنبه روانشناختي مساله سالمندي نيز ورود کرده و در پايانبندي خود، نشانههايي از فعالشدن طرحواره رهاشدگي را در کاراکتر اصلي بروز ميدهد. مطروديتِ اجتماعي يکي از چالشهاي پيشِ روي سالمندان است که بسته به فاکتورهاي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي، زندگي افراد سالمند را به شکلي متغير تحت تاثير و سلامت رواني آنها را مورد تهديد قرار ميدهد. اين درحالي است که کاراکتر اصلي اين داستان به طبقهاي اجتماعي تعلق دارد که بهواسطه ويژگيهاي فرهنگياش معمولا کمترين آسيب از طرد اجتماعي سالمندان را متحمل ميشود و روي ابتداييترين نقاط اين طيف قرار دارد. با اين وصف، آنچه پس از پايان داستان ذهن خواننده را درگير ميکند وضعيت بهداشت روان سالمنداني از ساير طبقات اجتماعي است که در نقاطي ديگر از اين طيف قرار دارند.