تلویزیون را زدم، راستگو بود. خیلی تعجب کردم. یعنی انتظار نداشتم که یک روحانی به اسم محمدحسن راستگو اینجوری در رسانه ملی بتواند مخاطب جذب کند. دهه ۶۰ یکی از برنامههای دیدنی من نوجوان، برنامه آقای راستگو بود. شیرین و دلنشین و جذاب. همراه با خلاقیتهای هنری و جالب توجه برای نسل کودک و نوجوان و حتی بزرگترهای یک نسل اخلاقمدار. و نه اخلاق ندار! اولین باری که از نزدیک و بیرون از قاب تلویزیونی دیدمش، ۱۳ سالم بود. سال ۶۰ از طرف مدرسه به اردویی دانشآموزی رفته بودم که قصدمان دیدار از مناطق جنگی کشور بود. قبلش اما سر از اردوگاه شهید باهنر جماران درآوردیم و چند روزی در آنجا خیمه زدیم. یک روز غروب داشتیم قدم میزدیم در اردوگاه که یکدفعه دیدیم آقای راستگو از ماشین پیاده شد. به سمتش دویدیم و بر گردش مشتاقانه حلقه زدیم. داشت عبایش میافتاد که گرفتم و گذاشتم روی شانهاش!.... برای ما صحبت کرد و کلی بچهها را خنداند و انرژی داد. باری؛ اگر اوایل دهه شصت، وقتی پای تلویزیون نشسته بودم، کسی به من میگفت که روزگاری همین آقای راستگو پای برنامههای طنز تو مینشیند، باور نمیکردم و میگفتم چرت نگو!... اما روزگار گذشت و من هی بزرگ شدم و همان شد که گفت. سال ۹۳ بود که آقای راستگو آمد برنامه صبحگاهی «سلام تهران» و همدیگر را دیدیم. خیلی ابراز محبت کرد نسبت به برنامههای طنز ادبی سیاسیام و من با شگفتی گفتم: من عمری پای منبر شما نشستم و هرگز فکر نمی کردم روزگاری شما پای منبر من بنشینید!.... خندید! آقای امیر خرمشاهی، تهیهکننده کاربلد برنامه به هم می گفت که وقتی از آقای راستگو برای برنامه دعوت کردیم، پرسید: همون برنامهای که رضا رفیع توشه؟!... گفتار و رفتارش مهربان و دوستداشتنی و دعوت به اخلاق و دینداری و انسانیت بود. فقط در شعار نبود. مطالب دینی را در قالب هنری برای نوجوانان یک نسل به جذابترین شکل و شیوه مبتکرانه ارائه میداد.پیامک دادم که شما را در وایبر سرچیدم، نیافتم. در دلم گفتم لابد اهل این شبکههای اجتماعی نیست. در پاسخم نوشت: من در واتساپ هستم. اما به خاطر شما در وایبر هم عضو شدم الان... .! کلی عکس گرفته بودیم که در وایبر برایش فرستادم و حالا وایبر ندارم که عکسها را بازیابی کنم به یادگار! صبحها گاهی به محض اینکه برنامه «پا تو کفش اخبار» من تمام میشد، بههم زنگ میزد و شوخیهایی میکرد که میخندیدیم. ته مایهاش ابراز لطف بود. حتی یک روز در هفته که برنامه «صبح شاعرانه» داشتیم و مصرعی به اقتراح میگذاشتم، پیامکی برایم شعر میفرستاد!