بستن
کد خبر: ۱۰۰۲۹۷۹

بازگشت از جهنم سینما به برزخ ادبیات

بازگشت 
از جهنم سینما 
به برزخ ادبیات
رضا فکری داستان‌نویس / آرمان ملی - گروه ادبیات و کتاب: محمد طلوعی (1358رشت) نخستین کتابش « قربانی باد موافق» را در سال 1386 منتشر کرد که جایزه بهترین رمان تکنیکی سال را دریافت کرد و در هشتمین جایزه شهید غنی‌پور تقدیر شد. پس از موفقیت این کتاب، پنج سال بعد، او مجموعه‌داستان «من ژانت نیستم» را منتشر کرد که جایزه گلشیری را برایش به ارمغان آورد. «آناتومی افسردگی» و «تربیت‌های پدر» دو کتاب بعدی او بودند که در سال 93 و 95 منتشر شدند. «هفت‌گنبد» آخرین اثر داستانی اوست که در جایزه ادبی بوشهر برنده جایزه کتاب اول سال شد. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با محمد طلوعی به‌مناسبت انتشار «داستان‌های خانوادگی» و «هفت گنبد» است که از سوی نشر افق منتشر شده.

 

 

 

 

مجموعه‌ «هفت‌گنبد» را با مصرعي از هفت‌پيکر نظامي آغاز کرده‌ايد و به‌نوعي اقاليم هفت‌گانه را با توجه به مناسبات امروزي آفريده‌ايد که «سفر» فصل مشترک همه‌ آنهاست. در بعضي داستان‌هاي پيشينتان هم مثل «قرباني باد موافق» نطفه‌ تمامي تحولات با همين «سفر» بسته مي‌شود و در بعضي ديگر معنا و فلسفه‌ زندگي با آن شکل مي‌گيرد و در غياب آن داستان خالي از کشمکش مي‌شود. در اغلب داستان‌هاي دو مجموعه‌ «من ژانت نيستم» و «تربيت‌هاي پدر» هم مي‌توان اين ويژگي را ديد. چرا مضمون «سفر» اين‌همه در داستان‌هاي شما محوري است؟

سفر هميشه در داستان‌هايم مهم بوده، اما خودم هيچ‌وقت خودآگاه انتخابش نکرده‌ام. يعني اينطور نبوده که با خودم فکر کنم مي‌نشينم و يک داستان درباره‌ سفر مي‌نويسم، هميشه سفر خودش را به داستان‌هام تحميل کرده. شايد دليل اصلي‌اش اين است که از يک‌جاماندن شخصيت‌ها در داستان مي‌ترسم. فکر مي‌کنم اگر شخصيت حرکت نداشته باشد اگر طي‌الارض نکند، مي‌ميرد. البته هميشه يک حرکت دروني هم براي شخصيت ساخته‌ام، يعني آنچه بيرون شخصيت اتفاق مي‌افتد و او را از جايي به جايي مي‌کشد هميشه يک حرکت دروني هم مي‌سازد که طي آن شخصيت به يک والايش مي‌رسد. سفر، کهن‌الگوي داستان فارسي است. اگر يونان باستان را جايگاه ساخت تراژدي بدانيم و بينارودان را محل خلق داستان حماسي، نجد ايران داستان ماجراجويانه را پديد آورده. سرزمين محصور ايران بين کوه‌ها و درياها در طول دوران، کهن‌الگوي سفر را ساخته. سرزميني که براي بيرون‌شدن از بيابان‌هايش ديدن جهان‌رويان بايستي حتما سفر مي‌کردي. اين سفر در داستان‌هاي من نشت کرده، اول در ناخودآگاه و بعد شايد بنا به عادت. همين‌که مي‌خواهم داستاني را سربيندازم شخصيت بليتش را خريد و چمدانش را هم بسته و منتظر تصميم من نمانده.

داستان‌هاي«هفت‌گنبد» بسيار وابسته به تک‌گويي‌هاي راوي‌اند و در دو نيمه‌ مشخص هم روايت مي‌شوند. در نيمه‌ اول طرح مساله مي‌کنند و روند حل معما را در بستر واقعيت پي مي‌گيرند اما در نيمه‌ دوم از تصويرپردازي عيني کمتر اثري ديده مي‌شود و يافتن مرز مشخصي ميان واقعيت و خيال دشوار است. فضاها هم وهم‌آلوده و رازآميزند و مخاطب را به‌نوعي از هستي‌شناسي و نتيجه‌گيري‌هاي فاضلانه سوق مي‌دهند. اين نوسانِ نگاه راوي را در «من ژانت نيستم» هم مي‌توان ديد. راوي بازيگوشي که از دل اتفاقي در زمان حال، به خاطره‌هايي دور پرت مي‌شود و به زنجيره‌اي از رويدادها و آدم‌ها در گذشته گره مي‌خورد و درنهايت به اکنون داستان برمي‌گردد. به‌نظر مي‌رسد به اين شيوه‌ روايي و تعدد مضامين داستاني که از قضا متن را هم به‌شدت تحليل‌گريز مي‌کند علاقه‌ بسيار داريد.

من هميشه عاشق روايت‌کردن بودم، حتي وقتي سينما مي‌خواندم به اين فکر مي‌کردم چطور مي‌شود فيلمي ساخت که به‌جاي نشان‌دادن تعريف کند. من شبيه کسي هستم که از جهنم سينما به برزخ ادبيات برگشته و دارد از شر نشان‌دادن‌هاي نمايشي خودش را خلاص مي‌کند. من از آن دنيايي مي‌آيم که نشان‌دادن فضيلت نيست، بلکه تنها شيوه روايت است اما ادبيات از تعريف‌کردن زاده شده، استفاده از تخيل مخاطب به‌جاي نشان‌دادن همه‌چيز به او. دوست دارم به شيوه‌ قدمايي ادبيات پايبند باشم، يعني تاجايي‌که مي‌توانم تعادلي بين نشان‌دادن و تعريف‌کردن بيابم. خيلي موافق نيستم که داستان‌هاي «هفت‌گنبد» از اين الگوي يکساني که شما مي‌گوييد استفاده مي‌کند. مثلا داستان «دو روز مانده به عدن» در همه‌ لحظه‌هايش با تعريف‌کردن پيش مي‌رود يا داستان «آمپايه‌ بارون» لحظات زيادي‌اش را صرف نشان‌دادن «بارون» مي‌کند. اما اگر منظورتان اين است که داستان فقط با نشان‌دادن يا فقط با تعريف‌کردن پيش نمي‌رود با شما موافقم. در داستان‌هاي من زمان حال روايت و انگيزه‌ روايت محوري‌ترين چيزهاي داستان‌اند. اينکه بدانم و به مخاطبم هم نشان ‌بدهم که اين ‌داستان چرا دارد تعريف مي‌شود و در اکنون داستان چه‌خبر است. مهم است که همه‌چيز در حال داستان اتفاق بيفتد و اگر کليدي در گذشته هست حتما بايد به کار بازکردن دري در امروز بيايد.

تعلــيق هم در داستــان‌هاي «هفت‌گنــبد» جايــگاهي ويــژه و گاه پارادوکسيکال دارد. گرچه فضاسازي‌هاي آغازين داستان، مخاطب را آماده‌ استقبال از فاجعه‌اي قريب‌الوقوع و هولناک مي‌کنند، اما به‌تدريج تنش افت مي‌کند و داستان‌ها در عرض پيش مي‌روند و گاه تا چهل ‌صفحه کش مي‌آيند. با حوصله‌ تنگ مخاطب ايراني چطور کنار مي‌آييد؟

من به حوصله‌ تنگ مخاطب ايراني اعتقاد ندارم، حتي به حوصله‌ تنگ مخاطب بر اثر ضرباهنگ سريع سينما يا سريال. فکر مي‌کنم کسي که سراغ ادبيات مي‌آيد انسان متخيل‌تري است که دوست دارد در خلوت خودش داستان را پيش ببرد. وقتي در سر مخاطب هستيم سرعت و حوصله مفهومي کاملا انتزاعي است. اگر قلاب داستان به مخاطب گير کرده باشد هرچيزي را تعقيب مي‌کند هرچقدر آهسته و بي‌تعليق و اگر گيرنکرده باشد با هر سرعت و ضرباهنگي داستان پيش برود رهايش خواهد کرد. آن تعليقي که ازش حرف مي‌زنيد کارش همين است، همراه‌کردن مخاطب و پيش‌روي در ذهن او.

شخصيت‌هاي اصلي داستان‌هاي «هفت‌گنبد» اغلب زخم رابطه‌هاي اَبترمانده و بلاتکليف را تا سال‌ها با خود حمل مي‌کنند و عُلقه‌هاي خانوادگي در آنها به‌شدت سُست‌بنيادند. در «داستان‌هاي خانوادگي» هم اين گسستگي در روابط ميان شخصيت‌ها ديده مي‌شود. چرا به‌طور معمول رابطه‌ عاطفي و مستقيم ميان افراد آشنا و حتي اعضاي يک خانواده شکل نمي‌گيرد و دوام رابطه تنها با حضور واسطه‌اي ميسر مي‌شود؟

راستش به‌نظرم خانواده يکي از مهم‌ترين بسترهاي شکل‌گيري شخصيت ماست و اولين تضادها هم معمولا با خانواده اتفاق مي‌افتد. در تمام داستان‌هاي «تربيت‌هاي پدر» روابط بين پدر و پسر داستان پرتنش و گاهي وامانده است، اما معني‌اش اين نيست که بنياد خانواده در آنها سست شده. شايد با آن بنيان‌‌هاي سنتي که فکر مي‌کند تفاوت داشته باشد يا آنها را مخدوش کند اما رابطه هست و اتفاقا اين رابطه‌ عاطفي تنش‌زا گاه باعث دوري شخصيت‌ها از هم مي‌شود. اگر بگوييد رابطه‌ خانوادگي سنتي در داستان‌ها نيست قبول مي‌کنم. که يعني خانواده اساسا جاي امني است در داستان‌هاي من و آن خاصيت پس‌زننده‌ خانواده در داستان‌هاي سنتي را ندارد. در داستان‌هاي من اگر شخصي سراغ خانواده مي‌رود يعني بعد از گشتن دور دنيا و ديدن همه‌ نوش‌ونيش‌ها به پنا‌هگاه برمي‌گردد. در اين پناه‌گاه هم البته درد و رنج و گذشته وجود دارد و جايي نيست که همه‌چيزش در صلح و صفاست.

بسياري از شخصيت‌هاي داستان‌هاي شما در جست‌وجوي مداوم «هويت» هستند. در مجموعه‌ «داستان‌هاي خانوادگي»، پرسش «من کي هستم» در تصميم‌گيري‌هاي حساسي مثل ازدواج، مهاجرت يا انتخاب شغل به‌سراغ آدم‌ها مي‌آيد. در «هفت‌گنبد» اين مساله به شکل تناسخ خودش را نشان مي‌دهد و روح آدم‌هايي در آدم‌هايي ديگر حلول مي‌کند. در داستان «امانت‌داري خاندان آباشيدزه»، شخصيت «مهران» اگرچه با هويت جعلي «بوريس» خودش را به مردم نشان مي‌دهد، اما رفته‌رفته هستيِ خود را در همين قالب جديد تعريف مي‌کند و از آدمي ضعيف و بي‌دست‌وپا، بدل به خلافکاري قهار و ترسناک مي‌شود. آيا مي‌توان گفت که براي مساله‌ «هويت» نوعي راهکار تازه تبيين کرده‌ايد؟ اينکه آدميزاد بايد يک‌بار زندگي کند تا بتواند تجربياتش را در زندگي ديگري به‌کار ببرد.

شايد اين توي سرم بوده، نمي‌دانم. سوالتان باعث مي‌شود به اين چيزها فکر کنم، يعني اگر هم بوده نادانسته بوده، جوري تطبيق ذهني. اما مفهوم هويت برايم مهم است، «ما کي هستيم» و اين ما را چه چيزهايي ساخته. اگر بگويم تاريخ و فلسفه و هنر خوانده‌ام تا به جوابي براي همين سوال برسم اغراق نکرده‌ام. و اگر جان‌مايه‌‌اي ثابت براي داستان‌هام قائل باشم سعي براي پاسخ‌دادن به اين سوال است. در همه‌ نوشته‌هايم سعي کرده‌ام دوباره برگردم و پاسخي در حد فهم و درک آن لحظه‌ام به اين سوال بيابم و البته مي‌دانم داستان‌هاي خودم هم بخشي از اين ساخت‌وساز هويتي است. هر تکه‌‌اي از هنر امروز همين ‌کار را دارد مي‌کند از نقاشي‌هاي زنده‌رودي تا آواز شجريان. بخشي هويت برون‌گراتري را مي‌سازند و بخشي هويتي دروني‌تر. بعضي گذار و بعضي عميق. داستان‌هاي مستعان همان‌قدر هويت ايراني امروز را ساخته که تخت‌جمشيد. به بعضي از اين تکه‌هاي هويت‌ساز آگاهيم و به بعضي نه. و البته فکرکردن به زندگي‌هاي بيشتري که بتواند زندگي ما را کامل کند هميشه با من بود. نه به معناي بوديستي و افتادن در چرخه‌ سامسارا، اينکه با خواندن و ديدن و سفرکردن آدم‌هاي بيشتري در همين يک کالبد باشيم.

شرح جزييات فضا‌هاي گروتسک و گفتن از جغرافياها و آدم‌هاي غريب در «هفت‌گنبد» اهميت بسيار دارند. از زخم‌هاي کف دست شخصيت «آناهيد» در داستان «بدو بيروت، بدو» گرفته تا خانه‌ اشرافيِ بارون در داستان «آمپايه‌ بارون» و باغ عجيب داستان «لوح غايبان» و حشره‌هاي سرخرطومي در داستان «دو روز مانده به عَدَن» و همين‌طور چلپک‌هايي که در داستان «خانه‌ خواهري» دو گوش راوي را مي‌برند. درواقع زخم‌هاي شخصيت اصلي داستان تنها در مکان‌هاي ناشناخته و خلوتگاه‌هاي غريب است که مجال شکفتن پيدا مي‌کنند. انگار شخصيت اصلي داستان را به اين شيوه با اعمال گذشته‌اش روبه‌رو مي‌کنيد و او را در برزخي کشنده فرو مي‌بريد.

گذشته در داستان‌هاي مهمند و بله گذشته زخم است، يعني آنچه با ما باقي مي‌ماند تنها زخم گذشته است، ما گذشته‌ زيبا و خواستني را فراموش مي‌کنيم اما گذشته دردناک را نگه مي‌داريم چون اين زخم گذشته وسيله‌اي تعليمي است. ما حواسمان مي‌ماند دوباره تکرارش نکنيم يا به محض رويت چيزي شبيه‌اش فرار کنيم. زخم و رد زخم گذشته همين‌کار را در داستان‌هاي من مي‌کند، اگر وجود دارد تنها براي اين است که در زمان‌ حال شخصيت‌ها دچار آن خطا و لغزش نشوند.

پير دانايي هم در اغلب داستان‌هاي «هفت‌گنبد» حضور دارد. فاضلي که با آمدنش، داستان به وادي ديگري مي‌افتد و مرز ميان خيال و واقع درنورديده مي‌شود. اشخاص معتبري که متصل به عالم بالا هستند و خبرهاي بسيار دارند و با ديرها، صومعه‌ها و مکان‌هاي مقدس گره خورده‌اند. کساني که شخصيت اصلي داستان را در وادي تصميم‌هاي عجيب مي‌اندازند و آنها را وامي‌دارند که دنبال آدم‌هاي مشکوک و ناشناس بروند، سوار مرکب‌هاي خطرناک و غريب شوند يا چشم‌بسته در پي زني چادرپوش راه صحرا و بيابان را پيش بگيرند. چرا شخصيت اصلي داستان در ميانه‌ اين جبر و مسخ‌شدگي، درنهايت چيزي جز سرازيري و نيستي نصيبش نمي‌شود؟

اين سوال کمي هستي‌شناسانه است و براي پاسخش بايد سعي کنم يک‌چيزهايي را توضيح بدهم. فلسفه‌ قرن بيستم و به‌دنبالش هنر قرن بيستم سر اين دوراهي بود که آينده نجات‌بخش است يا ويران‌گر. دو جنگ جهاني و بعد روندهاي جهاني‌شدن در پاسخ به همين دوگانه شکل گرفتند. آينده‌ متعالي يا آينده‌ رو به زوال. در قرن بيست‌ويکم اين آينده به تکنولوژي هم تسري پيدا کرده. تکنولوژي و آينده‌ خوب يا بد. تمام نحله‌هاي فکري و هنري در قرن بيست و بيست‌ويک در پاسخ به همين سوال‌ها شکل گرفته. البته من موافق نيستم که داستان‌هاي من به سمت سرازيري و نيستي مي‌روند. اين با پايه‌ فکري من معارض است. من اميدواري و روشن‌بيني مزمن دارم. يعني بستر فکري‌ام اينطوري است که آينده برايم نويدبخش و الهام‌آور است. آن پير و دانا و مشفق هميشه چيزي در آينده را نشان مي‌دهد که خير و خوبي در آن است و به همين نسبت اگر داستان‌ها تلخ يا تاريک تمام شوند هميشه کورسويي در آينده هست. هيچ داستاني از خودم يادم نمي‌آيد که اين کورسوي نهايي را نداشته باشد.

مکان‌ها در داستان‌هاي «هفت‌گنبد» چه در دمشق باشد چه ايروان و چه کابل، اغلب به‌نوعي با ايران گره خورده‌اند و اهالي آنها نيز رشته‌ اتصال محکمي با اين آب‌وخاک دارند؛ مثل ارمني‌هاي داستان «آمپايه‌ بارون» که با کوچه‌پس‌کوچه‌هاي خيابان ويلا و خردمند و آبان درآميخته‌اند. شخصيت اصلي داستان هم اگرچه در خارج از مرزها زندگي مي‌کند و برگشتن به ايران براي او صدمات بسيار و عوارض جان‌فرسا دارد، اما ميل به بازگشت رهايش نمي‌کند. اين آدمِ آواره و بي‌وطن را ظاهرا در داستان آخر کتاب «دو روز مانده به عَدَن»، با شخصيت «حميرا» به ساحل آرامش رسانده‌ايد و اندکي از عمق فاجعه کاسته‌ايد.

جغرافيا در اين مجموعه براي من واحه‌هايي از پراکندگي فکر ايراني است. من به جغرافيا به‌عنوان عامل محدود‌کننده‌ فکر نگاه نمي‌کنم. فکر احتياج به ويزا و رواديد ندارد. شايد فکرها در يک زيست‌‌پايه‌ جغرافيايي شکل گرفته باشند اما براي پراکندگي و گسترش نياز به اجازه‌ کسي ندارند. فکر زندگي در ايران بزرگ، ايراني فراتر از مرزهاي جغرافيايي اکنونش هميشه وجود داشته. بايد هشدار بدهم که اين مفاهيم را پان‌ايرانيستي يا خويش‌مدار نگيريد. منظور من از فکر ايراني حمله‌کردن يا خط‌کشي با ديگر فکرها نيست. فکر ايراني معارض فکر ترکي يا عربي نيست، همراه و مکمل است. اين را در نقطه‌هاي مرزي جغرافيايي به‌راحتي مي‌توانيد ببينيد که آميزش‌هاي فکري چطور زندگي آدم‌ها را راحت‌تر و روادارتر مي‌کند. اما اگر بخواهم برگردم به سوال، داستان‌هاي «هفت‌گنبد» به هفت‌پيکر نظامي تاسي کرده و پراکندگي داستان‌ها از مرزهاي شرقي هندوکش تا مرزهاي غربي مديترانه وفاداري به همان کتاب است. در آن کتاب فکر ايراني جاري در اين سرزمين‌ها باعث جوري زيست مي‌شد که اين را سعي کرده‌ام در داستان‌هاي «هفت‌گنبد» هم بسازم. جوري زيست مبتني بر هم‌زيستي و نيارش نسبت به سرنوشت و هم‌پايي با طبيعت. درواقع جان‌مايه‌ «هفت‌پيکر» به‌نظر من رسيدن به يکانگي با زيست‌بومي بود که ويران‌گر، محدود‌کننده و خشن و درعين‌حال زاياي و باثبات و مادر است. اينکه ما ناگزيريم در اين خاک، حتي اگر در روزهاي سياه ويرانش باشيم و هميشه اميد به ساختن و برساختنش هست چون اين فکر روشن هميشه با ماست که اگر روزي در اين بيابان لم‌يزرع دوام آورده‌ايم هميشه ممکن و ميسر است، حتي اگر به دندان و سخت. فکر مي‌کنم داستان‌هاي «هفت‌گنبد» بيشتر از هرچيزي سعي مي‌کند توضيح بدهد ما در اين بازه‌ بزرگ زيستي از هندوکش تا مديترانه هم‌سرنوشتيم، اگر بندر بيروت منفجر شود، بسته‌هاي پستي ما به مقصد اروپا در تهران منتظر بايد بماند و اگر در کابل بمبي بترکد جايي در اسفراين آدمي عزادار مي‌شود. هم‌سرنوشتي‌اي بيشتر از نسبت‌هاي خوني، هم‌سرنوشتي‌اي حاصل قرن‌ها آميختگي و پذيرش هم. شايد ديدن اين ربط‌ها امروز کار سختي باشد، اما واقعي است و در زندگي ما اثر دارد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی