دکتر جان دیشب در رویای میهمانی نیکوماخوس میگفت: «این چه وضعشه اره و اوره هرشب پا میشین میاین اینجا دور همین؟ آدم باید دوستانشرو طبقهبندی کنه. باید حول یه محور خاص با افراد دوستی برقرار کنین. باید اشتراکاتتون رو بشناسین. اینکه هدف از اجتماعی که تشکیل میدین قرب الهیه، افزایش فضیلت و آگاهیه، همبستگی و عاطفه است، همیاری و تعاونه، نوستالژیه؟ چه کوفتیه؟»
خیام گفت: «من و رازی که معلومه چرا میایم. ما بی میِ ناب زیستن نتوانیم. بی باده کشید بار تن نتوانیم.» رازی هم در تایید خیام گفت: «آره نیکو من و خیام نقطه اشتراک پررنگمون اون دمه که خیام میگه یک جام دگر بگیر و من نتوانم.» نیکوماخوس گفت: «ماشاا... به صداقتتون. خب بقیه چی؟»
افلاطون رو به ارسطو گفت: «هی گفتم هرچی یاد میگیری جلوی این بچه نگو پس فردا واسهات شاخ میشه. بیا! حالا از کجامون یه قاعده جدید در بیاریم که این رو قانع کنیم؟!» ارسطو به زبان گیلکی به نیکوماخوس گفت: «نیکوماخوس؟ تِرا بوخوس!» اما نیکو مصمم بود هرکس یک دلیل برای حضورش در میهمانی بیاورد.
حافظ گفت: «من که با خودم خوشم. برام هم فرقی نداره کجا و با کی باشم. من خیلی وقته که میگم یاری اندر کَس نمیبینم یاران را چه شد. دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد. انتظاری هم از کسی ندارم.»
دوستم از طرف خودش و من گفت: «ما برای افزایش فضیلت و آگاهیمون میایم آقای نیکو. ببخشید شما با نیکو خردمند فامیلین؟!» نیکوماخوس محکم بر پیشانیاش کوبید و گفت: «شما واقعا به فضیلت احتیاج دارین. بیشتر بیاین.» خواجویکرمانی و عبیدزاکانی گفتند: «ما هم دوره حافظ بودیم. با هم دم مدرسه شاخهنبات تکچرخ میزدیم. نوستالژی ما رو کنار هم میکشونه.»
هر کس دلیلی آورد و حضورش را موجه کرد. در این میان مادر ترزا از دهانش پرید و گفت: «ما به دلیل همبستگی و همیاری گرد هم آمدهایم.» نیکوماخوس با شنیدن این جمله گفت: «کاری نداره. الان تستش میکنیم. کی داره دستی پنجاه تومن به من کمک کنه؟» در چشم برهم زدنی سالن خالی شد. من هم که پیش شما وقت داشتم دکترجان. سریع بیدار شدم که برسم خدمتتون.