ظرف دو روزِ گذشته، بيش از پنجاه بار، فايلِ «علي خضريان» برايم ارسال شده؛ و خيليها صف بستهاند از خطاي او بهرهبرداري کرده و تمسخرش کنند! من، بارها با او در دانشگاهها مناظره داشتهام. در دو قطبِ کاملاً متضاد قرار داريم. اما معتقدم يکي از چهرههاي فهميده و باسوادِ اصولگرايان است. بيشتر از سواد، ادب و تربيتش برايم تحسينبرانگيز بوده. اما علت نوشتنم از باب ديگري است. چرا ما اينقدر بياخلاق، فرصتطلب، بيگذشت، بيرحم و آبِروبَر شدهايم؟ چرا منتظريم يکنفر که در قطب سياسيِ مخالفِ ما قرار دارد، مرتکب خبط و خطايي شود، تا بريزيم بر سرش و لِهش کنيم؟ قبول دارم که اگر متقابلا از اينسو، خطايي و لغزشي، صورت بگيرد، بيستوسي و...، چگونه از آن بهرهبرداري سياسي خواهند کرد؛ اما دوستان، مگر بيستوسي و ساير تريبونهاي حکومتي، معلم اخلاق ما هستند؟حيف نيست بهجاي سرمشقگرفتن از مهاتما گاندي، نهرو، واسلاو هاول، نلسون ماندلا، محمد مصدق، مهدي بازرگان؛ با غيظ و غضب و خشم و کينه بهاصطلاح انقلابيِ تندروها با ديگران رفتار کنيم؟اگر دست «علي خضريان» که زمين خورده را، چون دشمن است، نميگيريم و کمکش نميکنيم که برخيزد، چرا اصرار داريم لگدش هم کنيم؟چقدر تأسفآور است، جامعهاي که الگوي بسياري از جوانانش غلامرضا تختي بود، که چون ميدانست کتف چپ حريف روسياش آسيب ديده، در تمام مدتِ کشتي، حاضر نميشود بهسمت کتف چپ او برود؛ و مدال جهاني را بهپاي «مرام» ميريزد، سقوط کرده به جايگاهي که منتظر است حريفش لغزشي و نقطه ضعفي پيدا کند، تا آبرويش را برده و آنرا بر سرش بکوبد!. بهکجا رسيدهايم؟