دکتر جان، کم در ميهمانيهاي واقعي از کنايه مردم اذيت ميشديم؟ حالا که ميهماني واقعي نميرويم هم شبها در خواب مشاهير از خجالتمان در ميآيند.
ديشب ديويد سداريس با چهرهاي مغموم از دستشويي بيرون آمد و در حالي که دستان خيسش را در هوا ميتکاند گفت: «توي دستشويي يک دنيا فکر به ذهنم ميرسه اما به محض کشيدن سيفون و بيرون اومدنم همه چيز از خاطرم ميره. نه تنها موضوع رمان جديدم اين بار به ذهنم رسيده بود بلکه به جزئيات پيرنگش هم پرداخته بودم. اما الان هيچي ازش يادم نيست!» سباستين باخ گفت: «ديويد تمام کاري کــه لازمه انجام بدي زدن دکمــه سيفون به درستي و در زمان مناسبه، بعد ساز خودش مينوازه. کجاش اينقدر فکرت رو درگير ميکنه که ساير موضوعات رو از ياد ميبري؟!» رازي گفت: «باخ؟» باخ جوابي نداد. رازي گفت: «منَ باخ! خب معلومه ذهنش درگير چيه! درگير قضاوت نفر بعدي.» خيام گفت: «آخ گفتي! من اگه استرس صحت عملکرد سيفون رو نداشتم الان تعداد رباعياتم حداقل دوبرابر بود.» حافظ شيرازي گفت: «من هم همينطور!»
رازي گفت: «شما ديگه چندتا شعر ميخواستي بگي؟! مردم هر کاري ميخوان بکنن ميزنند فالي و جنابعالي مژده ميدي که فريادرسي ميآيد!» حافظ فرمود: «من با اشعارم اشتغالزايي کردم! بد کردم اين خاک رو غرق ادب و فرهنگ و هنر کردم؟ بچههاي کار توي کشورهاي ديگه موادمخدر ميفروشن. اما اينجا شعر ميفروشن. زيبا نيست؟»
خيام گفت: «خون خودت رو کثيف نکن. اشعار شما که زيباست ولي طبيعتاً کار کردن بچه هيچ شکليش زيبا نيست. ولش کن شيرازي. سالاد شيرازي بزن.» سداريس گفت: «آها يادم اومد! رمان آخرم يک داستان عاشقانه بود که در فقر مطلق شکل ميگرفت. مرسي که هستين رفقا. يه «کاغد» و قلم بدين ميخوام برم دستشويي.»
خواجهنصيرالدين طوسي گفت: «آنانکه به فارسي سخن ميرانند، در موضع ذال، دال را ننشانند.» سداريس گفت: «حالا يه لحظه زبونم نچرخيد. تو هم دنبال سنجاق روي کله کچل ميگرديها!» رازي به طوسي گفت: «خوبي آقاي طوسي؟ اقوام خوبن؟» خيام خنديد و گفت: «رازي ولش کن! کشتيش!»