هنوز چهرههایشان جلوی چشمم است. جوانهای خوشبرورو. با اندامهای ترکهای و لباسهای تمیز. اما ته چشمخانهشان به جای چشم، انگار شعله کمجان کبریتی در حال خاموشی بود. بیرمق نگاه میکردند. بیلبخند راه میرفتند.
رفته بودیم زندان قزلحصار. برای مسابقه فوتسال دوستانه اما با دلی پرخون. سالن بازی درست پشت سلولها بود. برای همین باید تمام مسیر را پیاده میرفتیم. از آن راهروهای تمیز و رنگ شده اما بیروح و سرد. از کنار زندانیهایی که دمپایی به پا توی هواخوری راه میرفتند، یا توی راهروها پلاس بودند.
دنبال توپ میدویدم و ذهنم گیر کرده بود روی بند رخت هواخوری که پر بود از لباسهای شستهشان. گرمکنهای سه خط، تیشرتهای ورزشی، تکیه دادنشان به دیوار، پچ پچ کردنشان زیر آفتاب.
پاس میدادم و قلبم فشرده بود از دیدن جوانهایی که پشت میلهها پیر میشدند. بعید است از این زندانها اندرز بگیرند اما حتما فوتو فنهای گیر نیفتادن را بهتر یاد میگیرند. آخرین روشهای بهتر دزدی کردن. تکنیکهای تازه جابهجا کردن مواد مخدر و... .
گل میزدیم و گل میخوردیم ولی ذهن بیرون از زمین جا مانده بود. مانده بود لای انگشتهای پسر۲۰ سالهای که رختکن را تمیز میکرد. از توی ساکم پیراهن ایتالیای خوش رنگ و قدیمی که همیشه نو نگهش داشته بودم را درآوردم و دادم دستش. بیآنکه حتی جرات کنم بپرسم برای چه زندان است؟ اینجا چهکار میکند؟ میترسیدم بگوید کار نبود. بیکاری پدر آدم را درمیآورد آقا. میترسیدم بگوید فکر میکنی من هانیبال لکترم؟ نه! یک روز توی پارک با دوستم حرفم شد، هلش دادم سرش خورد به جدول مُرد. میترسیدم بگوید فاصله بین آزادی و زندان، بین من زندانی و تو که آزادی این است که من بدشانستر بودم ... همین!
زندگی پر است از این شوخیها. از این غافلگیریها. از این قصهها. از این غصهها... جای آن همه جوان پشت میلهها نیست. اگر از روی دیواری پریدهاند در طمع دزدیدن فرشی، ما برایشان قلاب گرفتهایم. اگر چاقو را گذاشتهاند بیخ گردن بیچارهای، ما دادهایم دستشان. اگر مواد مخدر جابهجا کردهاند، ما مشتری بودیم. ما یعنی من، یعنی تو. یعنی هر کسی که مسئول است و میتوانست کاری کند، زندگی بهتری برایشان بسازد، شغلی بیافریند، گرهی باز کند و نکرد... .جای این همه جوان پشت آن میلهها نیست.