دکتر جان دیشب در رویای میهمانی موضوع مهمی مورد بحث قرار گرفته بود که اگر صد سال هم میگذشت، در بیداری به ذهنم نمیرسید. قضیه از آنجا شروع شد که دیدم جو سنگین است. ادبا و مشاهیر مثل همیشه نبودند. پرسوجو کردم و متوجه شدم مادر استاد شهریار دار فانی را وداع گفتهاند. نزد استاد رفتم برای عرض تسلیت.
هنوز کلامم منعقد نشده بود که استاد با زلفی پریشان فرمودند: «نه! او نمرده است كه من زندهام هنوز. او زنده است در غم و شعر و خیال من. میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست.» دست و پایم را گم کردم و گفتم: «معذرت میخوام!»
استاد با ترشرویی فرمودند: «لطف شما زیاد. اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت: این حرفها برای تو مادر نمیشود.» برتولت برشت گفت: «داغون! موضوع غمانگیز در خصوص زندگى، کوتاه بودن اون نیست، بلکه غمانگیز اینه که ما زندگى رو خیلى دیر شروع مىکنیم. تو رفتی تسلیت بگی! چرا معذرتخواهی کردی؟»
خیام به رازی چشمکی زد و رو به برشت گفت: «جناب برشت عذر میخوام ترانه ماندگار «مو سُختُم مو برشتُم» اثر جنابعالیه؟» رازی پوزخندی زد و گفت: «خیام جان برشت چیه؟! بگو وِل دان!» هر دو نخودی خندیدند.
برشت بدون توجه به خیام و رازی رو به من ادامه داد: «تقصیر خودتون نیستها! دیدم واژه برای سوگ توی زبانتون کم دارین.» دوستم گفت: «درسته! مورد داشتیم توی مراسم ختم به فرزند متوفی بعد از جمله تسلیت میگم گفتیم مامان بابا چطورن؟ یا جملاتی مثل روزبخیر، ایشالا چرخش بچرخه، و عیدتون مبارک. بعدش هم مانده بودیم صاحب عزا را دوتایی ماچ کنیم یا سه تایی.»
حکیم ابوالقاسمفردوسی به خیام و رازی که هنوز داشتند میخندیدند گفت: «چنین گفت برتولت که گر شهریار، چنان خستهدل شاید و سوگوار!» رازی گفت: «میگی چیکار کنیم؟» حکیم فرمودند: «چه میدونم برین یه صدسال به این سالها بگین از دلش در بیارین!»