زلزله چند ثانيه احساس شد. اما ميليونها نفر به خيابان ريختند. نيمهبرهنه، با دست خالي، بدون سوئيچ ماشين، سند خانه، دسته چک و حتي مدارک شناسايي... .
ميليونها نفر همه آن چيزهايي که يک عمر براي داشتنشان جنگيدند، عرق ريختند يا خون ديگران را در شيشه کردند بدون لحظهاي درنگ رها کردند و فقط جان ناقابل را برداشتند و به خيابان زدند... .
ميليونها زن طلاهاي عزيزشان، چکمههايي که روزها پاساژها را براي خريدنشان وجب کرده بودند، يخچالي که دوستش داشتند، دکوري که ده بار براي چهجور چيدنش با همسرشان جوري بحث کرده بودند انگار مهمترين اتفاق زندگي است، غذايي که براي پختنش از صبح زحمت کشيده بودند... را از ياد بردند و گريختند.
ميليونها نفر حتي يادشان رفت کي هستند؟ تا دقايقي پدر و مادر و همسر و فرزند و معشوقه از يادشان رفت. همه آن چيزهايي که يک روز با اطمينان ميگفتند امکان نداره يه ثانيه از يادم بره!
هيچکس به فکر اين نبود که فلان لباس مارک، فلان کفش گرانقيمتش را با خودش بردارد. يا حتي مدرک تحصيلي و حکم انتصاب به عنوان مدير فلان جاي مهم که برايش زيرآب صدها نفر را زده بود، فلاني سفارشش کرده بود ... .
ميليونها نفر فقط فرار کردند، از ترس فرو ريختن سقفي که براي خريدنش، براي اجاره کردنش، براي پرداخت قسطهايش روزها و شبها زحمت کشيده بودند... از ترس سقفي که بخشي از عمر و سلامتيشان را براي داشتنش حراج کرده بودند.
آن چند دقيقه محشر بود. ميزان شجاعت آدمها، ميزان عشق و وفاداريشان به خانواده، ميزان ادعاهايشان حداقل به خودشان و اطرافيانشان ثابت شد.
تلخ بود اما آن چند ثانيه را دوست دارم. براي اينکه هزاران بار در ذهنم با آن مواجه شدهام، اينکه تا دقيقه ديگر هيچکداممان ممکن است نباشيم. اينکه مرگ به اندازه زندگي واقعيت دارد.
درس عبرتي بود براي ما که عبرت نميگيريم. مايي که ممکن بود الان مُرده باشيم. مايي که بعد از آرام شدن نسبي اوضاع دوباره همان موجودي شديم که بوديم!