بستن
کد خبر: ۱۰۰۱۶۹۱

این پنجره‌ها دوجداره نیستند

این پنجره‌ها دوجداره نیستند
مه‌سیما احدی

آخه چطور دوجداره‌ايه که تمام سر و صداي کوچه توي اتاق منه؟ اتاقم توي طبقه پنجمه‌ها! فکرشو بکن... يعني درحد اون پرده‌هايي که قديم‌ها به عنوان در با کِش مي‌بستن توي فضاي خالي بين کابينت‌ها هم کار نمي‌کنه.قرمز چهارخونه بود و شيش ماه يک بارم لابد کِششو عوض مي‌کردن. چون يه روز صبح پا مي‌شدي و ميديدي از اون بالا که کش شل کرده و شکم داده بود، ديگ و لگني پيدا نيست!

تازه لولاها تأمين و نگهداري مي‌خوان! اي بابا! شما هم مثل من مدام حواس‌تون پرت مي‌شه؟

الان ساعت يک نيمه‌شبه و صداي جارو روي آسفالت خيابون مياد.ببين چقدر چيز ميز ريخته بوديم که الان پنج دقيقه‌ست داره همين اطراف رد جارو مي‌زنه و هنوز کارش تموم نشده... گفته بودم از اون جاروها خيلي دوس دارم ؟ مثل جاروي جادوگرا توي کارتون‌هاست،

دستاتو به فاصله حدودا يک متر روي چوب جارو مي‌ذاري، دست چپ ثابت و دست راست از چپ به راست جارو رو سُر ميده روي زمين...حالا برعکس!

اصلا «حالا برعکس» از اون ترکيباي‌يه که خودش ريتم داره. الان متوجه شدم.. شايدم از اون جمله تشويقي اينجوري توي ذهنم جا افتاده افتاده.مي‌بيني حواسم چه‌جوري پرت مي‌شه؟

شغل عجيبيه‌ها. به‌نظرم استرسش زياده.اگه ترس‌هاي معمولي مثل تاريکي و تنهايي‌رو کنار بذاري.ترس زندگي کردن با آدم‌هايي که توي قرن بيست و يکم با هجوم آگاهي و دانش، هنوزم فکر مي‌کنند اگه دست‌شون‌رو پنجاه سانت از خودشون دور کنن مي‌تونن آشغال‌شون‌ رو بندازن روي زمين و تميز بمونن، آدم‌رو ديوونه مي‌کنه.مثل فوت کردن و خوردن لقمه‌اي که افتاده روي فرش. مي‌بيني حواسم رو؟ بگذريم... .

فکرش رو بکن؛ پشت کاميون حمل زباله روي رکاب وايساده و منتظره برسه به سطل بعدي. ماشين، تمام عرض کوچه‌رو گرفته و مي‌بينه که سه تا ماشين ديگه اومدن پشتش و کلافه گاهي فرمون‌رو مي‌گيرن راست و گاهي چپ... ما چي فکر مي‌کنيم؟ انتظار داريم ماشيني به اون عظمت با حساسيتي که کارش داره، بره توي گودي درِ پارکينگ يه‌خونه تا مثلا من زودتر برسم به فلان پاساژ و از حراجي عقب نمونم! يا حالا آسمون به زمين مياد اگه ديرتر برسم به قرارم توي کافه و يه ربع ديرتر قليونِ چاق شده بذارن جلوم؟ چه استرسي مي‌کشن به‌خدا!

حال‌شون‌رو اون روزي درک کردم که پشت چراغ قرمز، ماشينم خاموش شد.يک سُنت خانوادگي داريم که خيلي دير تن به بنزين زدن مي‌ديم! اضطرابِ اينکه حالا چه گِلي بگيرم سرم از يک طرف و اضطرابي که ملت غيور به‌هم دادن از طرف ديگه.صداي بوق ممتد ماشين‌ها و مرداني تا کمر بيرون اومده از ماشين براي ارسال ناسزايي و....بابا به‌خدا لب خونيم خوبه از همون پشت شيشه هم بگيد مي‌فهمم! و ضربان قلبم و دست‌هاي خيس از عرق و دوباره چراغ قرمز و سبز و قرمز و... حتي يادآوريش هم فشارم‌رو مي‌بره بالا! حالا فکر کن روي رکاب پشت کاميون حمل زباله ايستاده‌اي و اين حس‌ها آمده سراغت.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی