دکترجان هنوز هم شبها خواب ميهماني را ميبينم.
ديشب دوستم در ميهماني گفت: «چرا با وجود پاندميک مردم ميرن سر کار؟ کرونا داره عزيزانمون رو عين برگ خزان ازمون ميگيره!»
کـارل مـارکس گفت: «واه! اگه نــرن سـر کار، شکم بچههاشـونرو شما سير ميکني؟ پرولتاريا فاقد مالکيت خصوصي زمين و سرمايه و ابزار توليده.
پس براي امرار معاش مجبوره نيروي کار خودشرو به عنوان يک کالا بفروشه.»
آلبر کامو گفت: «ميدوني چرا هنوز همه توي مترو از ميله آويزونند؟
چون همه انسانها به طور يکسان محکوماند که روزي بميرند و ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن در ذلت است.
من خودم ديروز توي مترو داشتم ايستاده ميمردم، زيپکاپشنمرو کشيدم بالا، ديدم يه نفر که کنارم بود جيغ کشيد.
فهميدم يهبخشي ازش لاي زيپم گير کرده.»
رومن رولان گفت: «بالاخره فهميدم چه چيزي انسان را از حيوانات متمايز ميکند: نگرانيهاي اقتصادي!»
دوستم که مثل تنديس بلاهت نگاهشان ميکرد و چيزي از حرفهايشان نميفهميد ادامه داد: «خب پس حداقل با وسايل نقليه عمومي نرين سر کار!
شريفي نيا گفت: «شما که ماشين داري منو سر راهت سوار کن».
خيام به رازي چشمک زد و گفت: «به نظرت ماشين خانم پورشه؟».
رازي گفت: «نه خالي بمونه.» و غشغش خنديدند.
رازي گفت: «چشونه اينا؟ هرشب ميان مهموني که عقايدشونرو به هم تحميل کنن؟ توي اين بيکاري هرکي کار داره بايد دودستي نگهش داره.»
خيام گفت: «والا! من هرچي ميگم ساقي غم فرداي حريفان چه خوري؟ پيش آر پياله را که شب ميگذرد، هيچکس جز تو دل به کار نميده.»
دوستم به رازي گفت: «نگران معضل بيکاري نباشين. قول اشتغالزايي دادن، يعني اين سري کادر درمان رو که مصرف کنن تموم شه يه سري جديد استخدام ميکنن.»
بعد از جايش بلند شد تا مجلس را ترک کند.
پرسيدم: «اين بحث رو راه انداختي حالا کجا ميري؟»
گفت: «توي شهرک يه پاساژ آف زده، ميرم لباسشب بخرم براي مهموني فرداشب!»