بستن
کد خبر: ۱۰۰۱۰۵۶

انسان، آخرزمان و ادبیات

انسان، 
آخرزمان 
و  ادبیات
آرزو آشتی‌جو مترجم زبان روسی / آرمان ملی - گروه ادبیات و کتاب: ژانر علمی‌- تخیلی یکی از پرمخاطب‌ترین و پرفروش‌ترین ژانرهای ادبی است: برادران آرکاری و بوریس استروگاتسکی از نویسنده‌های برجسته علمی‌-تخیلی روسی هستند که آوازه‌شان عالم‌گیر است. این دو برادر در طول چهار دهه فعالیت مشترک، بیش از 30 رمان نوشتند که مشهورترین‌شان «خدابودن سخت است» و «پیک‌نیک کنار جاده» است. از روی «پیک‌نیک کنار جاده» آندری تارکوفسکی کارگردان شهیر روس فیلم موفق «استاکر» را ساخت. آرکادی در 1991 درگذشت و بوریس در سال 2012. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با بوریس استروگاتسکی است که در آن از تجربه خلق آثارشان با برادرش می‌گوید، با گریزی به دو اثر «خدابودن سخت است» و «پیک‌نیک کنار جاده» که به ترتیب با ترجمه هادی بهارلو در نشر کتاب نیستان و فرید آذسن در نشر کتابسرای تندیس منتشر شده است.

بوريس ناتانوويچ، از چه زماني همچون دو همسن با برادرتان آرکادي شروع به معاشرت کاري کرديد؟

اواخر دهه پنجاه، زماني که من دانشکده‌ رياضي و مکانيک را به پايان رساندم و نيت آفرينش اثر «نوشتن فانتزي واقعي»، در من جان مي‌گرفت، روابط متقابل با برادر به آرامي گراييد. آرکادي ناتانوويچ، همچون فردي باتجربه‌تر و داناتر، پيوسته در جايگاه شريک ارشد قرار داشت. بوريس ناتانوويچ «هنوز جوان» است، اما ديگر ثابت کرده که زيرک است و کاملا «براي بهره‌گيري در اين خدمات» ساخته شده، با قدرت، موقعيت شريکي هرچند جوان اما به‌هرروي شريک را به خود اختصاص داد (با حق راي قاطع). با آغاز دومين اثرمان، «راهي به آمالتي»، کاملا برابر و يکسان بوديم و پس از آن ديگر هرگز اين برابري خدشه‌دار نشد.

تفاوت آرا حين کار ميان شما زياد پيش مي‌آمد؟

اغراق نخواهد بود اگر بگويم که تمام کار ما دقيقا «حل‌کردن پيوسته‌ اختلاف‌نظرهايمان» بوده است. از ابتداي دهه 1960، ما فقط باهم کار کرده‌ايم، شانه‌به‌شانه‌ و پا‌به‌پاي هم. طبق معمول پي‌رنگ از پيش شکل مي‌گرفت (در نامه‌نگاري‌هايمان يا حين پياده‌روي شبانه)، و متن، عبارت به عبارت، بندبه‌بند، صفحه‌به‌صفحه را پشت ميز به روش «پيشنهاد، بحث، درج (يا رد)» آفريده مي‌شد. در آزادي کامل مباحثه و نقد. بحث‌هاي پيوسته (براي هر کلمه، گاهي براي يک ويرگول). هرکس حق اين را داشت که نه‌تنها تصحيح کند، بلکه کاملا مورد پيشنهادي را رد کند. اما تنها در شرايطي که: مورد پيشنهادي را خط مي‌زني و پيشنهاد خودت را مي‌نويسي. همين. گاهي (به‌ندرت) توافق بر سر يک مورد پيشنهادي صورت نمي‌پذيرفت. پس قرعه مي‌کشيديم و با شير و خط و سکه‌انداختن مساله را حل مي‌کرديم.

پس از درگذشت برادرتان، شما ادامه داديد و به‌قول خودتان «بريدن شاخه‌ بزرگ ادبيات، با اره‌ دونفره، اما بدون وجود يک شريک»... .

گاهي فکر مي‌کنم که ما «دو نيمه‌ يک‌کل» نبوديم، ما گويي اتحادي شيميايي بوديم. ماهيت وجودي ما فروپاشيد و از خودش‌بودن دست کشيد. حتي از بخشي از خودش‌بودن هم دست کشيد. من اغلب با تيپ خاصي از خوانندگان مواجه مي‌شوم: آنها مدام مي‌خواهند آثار استروگاتسکي‌ها را از هم جدا کنند، اين يکي براي آرکادي است، آن يکي براي بوريس است. اميدي نيست! ممکن است بشود جدا کرد، اما اصل موضوع از دست مي‌رود. هيدروژن اينجاست، اکسيژن آنجاست، اما آب کجاست؟ آبي در کار نيست! و نويسندگان بوريس و آرکادي ناتانوويچ استروگاتسکي نيز وجود نخواهند داشت.

چه زماني شروع به نوشتن فانتزي کرديد؟

من و برادرم از کودکي به ژانر فانتزي علاقه داشتيم. بنابراين بايد به کار در فانتزي دست مي‌برديم. اما در کل، ابتدا ادبيات قهرماني بود، ادبيات قهرمانان. درباره شواليه‌هاي بي‌ترس و بي‌رذالت. گفتن چيزي درباره شروع فعاليت سخت است... درباره‌ اينکه ما کي دقيقا کارمان را شروع کرديم. اولين اثر ما واکنشي به وضعيت فانتزي در کشورمان بود... آن زمان خيلي بد بود.

براي شما انتخاب اساسي‌ترين مساله است؟

خودش است، بله. ما استروگاتسکي‌ها، دقيقا درباره‌ همين نوشتيم. اما مدت‌زماني طولاني نمي‌دانستيم که اين مساله‌ اصلي ماست. بدون خودآگاهي مي‌نوشتيم. مشخص شد که تم اصلي استروگاتسکي‌ها انتخاب است. و ما اين‌ را خودمان نفهميديم، بلکه به ما گفتند. يکي از آشناها گفت.

تقريبا کليه آثار برادران استروگاتسکي درباره‌ انتخاب است. انتخاب بين بد و خيلي بد. اخيرا دوراهي‌اي در برابر شما در مسير زندگي و آفرينش آثار به وجود آمده است؟

اين دو راهي گريزناپذير و ابدي است. براي مثال، اکنون من انتخاب مي‌کنم: ادامه‌دادن پاسخ‌دهي به پرسش‌ها (يعني اجراي يک الزام که من خودم بر دوش خودم گذاشته‌ام) يا توقف پاسخ‌دادن و خواندن رمان «يلنا چيژووا» (آن‌هم الزامي است چراکه من عضو هيات‌داوران جايزه‌ پالميراي شمالي هستم) يا اشتغال به کاري لذت‌بخش، براي نمونه ورق‌زدن آلبوم کلکسيون تمبر. علاوه بر اين، رفتن به مغازه (تفريح روزانه) نيز هست. من اين يکي را انتخاب مي‌کنم: پاسخ‌دادن، سپس به مغازه سرزدن، سپس رمان‌خواندن. تماشاي تمبرها را هم به وقت بهتري موکول مي‌کنم.

آثار شما تک‌معنايي نيستند. آنها انديشه‌ها و مفاهيم بسياري را فرامي‌خوانند که گاهي متضاد‌ند.

ما اينطور فکر مي‌کنيم: هر قدر اثر هنري پارادوکس‌هاي بيشتري فرابخواند، تفسيرهاي بيشتري را از خودش مجاز مي‌داند‌ و هرقدر اثري تفاسير بيشتري به خود فرابخواند، اثر بهتري است. به نگاه من، ارزش مطلق اثر در اين مرحله رشد مي‌کند. با خواندن اثري که مي‌توان اينطور و اينطور و اينطور و اينطور تفسيرش کرد، آدم گاهي جهان‌بيني‌اش هم تغيير مي‌کند. او مي‌فهمد که در جهان پاسخ‌هاي نهايي وجود ندارند. اين اصل اساسي است. امروز او به چنين تفسيري دست يافت، و يک سال بعد با بازخواني اثر، تفسير ديگري مي‌کند، به‌اين‌ترتيب او در حال انباشت تجربه است.

از زمان تولد يک انديشه تا ظهور و بروز آن چند سال طول مي‌کشد؟

چهار تا پنج سال. اما به موازات آن روي موضوعات ديگر هم کار مي‌کنيم.

اين درست است که قهرمانان آثار شما از زندگي گرفته شده‌اند؟

از همان ابتداي فعاليت من و برادرم، کار واکنشي به نارئاليسم ادبيات فانتزي بود، واکنشي به اختراع قهرمانان. در برابر چشم‌ ما - من زماني که در ارتش بودم و بوريس زماني که در دانشگاه و سپس در رصدخانه بود - آدم‌هايي بودند که ما خيلي دوست‌شان داشتيم. آدم‌هاي فوق‌العاده، که در موقعيت‌هايي مختلف با ما در يک‌جا جمع شده بودند. حتي در موقعيت‌هايي افتضاح. به ياد دارم براي نمونه که چگونه مرا به جزيره‌ آلايد انداختند با چهار جعبه روغن‌نباتي براي 10 روز و بدون يک حبه قند يا يک تکه نان. موقعيت‌هاي بدتر از اين هم بود؛ زماني که گروهي متشکل از چهار، پنج نفر بايد براي مدتي طولاني در محيطي بسته. آنجا براي نخستين‌بار همه‌ مشکلات سازگاري روانشناختي را با پوست و گوشت خود احساس و تجربه کردم. يک آدم عوضي کافي بود تا تمام جو اخلاقي آن جمع کوچک را برهم زند. گاهي غيرقابل تحمل مي‌شد. جمع‌هايي بود که ما از پيش مي‌دانستيم يکي از افراد آدم بدي است، اما خودمان را براي آن آماده مي‌کرديم و او را از کارهاي خويش دور نگه مي‌داشتيم. مي‌خواهم بگويم ما افرادي داشتيم که با آنها شخصيت‌هايمان را بسازيم و ما هرگز نياز نداشتيم شخصيت‌هايي با ويژگي‌ها و صفاتي از خودمان بيافرينيم. آنها هميشه آماده بودند. ما فقط آنها را در موقعيت‌هاي مناسب قرار مي‌داديم.

پيش آمده که قهرمان از کنترل شما خارج شود؟ طوري رفتار کند مغاير با آنچه شما در ابتدا رقم زده بوديد؟

همين که قهرماني که ما دوستش داريم، شروع به جداشدن از خواست ما کند، بي‌شک اين ماييم که خواست خودمان را تغيير مي‌دهيم.

تاکنون پيش آمده که ندانيد اثر چگونه تمام خواهد شد؟

ما هميشه مي‌دانيم کارمان چگونه تمام خواهد شد، اما هرگز در تاريخ فعاليت من و برادرم، هيچ اثري آن‌گونه که ما از پيش مي‌دانستيم تمام نشده. يعني ما هميشه مي‌دانيم درباره‌ چه مي‌نويسيم و هميشه اشتباه مي‌کنيم. اما اين امر را نه در پايان، بلکه در اواسط کار درمي‌يابيم.

چطور به اين نتيجه مي‌رسيد که همه‌ آنچه مي‌خواستيد بگوييد گفتيد؟ به‌ويژه وقتي اثر قابليت چندخوانشي دارد و اجازه‌ قضاوت يک‌جانبه نمي‌دهد. شايد خواست خاتمه‌دادن به اثر ناخودآگاه سراغ‌تان مي‌آيد؟

نه. در نهايت امر اين آگاهانه انجام مي‌گيرد. آگاهانه به چه معنا: زماني که در اثر به وضعيتي مي‌رسيم که مي‌توان در آن چند تصميم جايگزين گرفت، فکر مي‌کنيم اينجاست که بايد نقطه‌ پايان را بگذاريم.

«پيک‌نيک کنار جاده» از کجا شروع شد؟ موضوعش را از زندگي برداشتيد يا از ايده‌اي شکل گرفت؟

درمورد «پيک‌نيک کنار جاده» همه‌ چيز کمي غيرمعمول بود، چراکه در آغاز ما خيلي از ايده‌ پيک‌نيک خوش‌مان آمد. ما يک روز مکاني را ديديم که در آن رانندگان گردشگر شب‌هايشان را مي‌گذراندند. جايي بسيار کثيف، ويرانه‌اي روي يک چمنزار بود. ما از آنجا خوشمان آمد و فکر کرديم ساکنان جنگل بايد چه شکلي باشند؟ از اين تصوير خوشمان آمد، اما ما از کنارش گذشتيم و صحبت کرديم و آن چمنزار از يادمان رفت. به کارهاي ديگر مي‌پرداختيم. اما بعدتر، زماني که ايده‌اي درباره بشريت شکل گرفت؛ اين ايده: که خوکي کثافتي پيدا مي‌کند، ما به ياد چمنزار افتاديم. بمب اتم نخواهد بود، چيز ديگري خواهد بود. بشريت در موقعيت روانشناختي- و منطقي فعلي خود، مطمئنا چيزي پيدا مي‌کند که با آن به خودش آسيب بزند. و خب زماني که اين ايده شکل گرفت، همين که در برابر ذهن ما ظاهر شد، چمنزار کثيف و ويران را به يادمان آورد.

شايد خيلي‌ها با اين نکته موافق باشند که موضوع اصلي در «پيک‌نيک کنار جاده» پايان ناروشن آن است: شايد «بادکنک طلايي» همه‌ آرزوها را تحقق بخشد و شايد نه (چراکه در ظاهر به هيچ وجه به خدا شباهتي ندارد)، شايد «استاکر» عملا براي همه خوشبختي مي‌خواهد، و شايد هم فقط براي خود و خانواده‌ خود مي‌خواهد و شايد هم اصلا در جست‌وجوي خوشبختي نيست. و در کل مي‌تواند آيا چنين انساني براي همه آدم‌ها چيزي بخواهد و آيا چيزي ارزشمند از اين قضيه درمي‌آيد ؟ و اما در تمام سناريوهاي سينمايي که براساس «پيک‌نيک کنار جاده» نوشته شده‌اند، هميشه پايان مشخص (و هميشه بد) دارند به‌علاوه‌ انفجار نامعلوم بادکنک (اتاق). چرا شما و برادرتان اينطور پايان را تغيير داديد؟ اين‌همه نمونه‌هاي سناريو به اين معنا نيست که شما و برادرتان مدت‌زماني طولاني در جست‌وجوي تفاوتي نسبت به «پيک نيک کنار جاده» بوده‌ايد، به‌دنبال پاياني قوي براي پي‌رنگ بوده‌ايد و هرگز آن را نيافته‌ايد؟

قضيه اين است که پايان خوب (پايان باز ناميده مي‌شود)، براي داستان پايان بدي است و حتي زماني که بحث درباره‌ سينماست، هيچ کجا به درد نمي‌خورد. هنر سينما ساده و خام است و اجازه‌ تفسيرهاي مبهم و حذف نمي‌دهد. براي همين ما مدتي طولاني جنگيديم تا پاياني هم‌زمان قوي و تاثيرگذار و عميق بيابيم. در نگاه من، ما نتوانستيم چنين پاياني بيابيم، اما آنچه در فيلم تارکوفسکي درآمد کاملا مرا راضي کرد. او توانست به پاياني باز و موفق دست يابد، يک امر نادر براي سينماتوگراف.

به‌زعم من، در «پيک‌نيک کنار جاده» ردريک شوهارت به رفتن به منطقه ادامه مي‌دهد نه از روي اميدي ناخودآگاه به سعادت، و نه به‌خاطر سيرکردن شکم خانواده، بلکه پيش از هر چيز، از روي عادت به احساسات تندوتيز به اين کار ادامه مي‌دهد.

من اينطور مي‌گويم: او به رفتن به منطقه ادامه مي‌دهد؛ چراکه هيچ کار ديگري نه مي‌تواند و نه مي‌خواهد انجام بدهد. اين صرفا نوعي محافظه‌کاري است که هر فردي با توانايي‌هاي محدود به آن دچار است.

چرا در آثار شما هرگز زن‌ها در نقش‌هاي اصلي حضور ندارند؟

زن‌ها براي من موجوداتي اسرارآميز در جهان بوده و هستند. آنها چيزهايي مي‌دانند که ما‌ نمي‌دانيم. لف تالستوي مي‌گفت: همه‌چيز را مي‌توان اختراع کرد به‌جز روانشناسي. اما روانشناسي زن‌ها را ما مي‌توانيم اختراع کنيم، چرا که آنها را نمي‌شناسيم.

هم در «پيک‌نيک کنار جاده» و هم در «استاکر» شما و آرکادي ناتانوويچ دو مرد را به منطقه مي‌فرستيد. چرا؟ آيا اين تصادفي است که در سناريوي «استاکر» گفته مي‌شود که بانويي که با نويسنده آمده، «کاملا از محيط فيلم بيرون مي‌افتد؟» استاکر در گوش او چه گفت پس از اينکه او نويسنده را «احمق» خطاب کرد و بيرون رفت؟ مي‌توان اصلا زني را تصور کرد که به دنبال سعادت خود به منطقه برود؟ اگر يک‌بار ديگر تيمي به منطقه بفرستيد، آيا زني در آن تيم خواهد بود يا نه؟ به زعم شما يک زن در منطقه به جست‌وجوي چه چيز مي‌توانست باشد؟

پرسش خوبي است. اما پاسخ آن را نمي‌دانم. منطقه مکاني براي زن‌ها نيست. شايد چون استروگاتسکي‌ها هرگز زن‌ها را نفهميده‌اند. شايد چون آنها در برابرشان تحسين شده بودند. شايد آنها تصور مي‌کردند زن‌ها شايسته‌ چيزي بهترند. شايد چون اگر زن در منطقه شکست بخورد ديگر جاي هيچ اميدي باقي نمي‌ماند. زن، آخرين خط دفاعي مرد است، آخرين اميد، آخرين دستاويز.

در رمان «خدابودن سخت است»، انساني از آينده به گذشته مي‌رود. اين پي‌رنگ بارها در روايت‌هاي فانتزي استفاده شده (مثلا کتاب کلاسيک «يک يانکي در دربار شاه آرتور»)، اما اين موضوع خيلي کم ديده شده است. و قهرمان شما تلاش مي‌کرد هيچ دست‌درازي که منجر به تغيير در گسترش آتي جامعه شود، نکند. اکنون در فانتزي‌هاي روسي، يک حوزه‌ اختصاصي، صدها کتاب به چنين جابه‌جايي و تغييري اختصاص داده شده و اغلب تنها از آن رو رخ مي‌دهد که تاريخ ما را تغيير دهد يا اصلاح کند. اين کتاب‌ها خواهان زيادي دارند. چرا؟ آيا اين نشان‌دهنده‌ نارضايتي جامعه از تاريخ و وضعيت فعلي خود نيست که اين چنين خواهان تغيير در تاريخ است؟

هيچ جامعه‌اي که در آن آزادي بيان و معنا وجود داشته باشد، از تاريخ و وضعيت فعلي خود رضايت نخواهد داشت. اين تضميني براي همه‌ انقلاب‌ها و همينطور همه‌ پيشروي‌هاست. فانتزي تنها اين وضعيت فعلي امور را بازتاب مي‌دهد. همانطور که همه‌ ادبيات اين کار را مي‌کند.

- قهرمانان شما - همه آدم‌هاي آثارتان - هميشه هم‌عصران ما هستند.

البته. اگر چيزي جز اين بود، بي‌معنا مي‌نمود.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی